Arabistan-Türk

Saturday, February 28, 2009





جغرافياي انساني خلق ترك در ايران


مئهران باهارلي

اودگون، بوز آيي، سيغير ايلي
Odgün, Boz Ayı, Sığır İli
چهارشنبه، ١٨ فوريه- ٢٠٠٩


سؤزوموز


ايران موطن بيش از ٣٥ ميليون تن ترك زبان مي باشد. روند خودآگاهي ملي و سير ملت شوندگي اين توده عظيم مخصوصا در دو دهه اخير آن چنان سريع بوده است كه امروز به راحتي مي توان به جاي صحبت از "گروههاي گوناگون ترك زبان"، از وجود و قوام "ملت ترك" ساكن در ايران سخن راند.




سه زيرگروه جغرافيائي خلق ترك در ايران:



خلق ترك ساكن در ايران، از سه زيرگروه جغرافيائي مشخص تشكيل يافته است. از اين سه زيرگروه جغرافيائي، ساكنين زيرگروه شمال غرب باشندگان در وطن، و زيرگروههاي جنوب-مركز و شمال شرق ايران در شمار دياسپوراي ملت ترك محسوب مي شوند:

يك- زيرگروه جغرافيائي شمال غرب: بدنه اصلي ملت ترك در ايران در ناحيه شمال غرب كشور ساكن است. اين منطقه كه در ادبيات سياسي "آزربايجان جنوبي" ناميده مي شود مركز ثقل تركزبانان ساكن در ايران مي باشد. آزربايجان جنوبي كمابيش معادل "مملكت آزربايجان" در نظام سنتي و بومي "ممالك محروسه" دولتهاي توركي سلجوقي تا قاجاري است. "مملكت آزربايجان" و يا "آزربايجان جنوبي" اقلا شامل همه "آزربايجان ائتنيك" است. برخي آنرا معادل "آزربايجان تاريخي" و يا "آزربايجان سياسي" كه هر دو بزرگتر از "آزربايجان ائتنيك" مي باشند دانسته اند. زيرگروه جغرافيائي شمال غرب و يا "آزربايجان ائتنيك" شامل بخشهاي پيوسته ترك نشين شمال غرب كشور پيش از سالهاي ١٩٠٦-١٩٠٥ يعني سال شكست جنبش مشروطه و آغاز حاكميت عملي قوميتگرائي فارسي بر بروكراسي، دولت و جامعه ايران است. آزربايجان ائتنيك نواحي ترك نشين استانهاي دوازده گانه امروزي آزربايجان شرقي (همه)، آزربايجان غربي (اكثر)، اردبيل (همه)، زنجان (همه)، همدان (اكثر)، قزوين (همه)، مركزي (اكثر)، گيلان (بخشي)، كردستان (بخشي)، تهران (بخشي)، قم (بخشي) و كرمانشاهان (بخشي) در سالهاي ١٩٠٥-١٩٠٦ را در بر مي گيرد و متروپل تهران را نيز شامل مي شود. اكثريت مطلق تركان متعلق به اين زيرگروه جغرافيائي ملت ترك به لهجه آزربايجاني و اندكي نيز به لهجه سنقري زبان تركي متكلم اند.

دو- زيرگروه جغرافيائي شمال شرق: اين زيرگروه جغرافيائي، تركان پراكنده در استانهاي امروزي خراسان شمالي، خراسان رضوي، گلستان، مازندران، سمنان و خراسان جنوبي را شامل مي شود. تركان متعلق به اين زيرگروه جغرافيائي به دو گروه لهجه خراساني و آزربايجاني زبان تركي متكلم اند. "افشاريورد" و يا ناحيه پيوسته ترك نشين در شمال شرق ايران در محدوده اين زيرگروه جغرافيائي قرار دارد.

سه- زيرگروه جغرافيائي جنوب-مركز ايران: اين زيرگروه جغرافيائي همه تركان ايران به جز دو زيرگروه جغرافيائي شمال غرب و شمال شرق ايران را شامل مي گردد. اكثريت مطلق تركان متعلق به اين زيرگروه جغرافيائي به گروه لهجه هاي آزربايجاني و اندكي (ابولوردي) به لهجه خراساني زبان تركي متكلم است. "قاشقاي يورد" و يا ناحيه پيوسته ترك نشين در جنوب ايران در محدوده اين زيرگروه جغرافيائي قرار دارد.

تركهاي ساكن در شمال غرب كشور و يا آزربايجان جنوبي كه شامل كلان شهر تهران نيز مي باشد، ٨٠،٣% از كل خلق ترك ساكن در ايران (اقلا ٢٩،٠% از كل جمعيت ايران)؛ تركهاي ساكن در جنوب ايران ١١،٦% از كل خلق ترك ساكن در ايران (اقلا ٤،٢% از كل جمعيت ايران)؛ و تركهاي ساكن در شمال شرق كشور ٨،١% از كل خلق ترك ساكن در ايران (اقلا ٢،٩% از كل جمعيت ايران) را تشكيل مي دهند. با اين حساب شمار تركهاي ايران، اقلا ٣٦،١% از كل جمعيت ايران و يا بيش از يك سوم آن است.



سه زيرگروه لهجه اي خلق ترك در ايران:



در ايران به شش زبان از زبانهاي عضو خانواده زبانهاي توركي (Turkic) سخن گفته مي شود. اين زبانها عبارتند از تركي (Turkish)، تركمني، خلجي، قزاقي، ازبكي و اويغوري. در اينجا به دو نكته مي بايست توجه كرد. نخست آنكه "توركي"Turkic نام خانواده زباني و "تركي"Turkish نام يكي از زبانهاي داخل در اين خانواده زباني است. براي نشان دادن فرق بين اين دو مفهوم متفاوت در زبان فارسي، نام خانواده زباني به شكل "توركي" و نام زبان مشخص به شكل "تركي" نوشته مي شود. قبلا هر دوي اين مفاهيم با نام يكسان "تركي" ناميده مي شدند (مانند "لاتيني" كه هم نام يك خانواده زباني و هم نام يكي از زبانهاي داخل در آن خانواده زباني است). بنابر اين مقصد از توركي ازبكي و تركي آزربايجاني، به ترتيب زبان ازبكي متعلق به خانواده زبانهاي توركي و لهجه آزربايجاني زبان تركي مي باشد. دوم آنكه مراد از زبان "تركي" در اينجا شاخه شرقي توركي اوغوز غربي است. شاخه غربي توركي اوغوز غربي، كه آن هم زبان تركي ناميده مي شود لهجه هاي عثماني-تركيه اي اند و در ايران رايج نيستند (شاخه شرقي توركي اوغوز، زبان تركمني و لهجه هاي وابسته است).

زبان تركي، كه زبان اول ايران به لحاظ شمار متكلمين آن است، در اين كشور داراي سه گروه لهجه هاي "آزربايجاني"، "خراساني" و "سنقري مي باشد. اين وضعيت مشابه وضعيت زبان كردي در ايران است كه در اين كشور داراي سه گروه لهجه هاي كرمانجي، سوراني و جنوبي (كلهري، كرمانشاهي و...) مي باشد با اين تفاوت كه فرق بين لهجه هاي آزربايجاني، سنقري و خراساني زبان تركي بسيار كمتر از فرق بين لهجه هاي كرمانجي، سوراني و جنوبي زبان كردي است (بسياري از زبانشناسان كرمانجي و سوراني و جنوبي كه بينشان تفاهم متقابل وجود ندارد را به عنوان زبانهائي عليحده و جداگانه مي پذيرند).

گروههاي لهجه اي زبان تركي در ايران عبارتند از:

يك-گروه لهجه هاي آزربايجاني زبان تركي: اين گروه، پرمتكلمترين لهجه زبان تركي بوده و زبان اكثريت مطلق خلق ترك در ايران است. اين گروه لهجه ها، زبان دو زيرگروه جغرافيائي "شمال غرب" (آزربايجان جنوبي) و "مركز- جنوب ايران" است و به اين اعتبار، لهجه اي سراسري مي باشد. لهجه هاي گوناگون تركان ساكن در جنوب و مركز ايران به جز ابيوردي، فارغ از منشاء ايلي و يا تباري متكلمينشان، همه جزء گروه لهجه هاي آزربايجاني زبان تركي شمرده مي شوند. لهجه هاي آزربايجاني زبان تركي، همچنين زبان همه تركان منسوب به شاخه شرقي اوغوز غربي ساكن در قفقاز (آزربايجان، ارمنستان، گرجستان، داغستان)، آسياي صغير (شرق و جنوب شرقي تركيه) و خاورميانه (عراق، سوريه، اردن، لبنان و اسرائيل) بوده و به اين اعتبار زباني منطقه اي است.

ب-گروه لهجه سنقري" زبان تركي: اين گروه كه كم متكلمترين لهجه زبان تركي است در واقع لهجه اي ويژه از گروه لهجه هاي آزربايجاني زبان تركي مي باشد. اين لهجه صرفا در يك منطقه مشخص آزربايجان يعني در بخشهاي آزربايجاني استان كرمانشاهان (عمدتا شهرستان سنقر) در شمال غرب كشور بكار ميرود. اين گروه لهجه اي منحصرا در آزربايجان جنوبي و ايران رايج است.

ج-گروه لهجه هاي خراساني" زبان تركي: اين گروه در شمال شرق ايران در بخشهاي ترك نشين استانهاي امروزي خراسان شمالي، گلستان، مازندران، خراسان رضوي، خراسان جنوبي و بخشهائي از استان سمنان و منطقه ملي موسوم به "افشار يورد" و يا "سلجوق" كه در داخل آن قرار دارد رايج مي باشد. علاوه بر آن، گروههايي چند از خلق ترك كه به لهجه خراساني زبان تركي و يا لهجه هاي نزديك به آن متكلمند در خارج شمال شرق ايران در ديگر نقاط كشور نيز يافت ميشوند. به عنوان نمونه لهجه تركان ابيوردي ساكن در استان فارس، يكي از لهجه هاي زبان تركي است كه علي رغم سكونت متكلمين آن در جنوب ايران، در ميان گروه لهجه هاي خراساني زبان تركي و يا لهجه هاي مابين خراساني و آزربايجاني جاي داده ميشود. اين گروه لهجه اي منحصرا در ايران رايج است (در برخي منابع، از وجود گويشوران به تركي خراساني در مناطق جنوبي جمهوري تركمنستان ذكر شده است).



متكلمين به لهجه هاي آزربايجاني زبان تركي در خارج آزربايجان



در ايران متكلمين به لهجه هاي آزربايجاني زبان تركي در خارج آزربايجان را ميتوان به سه بخش تقسيم كرد:

١-گروههاي تاريخي پيش-آزربايجاني: اينها گروههاي تاريخي و بومي ترك هر منطقه اند كه از ديرباز، به ويژه در دوره امپراتوريهاي توركي غزنوي-سلجوقي-خوارزمشاهي-موغولي در اين نقاط سكونت نموده اند و به يكي از لهجه هاي پيش-آزربايجاني سخن ميگويند.

٢-گروههاي تاريخي آزربايجاني: گروههاي تاريخي و بومي ترك هر منطقه اند كه در دوره امپراتوريهاي تركي قاراقويونلو-آغ قويونلو-صفوي-افشاري در اين نقاط سكني گزيده و به يكي از لهجه هاي آزربايجاني سخن ميگويند. خاستگاه تباري و مسقط الراس همه گروههاي تاريخي آزربايجاني؛ تركيه (آزربايجان تركيه، همچنين مركز و غرب آن)، جمهوري آزربايجان، عراق-سوريه و آزربايجان جنوبي است.

٣-گروههاي مهاجر آزربايجاني: گروههاي مهاجر متكلم به لهجه هاي آزربايجاني اند كه در قرون نوزده و بيست و در دو دوره قاجار و پهلوي از آزربايجان جنوبي به اين نقاط مهاجرت نموده اند.

اغلب تركان خراسان و بخشهائي از تركان ايران مركزي (استان اصفهان، ....) از گروههاي تاريخي پيش آزربايجاني اند. در مورد بقيه تركان ساكن در جنوب و مركز ايران، هرچند بدنه اصلي اين دسته را گروههاي تاريخي آزربايجاني تشكيل مي دهند، اما آنها به لحاظ تباري و لهجه اي، در اصل تركيب سه گروه مذكورند، يعني اساس آنها را گروههاي تاريخي آزربايجاني كه با گروههاي تاريخي پيش-آزربايجاني و گروههاي مهاجر آزربايجاني آميخته شده اند تشكيل مي دهد.



سه حوزه عشايري خلق ترك:



عشاير ترك ساكن در ايران را مي¬توان در سه حوزه تقسيم بندي كرد. اين تقسيم بندي در انطباق با زيرگروههاي جغرافيائي خلق ترك ساكن در اين كشور مي باشد. گروههاي داخل در اين حوزه ها، تنها شامل آن بخش از خلق ترك است كه هنوز هويت ايلي خود را حفظ نموده اند. قابل ذكر است كه امروز صرفا بخش كوچك و تقليل يابنده اي از گروههائي كه هويت ايلي خود را همچنان حفظ نموده اند داراي حيات كوچرو مي باشند:

يك-حوزه عشايري شمال غرب و يا آزربايجان جنوبي: اين حوزه كه منطبق بر آزربايجان ائتنيك است شامل استانهاي آزربايجان غربي، آزربايجان شرقي، اردبيل، گيلان، همدان، تهران، قم، قزوين، زنجان، مركزي، كردستان و كرمانشاه مي¬باشد.

تعدادي از هويتهاي عشايري ترك اين حوزه عبارتند از: شاهسئوه¬ن (شاهسون)، قاجار، قاراپاپاق (قره پاپاق)، قاراداغلو (قره داغ)، قاراگؤزلو (قره گوزلو)، قاراقويونلو (قره قوينلو)، خدابنده¬لو (خارابانتو-خيرماندالي)، ياريم تاقلي (يارم طاقلو)، ....

تعدادي از ايلات ترك هنوز كوچنده در اين حوزه را ايلات شاهسون، قره داغ (ايل ارسباران)، قره پاپاق، شاهسون بغدادي، مغان و يارم طاقلو و .... تشكيل مي¬دهند.

دو-حوزه عشايري جنوب و جنوب غرب: اين حوزه شامل مناطق ملي فارسستان، عربستان، لرستان، لارستان و بلوچستان (شامل استانهاي چهار محال و بختياري، فارس، اصفهان، كهگيلويه و بويراحمد، بوشهر، يزد، خوزستان، كرمان، سيستان و بلوچستان و هرمزگان) مي باشد.

تعدادي از هويتهاي عشايري ترك اين حوزه عبارتند از: قشقائي، خمسه (ايناللو، بهارلو، نفر، ...)، افشار، بوچاقچي، آغاجري، قاجار، كنگرلو، چهرازي، لره¬كي، بهارلو، سيرجان، قرائي، گوندوزلو، رائيني، ....

تعدادي از ايلات كوچنده ترك اين حوزه جغرافيايي را ايلات قشقايي، خمسه، فارسيمدان، كشكولي، دره شوري، افشار، قرايي، بچاقچي و ... تشكيل مي¬دهند. اين حوزه، اكثريت عشاير كوچنده ترك كشور را در خود جاي داده است.

سه-حوزه عشايري شمال شرق: اين حوزه شامل استانهاي خراسان شمالي، خراسان جنوبي، خراسان رضوي، مازندران، گلستان و سمنان مي باشد.

تعدادي از هويتهاي عشايري ترك اين حوزه عبارتند از: گرايلو، قرائي، آينالو، مهينه¬اي، تميرلو، ناردين، گوداري، گوارسي، آلي ايلي، قاراقويونلو، بيات، قاراچورلو، ايمورلو، بوكانلو، جويانلو، بورانلو، قليجانلو، ...

جامعه تحليل رونده عشاير كوچنده ترك:

تا يك قرن پيش در ايران، تغيير و تحولات سياسي كلان كشور توسط دولتهاي تركي عمدتا آزربايجاني كه خانواده حاكمشان داراي منشاء ايلي بود مانند سلجوقي، ايلدنيزلي، قاراقويونلو، آغ قويونلو، صفوي، آفشار و قاجار رقم زده مي شد. در كل ايران نيز در قرن نوزده بيش از ٣٠ درصد از كل جمعيت كشور را عشاير كوچنده تشكيل مي¬داد. اما طي سده اخير به موازات تغييرات سياسي و اجتماعي در كشور، در نسبت سه الگوي زيستي عشايري، شهري و روستائي نيز دگرگوني حاصل شد. نتيجتا جامعه عشايري بتدريج جايگاه و سيطره نظامي، سياسي و اقتصادي خود در كشور را از دست داد، به صورت جامعه اي پيراموني و اقماري در آمد و به سرعت رو به اضمحلال رفت. بگونه¬اي كه بر اساس نتايج آمارگيري سال ١٣٦٦ توسط مركز آمار ايران، اكنون عشاير كوچنده با ٢٠٠،٠٠٠ خانوار عشايري كوچنده، و جمعيتي حدود ١،٣٠٠،٠٠٠ نفر صرفا ٢ درصد كل جمعيت كشور را به خود اختصاص مي¬دهند.

در همخواني با سير نزولي جمعيت عشاير كوچنده در كل ايران، وزنه جمعيتي عشاير كوچنده در ميان تركان نيز كاهش يافته است. در واقع در ميان ملل عمده ساكن در ايران، ملت ترك پس از فارسها داراي كمترين درصد عشاير كوچنده است. در حال حاضر ملل داراي بيشترين درصد منسوبيت ايلي و عشايري ايران به ترتيب نزولي عبارتند از ١-بلوچ، ٢-تركمن، ٣-عرب، ٤-كرد ٥-لر، ٦-ترك، ٧-فارس. درصد متوسط عشاير كوچنده ترك نسبت به كل جمعيت تركان منطقه در مقياس كل ايران حداكثر ٢-٣؛ در مقياس آزربايجان جنوبي اندكي كمتر از متوسط ٢-٣ درصد و در مقياس جنوب- مركز ايران اندكي بيشتر از آن است.



هفت زيرگروه اعتقادي ملت ترك:



ملت ترك ساكن در ايران را به لحاظ اعتقادي مي توان به شكل "ناباوران" (افراد غيرديني، ضدديني، ....) و "دين باوران" تصنيف نمود. به دليل تضييقات دولتي و نبود آزاديهاي اعتقادي-ديني-مذهبي در ايران تعيين دقيق تعداد "ناباوران" ترك غيرممكن است.

"دين باوران ترك" در ايران را مي توان به دستجات زير تقسيم كرد. از اين گروهها، دو مذهب جعفري و علوي قزلباشي از مصاديق "اسلام توركي" بوده و در ميان ملل غيرتورك ديده نمي شوند:

يك-جعفري: مذهب جعفري، قرائت تركي شيعه دوازده امامي متشرعه از اسلام اورتودوكس است. سه فرق اصلي اين مذهب با قرائت فارسي شيعه دوازده امامي متشرعه و يا مذهب امامي عبارت است از عدم اعتقاد مذهب جعفري به عصمت امامان شيعي، قائل نبودن به امتيازات صنف روحاني و در راس آنها ولايت فقيه و باور به لزوم جدائي دين از امور دولتي. تخمين زده مي شود كه اكثريت مطلق تركان ايران بر اين مذهب بوده باشند. جعفريان ترك در معرض تضييقات سيستماتيك جمهوري اسلامي قرار دارند.

دو-علوي: اين گروه بازماندگان تركان قزلباش در تاريخ است. "قزلباشي-بكتاشي" قرائت تركي شيعه دوازده امامي متصوفه از اسلام هترودوكس است (در مقابل قرائت ايراني-كردي شيعه دوازده امامي متصوفه كه "اهل حق" نام دارد). فرق عمده مذهب علوي با شيعه دوازده امامي متشرعه، عدم اعتقاد علويان به شريعت اسلامي است. تخمين زده مي شود كه بين ١٠ تا ٢٠ در صد تركان ساكن در ايران بر اين مذهب بوده باشند. علويان ترك كه در ايران با نامهاي گوناگون (قيرخلار، قاراقويونلو، آبدال بيگ، صوفولار، شاملو، علي اللهي، سير طاليبي، يئدديلر، قارداش، شاغي، آتش بيگ، ...) شناخته مي شوند در سراسر آزربايجان و بخشهائي از خراسان پراكنده اند. اكثريت مطلق تركان آزربايجاني به شمول همه طوائف تاريخي ترك مانند شاهسئوه¬ن، افشار، بيات، قاراقويونلو، بهارلو، قشقائي و .... ابتدائا بر اين مذهب بوده اند. علويان ترك در معرض تضييقات سيستماتيك جمهوري اسلامي قرار دارند.

سه-سني: تركان سني عمدتا در استان آزربايجان غربي (در اورميه، سلماس، خوي، ... و اطراف آنها) و قسما در استان اردبيل و گيلان ساكن اند. رايج ترين نام آنها در استان آزربايجان غربي "كوره سونني" است. تعداد تركان سني بين ١ تا ٣ درصد كل تركان ساكن در ايران است. اين دسته اكثرا شافعي و برخي حنفي، هر دو از مذاهب اسلام اورتودوكس اند. در خارج ايران ٣٠ در صد تركان جمهوري آزربايجان و اكثريت مطلق تركان آزربايجاني تركيه سني مذهب اند. سنيان ترك در معرض تضييقات سيستماتيك جمهوري اسلامي قرار دارند.

چهار-جريانات پراكنده باطني، تصوفي، وحدت وجودي: اين گروهها گذار از شيعه متصوفه از اسلام هترودوكس به شيعه متشرعه از اسلام اورتودوكس (و يا عكس آن) را نشان مي دهند. ذهبيه، وحدت وجوديها، شيخيه، خاكساريه، نعمت اللهيه، مولويه، ...... را مي توان در اين دسته جاي داد. تعداد دقيق پيروان اين فرق و طريقتها كه اكثرا در شهرهاي بزرگ طرفداراني دارند معلوم نيست. همه اين دسته جات در معرض تضييقات سيستماتيك جمهوري اسلامي قرار دارند.

پنج-بهائي: دين بهائي انشعابي از شيعه دوازده امامي متشرعه است. تعداد دقيق تركان بهائي در آزربايجان و ديگر نقاط ايران دانسته نيست. اما شمار آنان پس از تاسيس جمهوري اسلامي و آغاز تضييقات سيستماتيك و قتل و كشتارهاي خياباني بهائيان توسط عوامل دولتي و بنيادگرايان امامي و فرار و مهاجرت گروهي بهائيان به خارج كشور به شدت كاهش يافته است.

شش-امامي: مذهب امامي قرائت فارسي شيعه امامي متشرعه از اسلام اورتودوكس است. فرق عمده مذهب فارسي امامي با مذهب تركي جعفري، اعتقاد گروه نخست به عصمت امامان، امتيازات صنف روحاني از جمله ولايت فقيه و در هم آميزي امور ديني و امور دولتي است. مذهب امامي در ميان تركان پديده اي نوظهور است. رواج اين مذهب در ميان تركان ساكن در ايران، تناسب مستقيم با آسيميلاسيون و فارسسازي آنها دارد. نخستين اماميان از تركان آزربايجان به تعداد انگشت شمار در عصر صفوي – علي رغم آنكه نه طريقت صفويه و نه بنيانگذاران دولت صفويه شيعه امامي نبوده اند- پديدار شده اند. سپس در دوره قاجار - تاسيس شده توسط ايل تركي آزربايجاني قاجار كه خود بر مذهب تركي قزلباشي بود- گروهي بومي معتقد به اين مذهب در ميان تركان پديد آمد كه در آغاز از روحانيون امامي و خانواده هاي آنها تشكيل مي شده اند. در عصر دو دولت فارس پهلوي و جمهوري اسلامي مذهب فارسي امامي به سرعت در ميان صنف بازاري و برخي طبقات محروم شهري ترك گسترش يافت. پس از تاسيس جمهوري اسلامي، رايج ساختن اجباري مذهب امامي و تبديل جبري مذهب تركان جعفري، علوي، وحدت وجودي، بهائي و .... به اين مذهب فارسي، از سياستهاي راهبردي دولت جمهوري اسلامي براي آسيميلاسيون تركان ساكن در ايران و ساختن "ملت ايران" (فارسي زبان، امامي مذهب) بوده است. از اينرو مذهب فارسي امامي در ميان تركان را مي توان به عنوان مذهبي استعماري و هكذا نمايندگان ولايت فقيه و حوزه هاي علميه امامي را به عنوان عمال و پايگاههاي استعمار فارسي در آزربايجان توصيف نمود.

هفت-مسيحي: در ايران ترك مسيحي وجود ندارد. اما بخشي از دياسپوراي تركان آزربايجاني ساكن در عراق (موسوم به توركمان) بر دين مسيحي اند. اين گروه كه سابقا تعداد آنها سي هزار تن بود و در شهر كركوك اقامت داشتند با نام "قالا گاوورو" شناخته مي شدند.



زيرگروههاي كشوري ملت ترك



همانگونه كه ذكر شد، مراد از "خلق ترك" در اين نوشته، تركزبانان متكلم به "شاخه شرقي توركي اوغوز غربي" است. ("شاخه غربي توركي اوغوز غربي" كه توده تركزبان مركز و غرب تركيه، بالكان، قبرس و .... را شامل مي شود نيز "تركي" نام دارد). مرزهاي سياسي بين المللي توده متكلم به "شاخه شرقي توركي اوغوز غربي" را بين چند كشور همسايه تقسيم كرده است، يعني وضعيتي مشابه توده كردزبان كه بين چندين كشور خاورميانه تقسيم شده است. محل اسكان اين توده تركزبان، نخست بين دو دولت عثماني و صفوي-افشار-قاجاري تقسيم گرديده، سپس با ورود روسيه به صحنه بخشي از آن در قفقاز به قلمرو دولت تزاري ضميمه شده است. با فروپاشي عثماني، قسمتهائي از آن در كشورهاي تركيه، عراق، سوريه، اردن، لبنان و بعدها اسرائيل و پس از تجزيه اتحاد جماهير شوروي بخشهائي از آن در كشورهاي آزربايجان، ارمنستان، گرجستان و روسيه (داغستان) قرار گرفته است. بسياري از اين گروهها در كشورهاي مذكور و حتي در يك كشور خاص با نامهاي گوناگون (ترك، آزربايجانلي، آزري، توركمان، قشقائي، افشار، كوره سونني، ....) خوانده مي شوند، وضعيتي مشابه آسوريان كه به دليل تفرق و اشتقاق ملي علاوه بر آسوري به نامهاي گوناگوني چون آشوري، كلداني، يعقوبي، سرياني و .... ناميده مي گردند.

به همه حال تركان متعلق به شاخه شرقي توركي اوغوز غربي و يا "ملت ما" همه داراي هويت ملي واحدي بوده و عضو يك ملت اند. پاره هاي اين ملت امروزه در كشورهاي زير ساكن است (گروههاي مستقر در جنوب و شمال شرق ايران، آخيسقا-مئسخئت، افغانستان و كشورهاي عربي در شمار دياسپوراي تركان اند):

يك-ايران: اين زيرگروه همه تركزبانان ساكن در ايران كه به يكي از لهجه هاي آزربايجاني، سنقري و خراساني صحبت مي كنند را شامل مي شود.

دو-قفقاز: اين زيرگروه همه تركزبانان ساكن در قفقاز كه در دوره حكومت شوروي اصطلاحا و در راستاي سياستهاي استعماري روسيه به نادرستي "آزربايجانلي" خوانده مي شدند را شامل مي گردد و مشتمل است بر تركان آزربايجان، گرجستان، ارمنستان (قبل از ديپورت شدن) و داغستان روسيه. اكثريت دين باوران اين گروه جعفري و بخشي سني مذهب است.

سه-آخيسقا-مئسخئت: موطن اين زيرگروه كه اصلا آميخته اي از تركان آزربايجاني قفقاز و تركان آزربايجاني تركيه است كشور گرجستان مي باشد. اكثريت دين باوران اين گروه سني و بخش كوچكي علوي مذهب است.

چهار-شرق تركيه: اين زيرگروه عمدتا تركزبانان ساكن در ناحيه موسوم به آزربايجان تركيه مركب از استانهاي ايغدير، قارس، آرداهان، ارزروم، گوموشخانا، بايبورت و ارزينجان را شامل است. اكثريت دين باوران اين گروه سني، بخشي علوي و گروهي كوچك نيز جعفري مذهب است.

پنج-عراق-سوريه-اردن-لبنان-اسرائيل: اين زيرگروه همه تركزبانان كشورهاي عراق، سوريه، اردن، لبنان و اسرائيل را شامل مي گردد. اكثر اين گروهها به ويژه در عراق با نام "توركمان" شناخته مي شوند. به تقريب نيمي از دين باوران اين گروه سني و نيمي علوي مذهب است.

شش-افغانستان: در اين كشور گروه بسيار كوچكي از تركان آزربايجاني بنام افشار در هرات و كابل و احتمالا قندهار ساكن اند. افشارها بخشي از توده بسيار بزرگتر قزلباشها در اين كشور مي باشند. به جز افشارها، همه قزلباشهاي ساكن در افغانستان تغيير زبان داده و تاجيك زبان شده اند.



پان ايرانيسم و پان توركيسم



-هنگامي كه از ملت ترك ساكن در ايران سخن گفته مي شود منظور صرفا كساني هستند كه زبان مادري و ملي تاريخيشان يكي از سه لهجه "آزربايجاني" (شامل قشقائي، ايناللو و .....)، "سنقري" و "خراساني" زبان تركي، و نه مثلا يكي از زبانهاي تركمني، ازبكي و قزاقي است. در ايران "ملت ترك" غير از "ملت تركمن" و "قزاق" است. حتي خلق "ترك" و خلق "خلج" كه در بخشهاي جنوب شرقي آزربايجان جنوبي ساكن است، دو گروه ملي توركي خويشاوند اما جداگانه اند.

-هنگامي كه از ملت ترك سخن گفته مي شود منظور صرفا متكلمين به شاخه شرقي توركي اوغوز غربي است. امروزه در جهان دو ملت با نام ملي "ترك" وجود دارد: يكي شاخه شرقي توركي اوغوز غربي به وجهي كه در بند يكم ذكر شد و ديگري شاخه غربي توركي اوغوز غربي كه شامل تركان تركيه مركزي و غربي، بالكان و قبرس است (توركي اوغوز شرقي، زبان تركمني است). اين دو گروه علي رغم آنكه به دو لهجه يك زبان واحد سخن مي گويند، نام ملي هر دويشان "ترك" است و به لحاظ زباني و فرهنگي و تباري نزديكترين ملل به يكديگرند، به دلائل بسيار تاريخي، زبان شناسي، جامعه شناسي و سياسي دو ملت و دو هويت ملي خويشاوند اما جداگانه اند، مانند "عرب" كه نام ملي چند ملت متفاوت اما خويشاوند در خاورميانه و شمال آفريقا مي باشد.
-تقسيم شدگي لهجه اي و جغرافيائي و چندپارگي خلق ترك توسط مرزهاي بين المللي و سيستمهاي اعتقادي واقعيتي تاريخي است. اين تقسيم شدگي و چندپارگي به دليل نبود دولت واحد فراگير در تاريخ اخير كه چتر حاكميت خود را بر همه اين زيرگروهها بگستراند و نيز فقدان ذهنيتي در ميان نخبگان و روشنفكران گروههاي مذكور كه وحدت ملي آنها را درك و تقويت نمايد تشديد شده است.

-با اينهمه، همه تركزبانان منسوب به شاخه شرقي توركي اوغوز غربي ساكن در ايران و منطقه فارغ از لهجه، طائفه، اعتقاد، استان و يا كشور محل سكونت و .... اعضاء و افراد يك گروه ملي بنام "ملت ترك" اند. همانگونه كه همه ارمنيان ايران، منطقه و حتي جهان و يا كردهاي ايران و منطقه منسوب به يك ملت با نامهاي به ترتيب ارمني و كرداند.

-دسته بندي و تجزيه هويتي، ملي، زباني، فرهنگي و سياسي تركزبانان منسوب به شاخه شرقي توركي اوغوز غربي تحت نامهاي "ملت آزربايجان"، "تركان ايراني"، "ايرانيان آزري زبان"، "قوم قشقائي"، "طائفه افشار"، "فرقه اهل حق" و .... سياستي استعماري و در دشمني آشكار با ملت ترك و هويت و منافع ملي آن است.

-مراكز استعماري غربي، روسي و فارسي تلاش بسيار گسترده اي را انجام داده و مي دهند تا زيرگروههاي لهجه اي، جغرافيائي، اعتقادي، طائفه اي و استاني ملت ترك ساكن در ايران و يا زيرگروههاي كشوري خلق ترك را به اقوام و گروههاي ملي جدا و متفاوت تجزيه و بدل سازند.

-پان ايرانيسم كه بر مبناي انكار هويت ملي ملل ساكن در ايران بنياد گذارده شده، يكي از انديشه هائي است كه ملت بودن تركان شاخه شرقي توركي اوغوز غربي را انكار مي كند و از اين رو نيز انديشه اي ضدملي و ضدتركي است.

-پان ايرانيسم كه انديشه اي زائيده استعمار فارسستان بوده و ايدئولوژي رسمي دولت ايران است علاوه بر دولت ايران و پان ايرانيستهاي آشكار، از سوي برخي از آزربايجانيان مدافع پان ايرانيسم نقابدار چپگرا (سيروس مددي) و راستگرا (مرتضي نگاهي) نيز در لفافه گفتمانهاي ديگر تبليغ و مدافعه مي شود.

-تلقي و تقديم تركزبانان منسوب به شاخه شرقي توركي اوغوز غربي ساكن در ايران به عنوان اقوام و گروههاي ملي متفاوت و جدا يكي از اصلي ترين و دقيقترين معيارها براي شناخت پان ايرانيستهاي نقابدار و مدافعين سياستهاي استعماري فارسي و روسي در ميان تركان و آزربايجانيان است. هر انديشه، گروه، شخصيت و ... كه معتقد به جدائي ملي و ائتنيكي زيرگروههاي تركزبانان ساكن در ايران و منطقه- به وجهي كه گذشت- باشد، يا پان ايرانيستي آگاه است و يا متاثري ناآگاه از پان ايرانيسم.

-اگر امروز در داخل و خارج ايران كسي يافت نمي شود كه ادعا كند كردهاي ساكن در غرب ايران و شمال شرق ايران (خراسان) و حتي كردهاي ساكن در ايران و تركيه و عراق و سوريه و قفقاز هر كدام براي خود اقوام و ملل جداگانه اي اند، اين در سايه تلاش گسترده نخبگان و مجاهدات روشنفكران كرد براي خودشناسي، تثبيت هويت مشترك و واحد كردي و شناساندن موفقيت آميز اين خود و هويت به توده كرد و جهانيان است.

-امروز اگر دول استعماري، دولت ايران، ناسيوناليسم فارسي و پان ايرانيستهاي آزربايجاني آشكار و نهان همچو سيروس مددي و مرتضي نگاهي مي توانند ادعا كنند كه تركان استانهاي آزربايجان شرقي و غربي اقوامي جدا از تركان استانهاي همدان و مركزي، و اين دو نيز جدا از تركان ساكن در جنوب ايران و عراق و قفقاز و سوريه و تركيه و .... كه خود آنها هم هر كدام اقوام جداگانه اي اند مي باشند، اين صرفا در اثر غفلت نخبگان و روشنفكران ترك در امر خودشناسي، تثبيت هويت مشترك و واحد تركي و ناكامي در شناساندن اين خود و هويت به توده ترك و جهانيان است.

-انديشه اي كه در ميان برخي از كمونيستهاي آزربايجاني روسگرا و روسزده مانند سيروس مددي طرفداراني داشته و صرفا بخشي از ترك زبانان ساكن شمال غرب ايران را "ملت آزربايجان-آزربايجانلي" مي نامد، در اساس انديشه اي استعماري ساخته روسيه و رايج شده توسط چپ فارس و عمال ترك آنها در ايران است. اين انديشه استعماري، ارتجاعي و فاشيستي، عليرغم آنكه طرفداران آن خود را مترقي و دمكراتيك مي خوانند، در همسوئي تمام با انديشه ارتجاعي، فاشيستي و استعماري ديگر يعني پان ايرانيسم قرار دارد.

-يكي ديگر از انديشه هائي كه ملت بودن تركان ساكن در ايران را انكار مي كند، پان توركيسم است. اين انديشه كه سي و اندي ملت و گروه ملي تورك معاصر را ملت واحدي گمان مي كند، در تحليل نهائي انديشه اي ضدملي و ضدتركي است زيرا بسان پان ايرانيسم ملت عليحده بودن تركان منسوب به شاخه شرقي توركي اوغوز غربي را نفي مي نمايد.

-پان توركيسم و پان ايرانيسم در انكار استقلال ملي و وحدت ملي تركان منسوب به شاخه شرقي توركي اوغوز غربي و يا ملت ترك وحدت نظر دارند.

گرچه يه هو!!!!


Sunday, October 05, 2008


مسئله آذربایجان به صورت راسته حسینی / سید حیدر بیات
خزل آی ۱۴, ۱۳۸۷


دو سه هفته پیشتر بحثی بین سایت پیک نت و دوست شاعرم جناب اسماعیل جمیلی در گرفته بود مبنی بر اینکه نویسندگان آذربایجان در تهران چرا دستگیر شده‌اند؟ بنده نیز قاتی ماجرا شده و یادداشتی به پیک نت فرستادم. پیک نت یادداشت مرا به صورت کامل منتشر کرد، اما تیتری را به آن افزود که تمام رشته‌های نگارنده را پنبه نمود. بنده توضیح داده بودم که اکثر نویسندگان آذربایجانی پس از تبریز در تهران زندگی می‌کنند و بیشتر محصولات نشریات ترکی نیز در تبریز و تهران تولید و منتشر می‌شود و تیتر پیک نت این بود: تولید فرهنگی از تهران برای آذربایجان.

این تیتر تداعی‌گر این معنا بود که تولیدات فرهنگی آذربایجانی در تهران مشتری ندارد و فقط تولید می‌شود و مشتریان آن در آذربایجان هستند. نگارنده قصد نداشت که به این شیطنت یا سوء تفاهم پیک‌نتی پاسخ بگوید، لیکن خواندن یک مقاله در شرق اوسط انگیزه‌ای شد برای پیگیری دوباره ماجرا. منتها نه برای اینکه پاسخی برای کسی داده باشم بلکه برای اینکه حقیقت مسئله آذربایجان واقعا برای دوست و دشمن روشن گردد و بالاخره اصحاب رسانه و سیاست بدانند که اصل این قضیه چیست.

ابتدا بهتر است توضیح مختصری در مورد مقاله‌ شرق اوسط بنویسم. عنوان مقاله به عربی چنین است: غیاب عربی فی القضیه الکردیه (غیبت عربی در مسئله کرد) به قلم آزا حسیب قرداغی.
این مقاله توضیح میدهد که مسئله کرد در عراق که اکنون برای مردم عراق و جهان عرب تا این اندازه حاد می‌نماید یک مسئله امروزی نیست بلکه سابقه دهها ساله دارد اما جهان عرب و سیاستمداران و رسانه‌های عربی یا آن را ندیده‌اند یا به سادگی از کنار آن گذشته‌اند و این مسئله سبب شده است که کردهای عراق در غیاب حساسیت‌ جهان عرب هزینه‌های بسیاری را متحمل شوند و…

این مقاله جهان عرب را متهم می‌کند و جهان عرب جوابی جز شرمساری و قبول آن ندارد، به گونه‌ای که شرق اوسط این سند - و این داغ تغافل را که نویسنده به پیشانی جهان عرب می زند- منتشر می کند.

با خواندن این مقاله به یاد وضعیت امروز آذربایجان افتادم و اینکه هنوز رسانه‌های فارسی تصور روشنی از مسئله آذربایجان ندارند و باید اندکی بیشتر در این مورد درنگ نمود و برای آنان توضیح داد.

اما توضیح مسئله: چیزی که اینروزها از آن با عنوان حرکت ملی آذربایجان نام برده می‌شود سابقه‌ای حدودا ۱۰۰ ساله دارد. مرحوم میرزا حسن رشدیه، پدر مدارس نوین ایران و به تعبیر فرهنگ معین «پدر فرهنگ ایران»، برای مدارس جدید خود که برای نخست بار در ایران تاسیس کرده بود. سه کتاب تالیف کرد. یکی از این کتابها به زبان عربی، دیگری به زبان فارسی و سومی به زبان ترکی با نام وطن دیلی، و این کتابها در مدارس جدید تدریس شدند. جبار باغچه‌بان نیز کتاب شعری برای کودکان به زبان ترکی با نام «پروانه نئجه قیزدی» دارد که احتمالا برای آموزش در مدارس استنایی آن زمان تدارک دیده بود.

بعد از به قدرت آمدن رضا شاه اما زبان ترکی ممنوع شد و کار رشدیه در این زمینه ناتمام ماند. بعد از رضا شاه و در اوایل حکومت محمد رضا شاه نیز مسئله فرقه دموکرات آذربایجان پیش آمد. در زمان حاکمیت فرقه زبان رسمی در آذربایجان ترکی بود، و حتی کارنامه‌هایی که در آن زمان برای دانش آموزان صادر شده است نیز به زبان ترکی است. بعد از شکست فرقه، سنت ترکی نویسی و ترکی خوانی در آذربایجان - با افت و خیزهایی که دارد – هماره وجود داشته است، لیکن به مثابه آتش زیر خاکستری تا زمان انقلاب پنهان ‌ماند. در اوایل انقلاب دوباره این مسئله مطرح شد و نشریات چندی از جمله نشریه وارلیق و یولداش منتشر شدند، لیکن با شروع جنگ ایران و عراق دوباره مسئله فروکش کرد لیکن مجله وارلیق همچنان و تا به امروز منشتر میشود و یکی از معروفترین نشریه‌ها نه تنها در آذربایجان بلکه در تمام کشورهای ترک زبان است.

بعد از جنگ این مسئله دوباره مطرح شد و در اواخر ریاست جمهوری آقای هاشمی رفسنجانی به اوج خود رسید. با آمدن سید محمد خاتمی نشریات بسیاری اعم از نشریات دانشجویی و نشریات استانی به صورت دوزبانه و هر ازگاهی تک زبانه به ترکی منتشر می‌شوند. دولت ابتدا با یک نگاه فانتزی به این مسئله نگاه می‌کند لیکن مسئله رفته رفته جدی و جدی‌تر میشود. در کنار این ماجراها مسئله همایش سالانه قلعه بابک و پخش‌سی‌دی‌های تصویری آن در بین مردم و اخبار آن از انترنت حاکمیت نیز برخوردهای خود را تشدید می‌کند.

اینها مسائلی از آذربایجان بودند که اکثر رسانه‌های فارسی کم و بیش نسبت به آن آگاهی دارند. لیکن مسئله‌ای که میخواهم مطرح کنم چیزی غیر از این است و آن جغرافیایی است که این مسئله در آن اتفاق می‌افتد. اکثر مردم و از جمله احتمالا گردانندگان سایت پیک نت فکر می‌کنند که آذربایجان در چهار استان آذربایجان شرقی، غربی، اردبیل و زنجان خلاصه شده است. اما این دوستان به دو مسئله توجه ندارند. نخست اینکه پراکنش جمعیت ترکان از مرزهای غربی آذربایجان تا تهران و قم ادامه دارد. به عبارت دیگر مابین تبریز و تهران و تبریز و قم روستاهای ترک زبان بومی به صورت لاینقطع وجود دارند که شامل روستاهای ترک زبان قزوین، کرج، همدان، بوئین‌زهرا، ساوه، شهریار، اراک و خود قم هستند و بنده بسیاری از این روستاها را از نزدیک دیده‌ام. حتی در بخشهای جنوبی، و شرقی قم یعنی در دو سوی جاده قم و کاشان نیز روستاهای ترک زبان وجود دارند. این ترکهای بومی که زمانی خود را ترک غیر اصیل می‌دانستند امروزه به برکت وجود اینترنت و نشریات و احیانا رادیوها و ماهواره‌ها و نیز حضور دانشجویان و سربازان این مناطق در بین سایر ترکان آذربایجان، اینک خود را یک ترک درجه دوم نمی‌دانند و نسبت به هویت و زبان ترکی خود حساس هستند. در میان ۱۹ نویسنده و روشنفکری که در تهران و به همراه مهندس صرافی دستگیر شده‌اند، نام حسین حیدری نیز به چشم میخورد. حسین حیدری از ترکان قزوین و صاحب امتیاز نشریه دوزبانه دانشجویی اولوس بود و خود همین نشان می‌دهد که گستره جریان موسوم به حرکت ملی آذربایجان چه قدر گسترده است. علاوه بر آن میتوان به شهر قم اشاره کرد. در این شهر بیش از چهار استریوی ترکی فعالیت می‌کنند که عمدتا محصولات عاشیقی و موسیقی ترکان بومی منطقه را تامین می‌کنند و بیش از صد عاشیق و نوازنده شاهسون و … در قم، ساوه و سایر مناطق تهران، قزوین، همدان و مرکزی زندگی می‌کنند که برای اینکه حرف بی‌مدرکی نزده باشم دوستان می‌توانند به مقاله «قم، ساوه عاشیق محیطی» که در سایت اینجانب منشتر شده است مراجعه نمایند و در همین روزها گویا تضییقاتی نسبت به برخی از عاشیقهای قم از جمله عاشیق محبوب و جوان، اکبر غلامی صورت گرفته است.

شاخص‌ترین نماد هویت‌خواهی ترکان این منطه مراسم سالانه بزرگداشت حکیم تیلیم‌خان ساوه‌ای است که هر ساله در آخر تیر ماه در زادگاه این شاعر واقع در روستای مراغه ساوه برگزار می‌شود امسال بیش از دوهزار نفر در آن شرکت کرده‌ بودند که از سوی بعضی‌ ناظران این مراسم آلتیرناتیو تجمع سالانه قلعه بابک تلقی شد، اگر چه این مراسم با مراسم قلعه بابک یک تفاوت ماهوی دارد.

مسئله دوم اما مسئله ترکهای مهاجر از آذربایجان است. سیاست تمرکز گرایی که در دوران پهلوی دنبال شد و به تبع آن اکثر کارخانه‌ها و شرکت‌های تولیدی در تهران و اطراف احداث گشت. این مسئله موجب شد که سیل مهاجران از آذربایجان به تهران، قم، کرج و قزوین سرازیر شود. در ادامه همین سیاست است که اکنون آنگونه که در مصاحبه آقای موسوی تبریزی که در پیک نت هم درج شد آمده بود: امروزه حدود ششصد هزار نفر از ساکنان قم را ترک‌زبانها تشکیل می‌دهند. در تهران و کرج و قزوین نیز وضعیت به همین منوال است. به تعبیر رضا براهنی که روی این تعبیر اصرار نیز دارند: «تهران بزرگترین شهر آذری نشین جهان است». در تهران، کرج، قم و سایر شهرهای نزدیک پایتخت گاه شهرکهایی وجود دارند که بیش از نود و پنج درصد آن را ترک زبانها تشکیل می‌دهند. تبعا قضیه به اینجا نیز ختم نمی‌شود ترکان قشقایی، ترکان گچساران، ترکان فریدن اصفهان، ترکان خراسان شمالی و… همه جمعیت معتنابهی هستند که امروزه مسئله هویت برایشان جدی شده است و دیگر مسئله حرکت مدنی آذربایجان در چهار استان آذربایجانی خلاصه نمی‌شود.

در چنین شرایطی وظیفه رسانه‌ها و روشنفکر طبیعتا ندیدن این مسئله و سکوت در قبال آن نیست. بلکه پرداختن به آن و یافتن راه حلهایی هست که شهروندان ایرانی را با کمترین خطر از این مرحله به مراحل بعدی سوق دهد. پذیرفتن هویت ترکی ترکهای ایران، و به رسمیت شناختن زبان، تاریخ و… از جمله فاکتورهایی است که باید به آن اهمیت داده شود. نپذیرفتن مسئله اما تبعاتی دارد که آن خود بر اهل خرد پوشیده نیست. چیزی که یاد‌آوری آن خالی از لطف نخواهد بو آن است که امروزه برای برخورد با مسئله آذربایجان حکومت ایران از سوی گروههای مختلفی در فشار است. یعنی گروهها و اشخاصی در اپوزسیون هستند که جمهوری اسلامی را برای برخورد با فعالان آذربایجانی تشویق می‌کنند و حتی تحت فشار رسانه‌ای و تبلیغاتی قرار می‌دهند. اگر موضع این گروهها نسبت به این مسئله تعدیل شود بعید نیست که موضع جمهوری اسلامی نیز تعدیل شود و مطمئنا هیچ کس از این تعدیل زیان نخواهد دید.

Wednesday, March 26, 2008




آغاجاری

آغاجَری، آقاجَری (آغاجْ اَری) ایلی ترک تبار و ترک زبان، ساکن اطراف بهبهان. تیره‎های گونه گون آغاجری عبارتند از: افشار. بیگدلی، تیلکو، جامه بزرگی، جُغْتایی، داوودی، شعری، قره باغی و گشتتیل (فسایی، 2/270).

وجه تسمیه و پیشینة تاریخی: آعاجری مرکب از دو واژة ترکی «آغاج» به معنی درخت و «اَر» به معنای مرد است که مفهوم مرد بیشه را می‎دهد (رشیدالدین، 1/35). ترکمانان اُغوز، در پی استیلای مغول و نامساعد شدن شرایط زندگی، سرزمین خود ماورای سیحون را ترک گفته و راهی ایران و آسیای صغیر شدند. گروهی از آنان که در نواحی جنگلی مشرْعَش، واقع در آناتولی، سکونت گزیدند (ابن‎بی‎بی، 618)، «آغاج اری یا آغاجری» نامیده شدند (رشیدالدین، 1/35). این طایفه از قدیم‎ترین ترکمانان مهاجر در اناتولی بودند و به سبب اشتغال در صنعت چوب به «تخته چی» یا «جماعت تخته چیان» نیز اشتهار یافتند (سومر، «آغاچریها» ، 528؛ همو، «اوغوزها» ، 157). در بیشتر مآخذ، آنان را از ترکمانان اغوز و قومی ماجراجو گفته‎اند (رشیدالدین، 1/35؛ استرآبادی، 530؛ مستوفی، 567). آغاجریها با استفاده از ضعف و اختلافات درونی سلاجقة آسیای صغیر، گاه و بیگاه نواحی اطراف خود را مورد حمله قرار داده، کاوانهای تجاری و روستاهای مسیحی‎نشین را غارت می‎کردند. عزالدین کیکاووس پادشاه سلجوقی، در 653ق/1255م به سرکوبی آنان اقدام کرد و در 660ق/1261م به فرمان هولاکو نیرویی مرکب از 000‘20 نفر بر انان تاخت چنانکه گروهی از آنان کشته و برخی دیگر به سوریه متواری شدند (سومر، «آغاجریها»، 524). با وجود این مغلوبیت، آغاجریها در میان مغولان از اهمیت ویژه‎ای برخوردار بودند، چنانکه برخی از امرای مغول، آغاجری نام داشتند (آق سرایی، 302 به بعد). آنان، در قرن 8ق/14م، مجدداً نیرو یافته به شهرها می‎تاختند از جمله در 796ق/1394م به سیواس و نواحی اطراف آن هجوم بردند که سرانجام قاضی برهان‎الدین فرمانروای سیواس، برای جلوگیری از حملات مکرر آنان، قلعه‎ای بزرگ در بخش جنوبی این ایالت بنا نهاد (استرآبادی، 530).

از آن پس تا تشكيل دولت قره قويونلو نامي از آنان نبرده‎اند. همزمان با تشکیل دولت یاد شده، گروهی از آغاجریها باق ره محمد، امیر قره قویونلو، روابط بسیار نزدیک داشتند، حتی تاتار خاتون، خواهر محمد با یکی از امرای آغاجری ازدواج کرد که حسن‎بیک، یکی ازرؤسای آغاجری. فرزند اوست (طهرانی، 1/37؛ سومر، «قره قویونلوها» ، 31؛ همو، «اغوزها»، 147). هنگامی که قره یوسف، حکمران قره قویونلو، آذربایجان را تصرف کرد و پایه‎های حکومت خویش را استحکام بخشید، قبایل و تیره‎های متعدد ترکمانانِ نواحی مرزی آناتولی شرقی از جمله آغاجریها با وی به ایران آمده (همانجا)، به خدمت در حکومت قره قویونلوها پرداختند که از امرای معروف آنان حسن‎بیک، حسین‎بیک، سولان‎بیک و علی‎بیک را می‎توان نام برد (طهرانی، 1/145، 146 به بعد). آغاجریها پس از انقراض دولت قره قویونلو نیز موجودیت خود را حفظ کردند و دور نیست که آغاجریهای کنونی ایران از بازماندگان آنان باشند (سومر، «قره قویونلوها»، 31).

در حال حاضر گروهی از بازماندگان این قوم شیعی مذهبند در نواحی مختلف ترکیه از جمله اطراف آیدین، اسپارته و آدانه (اطنه) زندگی می‎کنند (سومر، «آغاجریها»، 528).

مآخذ: آق سرایی، محمود، مسامره‎الاخبار، به کوشش عثمان توران آنکارا، انجمن تاریخ ترک، 1944مگ ابن ‎بی‎بی، یحیی‎ بن ‎محمد،‎ الاوامرالعلائیه، به کوشش عدنان صادق ارزی، آنکارا، انجمن تارخ ترک، 1956م؛ استرآیادی، عزیزبن‎اردشیر، بزم و رزم، استانبول، اوقاف مطبعه سی، 1928م؛ اقتداری، احمد، خوزستان و کهگیلویه و مسنی، تهران، انجمن آثار ملی، 1359ش؛ رشیدالدین فضل‎الله، جامع‎التواریخ، به کوشش بهمن کریمی، تهران، اقبال، 1361ش؛ طهرانی، ابوبکر، کتاب دیار بکریه، به کوشش نجاتی لوغال و فاروق سومر، آنکارا، 1964م؛ فسایی، میرزاحسن، فارسنامة ناصری، تهران، 1313ق؛ مستوفی، حمدالله، تاریخ زیده، به کوشش عبدالحسین نوایی، تهران، امیرکبیر، 1361ش؛ نیز:


Súmer, Fáruk; "Agaçeriler", Belleten, 1963, XXVI; id, Karakoyunlular, Ankara, T.T.K., 1984; id, Oğuzlar (Türkmenler), Ankara, 1972.

علی اکبر دیانت




دودمان تركي اينجو

اينْجو، دودمانى‌ ايرانى‌ كه‌ در نيمة اول‌ سدة 8 ق‌/14م‌ مقارن‌ با اواخر عصر ايلخانان‌، چندي‌ به‌ مناصب‌ ديوانى‌ و فرمانروايى‌ ايالات‌ جنوبى‌ ايران‌ از اصفهان‌ تا كناره‌هاي‌ خليج‌ فارس‌ دست‌ يافتند (قس‌: شبانكاره‌اي‌، 296: كه‌ اين‌ دودمان‌ را ترك‌ نژاد خوانده‌ است‌). نخستين‌ فرد نام‌ آور آنان‌ شرف‌ الدين‌ محمود شاه‌ فرزند محمدبن‌ فضل‌الله‌ بود كه‌ نسب‌ خود را به‌ چند واسطه‌ به‌ خواجه‌ عبدالله‌ انصاري‌ مى‌رساند ( منتخب‌التواريخ‌...،170؛ فصيح‌، 3/32؛ حمدالله‌، تاريخ‌...، 664)، اگرچه‌ در صحت‌اين‌ انتساب‌ترديد هست‌. به‌روايت‌ ديگر نام‌ پدر محمود شاه‌، امير طخطاخ‌ اينجو بوده‌، و رشيدالدين‌ فضل‌الله‌ در مكتوبى‌ كه‌ به‌ او نوشته‌، از وي‌ با اين‌ عنوان‌ ياد كرده‌ است‌ (ص‌ 168-169). اينجو در اصل‌ واژه‌اي‌ مغولى‌ و به‌ معناي‌ املاك‌ خالصه‌ و اختصاصى‌ سلطانى‌ و ديوان‌ بود (نك: ه د، اينجو، اصطلاح‌) و چون‌ ادارة املاك‌ خالصه‌ در اواخر عهد ايلخانى‌ در عهدة شرف‌الدين‌ محمود شاه‌ بود، بدين‌ لقب‌ معروف‌ شد (غفاري‌، تاريخ‌ جهان‌ آرا، 221، تاريخ‌ نگارستان‌، 280).

پس‌ از شرف‌الدين‌، ديگر افراد خانوادة او نيز به‌ اينجو شهرت‌ يافتند (قزوينى‌، محمد، 1/166). تصدي‌ خالصه‌ شغل‌ مهم‌ و پراستفاده‌اي‌ بود و شرف‌الدين‌ از اين‌ راه‌ مال‌ بسيار اندوخت‌ (غنى‌، 1/5). محمودشاه‌ اوايل‌ سلطنت‌ محمد خدابنده‌، يعنى‌ از 703ق‌/1304م‌ مأمور فارس‌ شد و به‌ تدريج‌ بر آنجا استيلا يافت‌ و در 725ق‌/1325م‌ توانست‌ بر مجموعة ولايات‌ فارس‌ به‌ استقلال‌ حكومت‌ كند و بلوكات‌ آنجا را متحد نمايد (احمد زركوب‌، 101-102)؛ اما او بيشتر اوقات‌ ملازم‌ اردوي‌ سلطانى‌ بود و از سوي‌ خود نايبانى‌ را به‌ فارس‌ مى‌فرستاد ( منتخب‌التواريخ‌،172).

محمود شاه‌ به‌ تدريج‌ و در طى‌ ساليان‌ با مردم‌ فارس‌ و به‌ ويژه‌ شيراز ارتباط نزديكى‌ برقرار كرده‌ بود، به‌ گونه‌اي‌ كه‌ حتى‌ زمانى‌ كه‌ عنوان‌ حكومت‌ نداشت‌، فرمانروايان‌ بى‌ مشورت‌ او نمى‌توانستند كاري‌ از پيش‌ ببرند (قزوينى‌، يحيى‌، 262-263). روابط محمود با سلطان‌ ابوسعيد، در اواخر سلطنتش‌ تيره‌ شد (اقبال‌، تاريخ‌ مفصل‌ايران‌ از صدر...، 567). از اين‌ رو، در 734ق‌/1334م‌ ابوسعيد او را از حكومت‌ فارس‌ بركنار كرد، اما محمود از فرمان‌ او سر برتافت‌ و ابوسعيد فرمان‌ به‌ قتل‌ او داد. غياث‌الدين‌ محمد رشيدي‌ وزير خويشاوند شرف‌الدين‌ محمود به‌وساطت‌ برخاست‌ و ابوسعيد به‌ زندانى‌ شدن‌ وي‌ در قلعة طبرك‌ اصفهان‌ اكتفا كرد. متعاقب‌ آن‌ فرزندش‌ مسعود شاه‌ نيز به‌ روم‌ (آسياي‌ صغير) تبعيد گرديد (حافظ ابرو، 187- 188؛ اقبال‌، همانجا). ظاهراً محمود مدتى‌ طولانى‌ در زندان‌ نماند و باز مورد اعتماد و اقبال‌ واقع‌ شد؛ اما آرپاخان‌ كه‌ پس‌ از قتل‌ ابوسعيد در 18 ربيع‌الا¸خر 736 رسماً به‌ جانشينى‌ او منصوب‌ شد، به‌ گمان‌ آنكه‌ شرف‌الدين‌ محمود يكى‌ از فرزندان‌ هلاكو را در خانة خود نگه‌ داشته‌، تا در موقع‌ مناسب‌ او را به‌ سلطنت‌ برساند، بر وي‌ خشم‌ گرفت‌ و در نيمة رجب‌ 736 او را به‌ قتل‌ رساند. دو تن‌ از پسران‌ محمود، يعنى‌ مسعودشاه‌ و ابواسحاق‌ نيز كه‌ در تبريز بودند، از آنجا گريختند (فصيح‌، 3/47؛ شبانكاره‌اي‌، 298- 299؛ اقبال‌، تاريخ‌ مفصل‌ ايران‌ از استيلاي‌...، 1/349-350).

شرف‌الدين‌ محمود فرمانروايى‌ مردم‌ دار بود و از ثروت‌ كلان‌ خود در كارهاي‌ خير و عام‌المنفعه‌ استفاده‌ مى‌كرد، چنانكه‌ بارويى‌ تازه‌ و مستحكم‌ بر گرد شيراز كشيد (حمدالله‌، نزهة...، 137). ابن‌ بطوطه‌ هنگام‌ گذر از يزد به‌ شيراز وصف‌ كاروانسرايى‌ را مى‌كند كه‌ آن‌ را محمودشاه‌ آبادان‌ كرده‌ بود (ص‌ 202-203). از مأنوسان‌ و معاشران‌ وي‌ يكى‌ امين‌الدين‌ بليانى‌ ممدوح‌ نام‌ آور حافظ بود. امين‌الدين‌ پس‌ از شرف‌الدين‌ نامة اديبانة تسليت‌ آميزي‌ به‌ مسعود شاه‌ فرزند او نوشت‌ كه‌ متن‌ آن‌ اكنون‌ در دست‌ است‌ (صفا، 3(2)/877 - 878). از شرف‌الدين‌ محمودشاه‌ 6 فرزند پسر برجاي‌ ماند كه‌ هر يك‌ ولايت‌ و امارت‌ يافتند، از جمله‌:
جلال‌الدين‌ مسعودشاه‌: وي‌ در 725ق‌/1325م‌ از سوي‌ پدر ادارة ولايات‌ فارس‌ را در دست‌ گرفت‌ و بعداً ابوسعيد نيز حكومت‌ كرمان‌ و مكران‌ تا حدود سند و هند را بدو سپرد (شبانكاره‌اي‌، 297)، اما در 730ق‌/1330م‌ براي‌ مدتى‌ برادر ديگر وي‌ - غياث‌الدين‌ كيخسرو - عهده‌دار امور فارس‌ شد (احمد زركوب‌، 102). مسعودشاه‌ كه‌ پس‌ از قتل‌ پدر به‌ روم‌ گريخته‌ بود، اندكى‌ بعد با كمك‌ شيخ‌ حسن‌ بزرگ‌ ايلكانى‌ كه‌ امير ياغى‌ باستى‌ را همراه‌ او كرد، به‌ شيراز بازگشت‌ (738ق‌) (معين‌الدين‌، 93-94؛ قزوينى‌، يحيى‌، 264- 265؛ اقبال‌، تاريخ‌ مفصل‌ ايران‌ از صدر، 568 -569)، اما چندي‌ بعد ياغى‌ باستى‌ با مسعودشاه‌ كه‌ سخت‌ مورد توجه‌ شيرازيان‌ بود، درگير شد و او را در 743ق‌/1342م‌ به‌ قتل‌ رساند (حافظ ابرو، 214- 215؛ قزوينى‌، يحيى‌، همانجا). پس‌ از كشته‌ شدن‌ مسعودشاه‌، مادرش‌ - تاشى‌ خاتون‌ كه‌ زنى‌ مدبّر بود - مردم‌ شيراز را شوراند و آنان‌ امير ياغى‌ باستى‌ را از شهر بيرون‌ راندند (شبانكاره‌اي‌، 312). جلال‌الدين‌ مسعودشاه‌ اميري‌ كاردان‌ بود و در آبادانى‌ شيراز اهتمام‌ داشت‌ و آثار بسيار و بقاع‌ خير از خود برجاي‌ نهاد، از جمله‌ بايد از مدرسة مسعوديةشيراز، رباط ايزد - خواست‌ و چند بناي‌ ديگر نام‌ برد ( منتخب‌ التواريخ‌، 173).

غياث‌الدين‌ كيخسرو: وي‌ به‌ روزگار پدر زمانى‌ نيابت‌ حكومت‌ فارس‌ را بر عهده‌ داشت‌ و با سركوب‌ گردنكشان‌ آرامشى‌ در آن‌ ناحيه‌ پديد آورد. در دوران‌ تبعيد برادر خود مسعودشاه‌، حكومت‌ همانجا را در دست‌ داشت‌. هنگامى‌ كه‌ مسعودشاه‌ به‌ فارس‌ بازگشت‌ (738ق‌)، غياث‌الدين‌ كيخسرو از تحويل‌ حكومت‌ به‌ او سر باز زد و همين‌ امر اختلافى‌ درميان‌ دو برادر پديد آورد كه‌ به‌ دنبال‌ آن‌ غياث‌الدين‌ دستگير شد و به‌حبس‌ افتاد.او در سال‌بعد (739ق‌/1338م‌)در زندان‌درگذشت‌ (فصيح‌، 3/55).

ابواسحاق‌ اينجو: وي‌ از ناموران‌ خاندان‌ اينجو و ممدوح‌ حافظ بود (نك: ه د، 5/161- 165).

شمس‌الدين‌ محمد (717-740ق‌): وي‌ چهارمين‌ پسر محمودشاه‌ بود كه‌ در شيراز مقام‌ داشت‌ و هنگامى‌ كه‌ مسعودشاه‌ به‌ شيراز بازگشت‌، با او نافرمانى‌ آغاز كرد. پس‌ در قلعة سفيد شولستان‌ به‌ بند افتاد (غنى‌، 1/34). در 740ق‌/1339م‌ كه‌ پيرحسين‌ چوپانى‌ از سوي‌ امير شيخ‌ حسن‌ چوپانى‌ مأمور حكومت‌ فارس‌ و مقابله‌ با مسعودشاه‌ شد، شمس‌الدين‌ محمد از زندان‌ گريخت‌ و به‌ او پيوست‌ (فصيح‌، 3/57). پيرحسين‌ به‌ ياري‌ وي‌ مسعودشاه‌ را از شيراز راند و حكومت‌ فارس‌ را در دست‌ گرفت‌. اما مردم‌ به‌ شمس‌الدين‌ بيش‌ از او توجه‌ داشتند و اين‌ امر حسادت‌ وي‌ را برانگيخت‌، تا آنكه‌ شمس‌الدين‌ را در 28 رمضان‌ 740 به‌ قتل‌ رساند (شبانكاره‌اي‌، 315؛ فصيح‌، 3/57؛ قزوينى‌، محمد و اقبال‌، 377، حاشية 3). پس‌ از اندكى‌ مردم‌ شهر، پيرحسين‌ را به‌ انتقام‌ خون‌ او از شيراز بيرون‌ راندند و بار ديگر مسعودشاه‌ به‌ شيراز بازگشت‌ (عبدالرزاق‌، 1/155؛ كتبى‌، 16-17).

مآخذ: ابن‌ بطوطه‌، رحلة، بيروت‌، 1384ق‌/1964م‌؛ احمد زركوب‌، شيرازنامه‌، به‌ كوشش‌ اسماعيل‌ واعظ جوادي‌، تهران‌، 1350ش‌؛ اقبال‌ آشتيانى‌، عباس‌، تاريخ‌ مفصل‌ ايران‌ از استيلاي‌ مغول‌ تا اعلان‌ مشروطيت‌، تهران‌، 1347ش‌؛ همو، تاريخ‌ مفصل‌ ايران‌ از صدراسلام‌ تا انقراض‌ قاجاريه‌، به‌ كوشش‌ محمد دبيرسياقى‌، تهران‌، 1362ش‌؛ حافظ ابرو، عبدالله‌، ذيل‌ جامع‌التواريخ‌ رشيدي‌، به‌ كوشش‌ خانبابا بيانى‌، تهران‌، 1350ش‌؛ حمدالله‌ مستوفى‌، تاريخ‌ گزيده‌، به‌ كوشش‌ عبدالحسين‌ نوايى‌، تهران‌، 1362ش‌؛ همو، نزهةالقلوب‌، به‌ كوشش‌ محمد دبيرسياقى‌، تهران‌، 1336ش‌؛ رشيدالدين‌ فضل‌الله‌، مكاتبات‌ رشيدي‌، به‌ كوشش‌ محمد شفيع‌، لاهور، 1364ق‌/ 1945م‌؛ شبانكاره‌اي‌، محمد، مجمع‌ الانساب‌، به‌ كوشش‌ هاشم‌ محدث‌، تهران‌، 1363ش‌؛ صفا، ذبيح‌ الله‌، تاريخ‌ ادبيات‌ در ايران‌، تهران‌، 1366ش‌؛ عبدالرزاق‌ سمرقندي‌، مطلع‌ سعدين‌ و مجمع‌ بحرين‌، به‌ كوشش‌ عبدالحسين‌ نوايى‌، تهران‌، 1353ش‌؛ غفاري‌ قزوينى‌، احمد، تاريخ‌ جهان‌ آرا، تهران‌، 1343ش‌؛ همو، تاريخ‌ نگارستان‌، به‌ كوشش‌ مرتضى‌ مدرس‌ گيلانى‌، تهران‌، 1340ش‌؛ غنى‌، قاسم‌، بحث‌ در آثار و افكار و احوال‌ حافظ، تهران‌، 1366ش‌؛ فصيح‌ خوافى‌، احمد، مجمل‌ فصيحى‌، به‌ كوشش‌ محمود فرخ‌، مشهد، 1339ش‌؛ قزوينى‌، محمد، يادداشتها، تهران‌، 1346ش‌؛ همو و عباس‌ اقبال‌ آشتيانى‌، مقدمه‌ و حاشيه‌ بر شدالازار جنيد شيرازي‌، تهران‌، 1328ش‌؛ قزوينى‌، يحيى‌، لب‌التواريخ‌، تهران‌، 1363ش‌؛ كتبى‌، محمود، تاريخ‌ آل‌ مظفر، به‌ كوشش‌ عبدالحسين‌ نوايى‌، تهران‌، 1335ش‌؛ معين‌الدين‌ يزدي‌، مواهب‌ الهى‌، به‌ كوشش‌ سعيد نفيسى‌، تهران‌، 1326ش‌؛ منتخب‌التواريخ‌ معينى‌، منسوب‌ به‌ معين‌الدين‌ نطنزي‌، به‌ كوشش‌ ژان‌ اوبن‌، تهران‌، 1336ش‌.

سيدعلى‌ آل‌داود


Wednesday, February 13, 2008


خوزستان`دا توركلر

اهوازداكي ديلداشلاريميز كيمليكلريني لشكرآباد ميدانيندا اولان “مسجد حجتيه آذربايجانيهاي اهواز “لا ساخلاييب و گؤستريرلر. (قيد ائتمه لي يم كي خوزستان دا مهاجر تورك لردن باشقا، يئرلي توركلرده وار كي اهواز شهرينده “كيان”منطقه سينده و شوش شهرينين اطرافيندا يئرلشيرلر).
مزه دده‌مي يانديردي” يازيسينا بير حاشيه / مهندس اسدالله امیری

۲۴ دوندوران, ۱۳۸۶, ۱۵:۰۸

ایل‌لر اؤنجه اراك شهرينده درس اوخودوغوم زامان قاراقانلي بير دوستوم وارايدي توركلوگه و توركلره چوخ تعصبو وارايدي و هر زامان توركلردن و اوزلليكله تبريزلي لردن تعريف ائدردي. نئچه آي اؤنجه اونون تلفون نومره‌سينی تاپيب بيله‌سيني آراييب دانيشاندان سونرا بيلديم كي او علاقه دن داها خبر يوخ. آمما من: او زامانلار بير ايرانلي كيمي دوشونوردوم و ايران(=فارس) ديليني عرب كلمه‌لردن آرينماق ايسته‌ينلردن ايديم و رامين،آرش و … بوكيمي آدلاردان خوشوم گلردي. من و دوستومون فرقي ايكي ديلي تانيماق و تانيمامادير. (اونون قورو تعصبو وارايدي و من تعصب سيز ايديم).

ايندي ده بيزيم ديلداشلاريميز ايستر تهران يا باشقا شهرلره كؤچن مهاجرلر ايستر دوغما يوردلاريندا قالانلارين بير قيسمينده فارسلاشما پروسه سي ايره‌لي سورمكده دير و منجه بو بير آنورمال وضعيت‌دير. چون بونلار هرايكي فرهنگ و ديلي (تورك و فارس) تانيمادان بئله داورانيرلار و بونلار اؤزلريني فارس ائتديكدن سونرا دا گؤرجكلر كي فارسلار بونلاري فارس يوخ، بير” فارس اولموش تورك” كيمي تانيياجاقلار. و اوندا داها هويتسيزليك له اوزلشه‌جك‌لر. (بير نفر آتاسينين گؤزون اويار(چيخاردار) كي بيله‌سينه دئسينلر كوراوغلو، آمما جماعت “كوراوغلو” يئرينه بيلسينه “كوركيشينين اوغلو” دئديلر). فرزاد صمدلي دئميشكن بونلارا بير ورق سمباده لازيمدير تا اصالتلريني (قیزیل اولمالارينی) پاخير و پاس آستيندان (آلتيندان) گؤستره‌لر.آنجاق آداملارين سمباده نومره‌لري فرقليدير.

بيزيم گؤره‌َويميز:

منجه بيز قارشي طرفلره باخمادان اؤز مدني ايشلريميزي گورمه‌لي‌ييك.
بيليريك كي هويت نئچه عنصر اوجومله‌دن:ديل، دين، تورپاق و … دن يارانير. ديل‌دن باشقا دين و مذهب ده بيزيم هويتيميزدير و منجه ديله مكملدير. بيز كيمليگيميزي دينيميزله ده قورويا بيلريك و بو ساحه‌ ده بؤيوك آدام و شاعيرلريميز وار: منزوي، يحيوي، كلامي زنجاني، فكري، ساوالي حاج اكبرخان رزاقي (نئچه جيلد كيتابي رحمتليك دوكتور علي كمالي همتي ايله چاپ اولوبدور). آمما نه يازيق كي بيزيم دوستلار بو ساحه‌يه گيرمك دن چكينيرلر. حالبوكي من تهرانين تورك اولدوغونو هر زاماندان آرتيق محرم آييندا حس ائديرم. (بو سؤزون اثباتي اوچون محرم گئجه لرينده تهراندا عباسي ۴ يولوندا انصارالحسين مچيدينده حاج داود عليزاده‌نين مراسيمينه ساعات ۲ ياري گئجه باش ووروب و جمعيتي گورون).

بونلاردان آيري نمونه ده گتيرمك اولار، مثلا اهوازداكي ديلداشلاريميز كيمليكلريني لشكرآباد ميدانيندا اولان “مسجد حجتيه آذربايجانيهاي اهواز “لا ساخلاييب و گؤستريرلر. (قيد ائتمه لي يم كي خوزستان دا مهاجر تورك لردن باشقا،يئرلي توركلرده وار كي اهواز شهرينده “كيان”منطقه سينده و شوش شهرينين اطرافيندا يئرلشيرلر).

تورپاق مسئله‌سينده ده بوردا منظوروموز منطقه‌اي هويت دير. و بيز بو قونودا دا ايشله‌نه‌جك چوخ ايشيميز وار. مثلا: ساوا شهرستانينين گورمه‌لي يئرلرين چوخوموز بيلميريك: قيز قلعه‌سي، قيرخ قيزلار بولاغي (كماللو كندينده)، شاه ميسليم(شاهزاده مسلم-قاراقان و نوبران بخشلري آراسينداكي داغدا)، نوح امام زاده سي (بالوقلو كندي) ، ارديمين قالاسي ،اينجي قارا داغي و ….و بير چوخ آيري يئرلر كي آللاه قويسا گلجك‌ده تانيتديراجاييق.

Thursday, October 11, 2007




بیات

قبیلة ترک از قبایل بیست و دوگانة اغز (غز * ) پراکنده در ایران افغانستان ترکمنستان ازبکستان جمهوری آزربايجان ارمنستان ترکیه سوریه و عراق . واژة بیات که به صورت «بایات » هم ضبط شده به معنای بادولت و پرنعمت است . اصل این قبیله در نسبنامه های افسانه ای ترکان به «بای آت » پسر دوم گون خان پسر اغوزخان می رسد (رشیدالدین فضل الله ج 1 ص 39 حمدالله مستوفی 1362 ش الف ص 566 تاریخ قزلباشان ص 24 قائم مقام ص 403). قبیلة بیات همچون سایر قبایل بزرگ ترک علامتی مخصوص داشته که شکل آن در منابع متفاوت است (کاشغری ص 172 رشیدالدین فضل الله ج 1 ص 40 اوزون چارشیلی ج 1 ص 113). بیاتها طبق بعضی اخبار از روزگاران قدیم و پیش از مهاجرتهای گستردة خود به غرب آسیا در اطراف رودخانة قراموران یا بنابر ضبط حمدالله مستوفی (1362 ش ب ص 218) قارامران واقع در شمال چین می زیسته اند (قائم مقام همانجا). از اشارات جامع التواریخ برمی آید که گروههایی از این قبیله مشهور به «بایاوت » دهها سال پیش از آغاز سلطنت چنگیزخان در زمرة طوایف مغول درآمده بودند. اینان در تقسیم بندی قومی مغولان از جملة طوایف درلگین بودند که معرف مغولان عام و بی اصل و نسب است . دو شعبة معروف این طایفه «جدی بایاوت » و «کهرون بایاوت » بودند. اولی نام خود را از رودخانة جدی مغولستان اخذ کرده و دومی به دلیل زندگی در صحرا به این عنوان موسوم شده بود. اینان در لشکرکشیهای چنگیزخان و هولاکوخان به ایران شرکت داشتند (رشیدالدین فضل الله ج 1 ص 111ـ112 136ـ 138).

در قرون ششم و هفتم یک طایفة بزرگ ترک به نام «بیاووت » در صحرای خوارزم می زیستند که ظاهرا از طوایف یمک یا کیمک بودند (نسوی ص 38 329). به سبب انتساب ترکان خاتون مادر سلطان محمد خوارزمشاه و انتساب مادر ازلغ (اوزلاغ )شاه ولیعهد سلطان محمد به طایفة بیات امرای این طایفه در دربار خوارزمشاه صاحب نفوذ و قدرت شدند چنانکه قتلغ خان ] بیاووتی [ در رقابتی که بر سر جانشینی سلطان محمد خوارزمشاه پیش آمده بود به جانبداری ازلغ شاه قصد جان سلطان جلال الدین خوارزمشاه را کرد (همان ص 85 ابن خلدون ج 4 ص 754 اقبال آشتیانی ص 44). با این حال نمی توان قاطعانه بیات را با بیاووت و بایاوت یکی دانست . مجتبی مینوی در تعلیقات خود بر سیرت جلال الدین مینکبرنی (ص 329ـ330) تنها به طرح این سؤال قناعت کرده که آیا ارتباطی بین بیات و بیاووت هست یا نه . بعضی از پژوهشگران در سالهای اخیر تصریح کرده اند که «بایاوت »ها نه از قبایل مغول که همان بیاتهای ترک اند (قفس اوغلی ص 165 پانویس 21).

تاریخ ورود قبیلة بیات به فلات ایران چندان روشن نیست اما از برخی منابع تاریخی برمی آید که این مردم ظاهرا در اوایل قرن پنجم و مقارن حملات غزان و سلجوقیان در فلات ایران پراکنده شده و در مسیر کوچ نظامی خود تا صحاری شام و سواحل مدیترانه پیش رفته اند. در این پیشرویهای پرماجرا گروههایی از این قبیله بتدریج در بعضی نواحی خراسان بزرگ عراق عجم کردستان و لرستان استقرار یافتند. چنانکه خبر انتصاب امیرسنقر بیاتی (مقتول 511) به نیابت حکومت بصره از جانب امیر آق سنقر بخاری اقطاع دار این ولایت از سابقة دراز حضور بیاتها در ایران و عراق عرب حکایت می کند (ابن خلدون ج 4 ص 93). استقرار قبیلة بیات در بعضی نواحی غربی ایران پس از چندی به تشکیل دولت محلی کوچکی در اراضی میان لرستان کوچک و عراق عرب انجامید اما خصومت حاکمان بیات و اتابکان لر سرانجام به انقراض حکومت بیات منجر شد و اتابک شجاع الدین خورشید شاه حاکم لرستان که از دست اندازیهای مکرر ترکان بیات به متصرفات خویش خشمگین بود بر سر آنان تاخت . در نتیجه آخرین حاکم بیات هزیمت یافت و قلمرو او که به ولایت بیات مشهور بود به تصرف سپاه خورشیدشاه درآمد (حمدالله مستوفی 1362ش الف ص 553 معین الدین نطنزی ص 54 ـ 55 بدلیسی ص 60). نام ولایت بیات در قرون بعد نیز در منابع دیده می شود. عطاملک جوینی در نیمة دوم قرن هفتم در گزارش کوتاهی راجع به اشتغالات دیوانی خود در تاریخ جهانگشای از برانداختن باجهای قدیم بلاد تستر و بیات سخن گفته است (ج 1 ص 25). نام ولایت بیات در اواخر قرن هشتم در ردیف نامهای ولایات معتبری چون بغداد عراق عرب خوزستان و لرستان قرار گرفت (شمس منشی ج 2 ص 170ـ171). در قرون بعد نام این ولایت بر حوزة محدودی اطلاق می شد که مشهورترین ناحیة آن قلعة بیات بر سر راه دزفول و عراق عرب بود (نویدی ص 101). نادرشاه هنگامی که از عراق عرب به سوی خوزستان می رفت تا شورش محمدخان بلوچ را سرکوب کند بر سر راه خود در این قلعه توقف کرد (استرآبادی ص 223). ویرانة این قلعه امروزه در کشور عراق برجاست (لسترنج ص 69ـ70).

مشیرالدوله تبریزی (متوفی 1279) در شرح مأموریتش برای تشخیص و تعیین مرزهای ایران و عثمانی «قریة بیات » را از توابع پشتکوه لرستان دانسته و از پراکندگی بیاتها در توابع شوشتر و دزفول خبر داده است (ص 102).

میدان فعالیت سیاسی طوایف بیات در تاریخ ایران محدود به پشتکوه لرستان نبود گروههایی از اینان در جنگهای شیخ ابواسحاق اینجو (متوفی 758) و امیر مبارزالدین محمد مظفری (ح 700ـ 765) شرکت داشتند (وزیری کرمانی ص 384ـ385). در حکومت زندیه نیز بیاتها صاحب نفوذ بودند و مهر علی خان بیات اسلاملو از جمله بزرگان شیراز در زمان کریم خان زند و علی مرادخان زند بود (غفاری کاشانی ص 165 188 191 476). بیاتهای شیراز که تا اوایل قرن چهاردهم در یکی از گذرهای محلة اسحاق بیگ به خریدوفروش اسب اشتغال داشتند احتمالا بازماندگان طوایف چادرنشین بیات فارس بودند که بتدریج از شیوة زندگی پدران خود دست کشیده و یکجانشین شده بودند (فسائی ج 2 ص 919).

جمعی از بیاتها که در پایان مهاجرت طولانی خود به آناطولی و شام رسیده بودند در اواخر قرن هشتم و اوایل قرن نهم به قره عثمان فرمانروای آق قوینلوها پیوستند و ظاهرا در جنگ وی با امیر چکم والی شام شرکت کردند (طهرانی ص 60 64 65 روملو ج 11 ص 27ـ30). پس از انقراض سلسلة آق قوینلو بسیاری از طوایف تشکیل دهندة آن اتحادیه از جمله طایفة بیات به دولت صفوی پیوستند ( تاریخ قزلباشان ص 8 21ـ29 هینتس ص 96). احتمالا بسیاری از طوایف خاک آناطولی را ترک گفته و به ایران آمده اند اما آثار آنان هنوز در بعضی روستاهای آناطولی و شام برقرار است ( ایرانیکا ذیل ماده ). این گروه از طوایف بیات را بعدها قره بیات نامیدند تا از بیاتهایی که از قبل در ایران می زیستند متمایز شوند. بر همین اساس طوایف بیات ایران را آق بیات یا بیات مطلق می خواندند (قائم مقام ص 403ـ404). ظاهرا تیرة شام بیاتی از تیره های تشکیل دهندة ایل قاجار (خورموجی ص 3) و از بیاتهای شام یا قره بیاتها بوده که پس از استقرار در آزربايجان به طوایف قاجار پیوسته است . بزرگان این طایفه از جمله امرای دربار فتحعلی شاه به شمار می آمدند (قائم مقام همانجا).

پیش از تشکیل دولت صفویه چندین طایفة چادرنشین ترک و مغول در دشتهای قزوین و ری و شهریار به سر می بردند (فریومدی ص 344 اولیاءالله ص 192ـ194 مرعشی ص 44). هر چند نام طوایف بیات در منابع اخیر نیامده است اما به نظر می رسد که این طوایف پیش از دولت صفوی در قسمتهایی از لرستان و عراق عجم سکونت داشته اند. این احتمال از آنجا تقویت می شود که شاه اسماعیل اول (حک : 905ـ930) در همان سالهای نخست سلطنت خود پس از آنکه آزربايجان و شیروان را از تصرف دولت عثمانی خارج کرد و آن نواحی را تحت حکومت خود درآورد جمعی از این طوایف را از عراق ] عجم [ به شابران و دربند تبعید کرد (باکیخانوف ص 93). بعدها بزرگان این طوایف با دربار روسیه پیوند یافتند و در جلب حمایت روسها کوشیدند (همان ص 165).

رؤسای طوایف بیات عراق عجم که ظاهرا بزرگترین گروه از طوایف بیات مطلق یا آق بیات به شمار می آمدند در سالهای سلطنت شاه طهماسب اول (930ـ984) از جمله بزرگان دولت صفوی محسوب می شدند. سلیمان بیگ و برادرش حسن بیگ یوزباشی قورچیان بیات پیش از اینکه به سبب رفاقت با اسماعیل میرزا پسر شاه طهماسب اول مغضوب شوند از امرای بزرگ و مقرب شاه صفوی بودند (نویدی ص 111 تاریخ قزلباشان ص 24). حتی صدماتی که شاه صفوی بر این طوایف وارد آورد مانع از اطاعت و خدمتگزاری آنان نشد. هنگامی که القاص میرزا برادر شورشی شاه طهماسب با حمایت سلیمان قانونی پادشاه عثمانی از عراق عرب تا قم پیش آمد جمعی از طوایف بیات عراق عجم که در حدود قم می زیستند به مقابله با القاص میرزا شتافتند. جنگجویان این طایفه در جنگ مغلوب و به دستور القاص میرزا کلیة اسرای طایفة بیات اعدام شدند ( عالم آرای شاه طهماسب ص 109). طوایف بیات عراق عجم همچنین مدتی در ملازمت و خدمتگزاری سلطان مصطفی میرزا پسر شاه طهماسب بودند. سلطان مصطفی میرزا که از دوستداران سلطنت برادر خود سلطان حیدر میرزا بود پس از قتل برادر به دست هواداران اسماعیل میرزا برادر دیگر خود به امیدنجات به میان طایفة بیات گریخت . حاجی اویس بیگ بیات حاکم طایفه که در ظاهر پذیرای شاهزادة متواری شده بود بازداشت محترمانة او را به قزوین اطلاع داد و پس از ورود شاه اسماعیل دوم (حک : 984ـ 985) به قزوین او را به حضور شاه رسانید (اسکندرمنشی ص 143 منجم یزدی ص 29ـ30 حسینی استرآبادی ص 55). در اوایل سلطنت شاه عباس اول (995ـ 1037) که حکومت قلمرو علیشکر ـ همدان ـ به محمد باقر میرزا پسر خردسال شاه عباس تفویض شد اغورلو سلطان بیات حاکم طایفه بیات و نواحی کزاز و کرهرود به نیابت از او به حکومت همدان رفت . اما شاهوردی خان لر حاکم لرستان کوچک که از مدتها قبل قصد تصرف بعضی مناطق تابعة همدان را داشت قلت یاران اغورلوسلطان را مغتنم شمرد و به بروجرد مقر او حمله برد. در این جنگ اغورلو سلطان کشته شد و لشکریان بیات متفرق شدند. تا اینکه شاه عباس خود به جنگ شاهوردی خان رفت و پس از شکست دادن او متوجه ایل بیات شد و کلیة مناصب موروثی اغورلو سلطان را به برادر او شاهقلی سلطان بیات تفویض کرد. وی که از تأخیر ایل بیات در امداد به اغورلو سلطان خشمگین بود به خواهش شاهقلی سلطان از مجازات ایل بیات درگذشت و پس از دریافت سه هزار تومان پول و سه هزار کره اسب بیاتی نژاد که همواره مورد توجه قزلباشان بود به قزوین بازگشت (اسکندرمنشی ص 352ـ353 بدلیسی ص 81ـ82 تاریخ قزلباشان همانجا).

گروهی از طوایف بیات دو قرن بعد به آقامحمدخان قاجار (حک : 1210ـ1211) پیوستند و سرانشان در زمرة بزرگان دربار قاجار درآمدند (سپهر ص 26 وکیلی طباطبائی تبریزی ص 373). یکی از مشهورترین بزرگان این طایفه که در عهد ناصرالدین شاه (1264ـ1313) می زیست علینقی خان بیات ملقب به نظام لشکر و صمصام الملک است که از مالکان بزرگ ایران و سرکردة یکی از افواج نظامی آن روزگار بود. فرزندانش به نامهای ذوالفقارخان (صمصام الملک ) و عباسقلی خان (سهم الملک ) همانند پدرشان از بزرگان آن سامان به شمار می آمدند (اعتمادالسلطنه 1367 ش ج 2 ص 1615 وکیلی طباطبائی تبریزی ص 388 453). مرتضی قلی خان بیات * ملقب به سهام السلطان که بارها به وکالت مجلس شورای ملی و یکی دو بار به وزارت و صدارت رسید پسر عباسقلی خان است (بامداد ج 4 ص 69). امروزه تمامی طوایف بیات عراق عجم در محال کزاز و کرهرود و بعضی دیگر از روستاهای اراک سکونت دارند و به زراعت و دامداری روزگار می گذرانند (وکیلی طباطبائی تبریزی ص 388). گروهی دیگر از طوایف بیات که در ماکو به سر می برند از اواخر سلطنت شاه عباس اول در این سامان استقرار یافته اند (اسکندرمنشی ص 793 فرامین فارسی ماتناداران ج 2 ص 507) و یا اینکه در اوایل سلطنت شاه عباس دوم (1052ـ1077) از ایروان به ماکو آمده اند. ریاست این مردم با مصطفی بیگ بیات جد حکام موروثی ماکو بود (نصرت ماکوئی ص 3ـ48). فرزندزادگان مصطفی بیگ در سلطنت قاجاریه و بویژه در صدارت حاج میرزا آقاسی (متوفی 1265) که خود از اعضای طایفة بیات ایروان بود حکومت چندین ناحیه از ایران را در دست گرفتند ( رجوع کنید به همان ص 16ـ 18). شاه عباس دوم در اواخر سلطنت گروههایی از طوایف ترک بیات منطقة قره باغ را به همراه طوایف دیگر به گرجستان انتقال داد. اینان اغلب در اطراف قلعه های اسلام آباد و شاه آباد و نصرت آباد که خود بنا کرده بودند اسکان یافتند. خصومت مذهبی و ستیزه جویی ترکان مهاجر سرانجام سبب جنگ میان آنان و گرجیان شد که در پی آن جمع کثیری از مهاجران ترک به قتل رسیدند (وحید قزوینی ص 288ـ289).

گروهی دیگر از طوایف بیات در کردستان عراق عرب سکونت داشتند که شاه طهماسب دوم (حک : 1135ـ 1145) بسیاری از آنان را به حوالی تهران و ساوجبلاغ کرج تبعید کرد (حکیم ص 757). در 1144 نیز نادرشاه که هنوز وکیل السلطنة شاه طهماسب دوم بود پس از اینکه کرکوک را به تصرف در آورد گروهی دیگر از این مردم را به خراسان تبعید کرد. اینان به روایتی به هرات رفتند و به روایت دیگر به طوایف بیات نیشابور پیوستند (استرآبادی ص 193 مروی ج 1 ص 254). طوایف بیات منطقة کرکوک در اوایل قرن حاضر مشتمل بر هفت طایفه بودند که در بیست و چند روستا نزدیک جبل حمرین و قره تپه به سر می بردند (ادموندز ص 303). نادرشاه همچنین در دورة سلطنت خود گروههایی از طوایف بیات و افشار و جوانشیر و شاهسون و بختیاری را به افغانستان تبعید کرد. اغلب اینان که در کابل اسکان یافتند با عنوان عمومی قزلباش نامیده می شدند. بزرگان این مردم تا سالهای سلطنت امیر عبدالرحمان خان عهده دار بعضی مناصب و مقامات مهم اداری و لشکری افغانستان بودند (فیض محمد ص 143ـ144). محلة قزلباش کابل یادگاری از همین مردم است .

گروه دیگر از طوایف بیات ایران که قدمت و سابقة حضور آنان در ایران به قبل از قرن دهم می رسد طوایف بیات نیشابورند که به قره بیات شهرت داشتند. وجه تسمیة قره بیاتها و تاریخ دقیق ورود آنها به خراسان روشن نیست . تشابه عنوان این طوایف با قره بیاتهای شامی این گمان را تقویت می کند که اینان احتمالا شعبه ای از قره بیاتهای شام بوده اند که پیش از قرن دهم به خراسان مهاجرت کرده اند. اما دلیل روشنی برصحت این مدعا در دست نیست تنها احتمال قابل اعتنا اخبار مهاجرت اجباری قره تاتارهای آناطولی است که در آغاز قرن نهم به دستور تیمور لنگ به سوی خراسان و ترکستان حرکت کرده بودند. گروههایی از این مردم هنگام مهاجرت از صفوف مهاجران گریختند و در گوشه و کنار مسیر مهاجرت پنهان شدند. اگر چه دربارة تاریخ ورود این طوایف به خراسان خبری در دست نیست اما از آنجا که اسکندر منشی این طوایف را در شمار طوایف جغتایی آورده است (ص 794) می توان گمان کرد که اینان نیز همانند گرایلیها و جلایرها و جمشیدیها پس از حملات مغولان به خراسان آمده باشند. شهرت و اعتبار این طایفه از سالهای آخر قرن دهم و مقارن اوایل سلطنت شاه عباس آغاز شد و تا اوایل قرن سیزدهم ادامه یافت . در سال 1000 قره بیاتها که از دو سه سال قبل پیشرویهای ازبکان را متوقف کرده و مانع سقوط تعدادی از شهرهای خراسان شده بودند سرانجام تسلیم قوای عبدالمؤمن خان ازبک شدند و بسیاری از بزرگانشان از جمله محمود سلطان پسر باباالیاس به قتل رسیدند اما سال بعد صفویان نواحی اشغالی خراسان را از دست ازبکان خارج ساختند. شاه عباس در ازای خدمات قره بیاتها املاک بزرگان بیات نیشابور را از جمیع مالیاتها معاف کرد و محمد سلطان پسر دیگر بابا الیاس را به حکومت اسفراین گماشت . حکومت اولاد باباالیاس به نیشابور هم کشیده شد و تا پایان سلطنت شاه عباس اول ادامه یافت (همان ص 333 337ـ339 794). طوایف بیات نیشابور در سالهای قدرت نمایی و سلطنت نادرشاه افشار (1148ـ1160) در اغلب جنگهای او شرکت داشتند و حکومت موروثی خوانین بیات بر نیشابور که تا اواسط سلطنت فتحعلی شاه (1212ـ 1250) ادامه یافت در همین سالها شکل گرفت (مروی ج 1 ص 81 109 ج 3 ص 961 1134). پس از قتل نادرشاه بعضی از رؤسای طوایف قره بیات نیشابور با استفاده از فرصت به دست آمده به قدرت نمایی پرداختند و به مقامات و مناصب عالی اداری و لشکری دست یافتند از جملة آنان صالح خان بیات بود که در 1160 از سوی عادلشاه افشار به حکومت فارس منصوب شده بود. وی تا 1168 که به دست شیخعلی خان زند کشته شد به همراه هاشم خان بیات سرکردة فوج بیات شیراز و حاکم فارس تا استقرار قطعی دولت کریم خان زند از جمله عوامل اصلی بحران و ناآرامی اوضاع و احوال فارس بود (مرعشی صفوی ص 121 کلانتر ص 48 فسائی ج 1 ص 583 ـ596). در سلطنت کوتاه مدت سید محمد صفوی متولی آستان قدس رضوی طایفة قره بیات نیشابور متحد او بود و صالح خان بیات با حفظ سمت عهده دار قورچی باشیگری و حاجی سیف الدین خان بیات نایب او بود (مرعشی صفوی ص 131). این طایفه در دفع حملات احمدخان ابدالی پادشاه افغانستان به نیشابور کوشید اما سرانجام در 1164 احمدخان بر نیشابور دست یافت و گروهی از طوایف بیات را به غزنه تبعید کرد (غبار ص 363). بازماندگان این مردم دست کم تا سالهای پایانی سدة سیزدهم در آن نواحی به سر می بردند (ریاضی ص 67 139). حکومت منطقة نیشابور در طول سلطنت شاهرخ افشار و آقامحمدخان و فتحعلی شاه قاجار در اختیار اولاد حسن خان بیات سردار معروف نادرشاه بود. عباسقلی خان بیات مختاری پسر حسن خان و جعفرخان پسر عباسقلی خان و علیقلی خان پسرجعفرخان تا اوایل سلطنت فتحعلی شاه به ترتیب حاکم نیشابور بودند. پس از شکست شورش علیقلی خان بیات و استقرار قدرت فتحعلی شاه در خراسان حکومت نیشابور از دست این خاندان خارج شد و پس از آن نفوذ و قدرت طایفة بیات نیشابور رو به کاستی نهاد و بتدریج از صحنة سیاسی و نظامی خراسان حذف شد. طوایف بیات نیشابور در قرنهای دوازدهم سیزدهم و چهاردهم بتدریج در روستاهای بلوک سرولایت و خرو اسکان یافتند و به زراعت و دامداری مشغول شدند (گلستانه ص 69 ـ71 75 طرب نایینی ص 107ـ 108 حکیم ص 757ـ 758 اعتمادالسلطنه 1362ـ1363 ش ج 3 ص 91 بامداد ج 1 ص 233ـ234 ج 5 ص 132ـ 135 ییت ص 343ـ344). یکی از آخرین قدرت نماییهای بزرگان بیات نیشابور شورش امام وردی خان بیات و پسرانش بود. وی که در آغاز سلطنت ناصرالدین شاه به حکومت نیشابور منصوب شده بود به حسن خان سالار بار پیوست و در جنگهای او با قوای دولتی شرکت جست . پس از پیروزیهای سلطان مراد میرزا حسام السلطنه بر قوای حسن خان سالار بار امام وردی خان از حسن خان جدا شد و شهر نیشابور را تسلیم حسام السلطنه کرد. وی در 1267 بر حاکم شهر یاغی شد و به اتفاق پسرانش در قلعه های حسین آباد و توزنده جان متحصن گردید اما شورش وی در هم شکست و قلاع حسین آباد و توزنده جان ویران شد (سپهر ج 3 ص 47 138).

تا همین اواخر چندین تیره و طایفه چادرنشین بیات در میان ایلات خمسه و قشقایی فارس و همچنین در میان ترکمنهای شمال ایران به سر می بردند (فیلد ص 256 264 کیهان ج 3 ص 80 376 پیمان ص 221 224 233 کتابچة نفوس استرآباد ص 238). غیر از این مردم هزاران خاندان شهری و روستایی دیگر در زنجان و تهران و کرج و شیراز و زرند و کرمان و مشهد و نیشابور و اراک و نهاوند و دیگر شهرهای ایران به سر می برند که با عنوان خانوادگی بیات شناخته می شوند.

منابع : ابن خلدون العبر: تاریخ ابن خلدون ترجمة عبدالمحمد آیتی تهران 1363ـ1370 ش سیسیل جان ادموندز کردها ترکها عربها ترجمة ابراهیم یونسی تهران 1367 ش محمدمهدی بن محمد نصیراسترآبادی جهانگشای نادری چاپ عبدالله انوار تهران 1341 ش اسکندرمنشی تاریخ عالم آرای عباسی چاپ اسماعیل برادران شاهرودی تهران 1364 ش محمدحسن بن علی اعتمادالسلطنه مرآة البلدان چاپ عبدالحسین نوائی و میرهاشم محدث تهران 1367 ش همو مطلع الشمس چاپ سنگی تهران 1301ـ1303 چاپ تیمور برهان لیمودهی چاپ افست تهران 1362 ـ1363 ش عباس اقبال آشتیانی تاریخ مغول : ازحملة چنگیز تا تشکیل دولت تیموری تهران 1364 ش اسماعیل حقی اوزون چارشیلی تاریخ عثمانی ترجمة ایرج نوبخت تهران 1368ـ1370 ش محمدبن حسن اولیاءالله تاریخ رویان چاپ منوچهر ستوده تهران 1348 ش عباسقلی آقا باکیخانوف گلستان ارم چاپ عبدالکریم علیزاده ... ] و دیگران [ باکو 1970 مهدی بامداد شرح حال رجال ایران در قرن 12 و 13 و 14 هجری تهران 1357 ش شرف الدین بن شمس الدین بدلیسی شرفنامه : تاریخ مفصل کردستان چاپ محمد عباسی چاپ افست تهران 1343 ش حبیب الله پیمان توصیف و تحلیلی از ساختمان اقتصادی اجتماعی و فرهنگی ایل قشقایی تهران 1347 ش تاریخ قزلباشان چاپ میرهاشم محدث تهران 1361 ش عطاملک بن محمد جوینی کتاب تاریخ جهانگشای چاپ محمدبن عبدالوهاب قزوینی لیدن 1329ـ 1355/ 1911ـ1937 چاپ افست تهران ] بی تا. [ حسن بن مرتضی حسینی استرآبادی تاریخ سلطانی : از شیخ صفی تا شاه صفی چاپ احسان اشراقی تهران 1364 ش محمدتقی حکیم گنج دانش : جغرافیای تاریخی شهرهای ایران چاپ محمدعلی صوتی و جمشید کیانفر تهران 1366 ش حمدالله بن ابی بکر حمدالله مستوفی تاریخ گزیده چاپ عبدالحسین نوائی تهران 1362 ش الف همو کتاب نزهة القلوب چاپ گی لسترنج لیدن 1915 چاپ افست تهران 1362 ش ب محمدجعفربن محمدعلی خورموجی حقایق الاخبار ناصری چاپ حسین خدیوجم تهران 1363 ش رشیدالدین فضل الله جامع التواریخ چاپ بهمن کریمی تهران 1338 ش حسن روملو احسن التواریخ چاپ عبدالحسین نوائی ج 11 تهران 1349 ش ج 12 تهران 1357 ش محمدیوسف ریاضی عین الوقایع : تاریخ افغانستان در سالهای 1207ـ1324 ق چاپ محمدآصف فکرت هروی تهران 1369 ش محمدتقی سپهر ناسخ التواریخ چاپ جهانگیر قائم مقامی تهران 1337 ش محمدبن هندوشاه شمس منشی دستورالکاتب فی تعیین المراتب چاپ عبدالکریم علی اوغلی علیزاده مسکو 1964ـ1976 محمدجعفربن محمدحسین طرب نایینی جامع جعفری چاپ ایرج افشار تهران 1353 ش ابوبکر طهرانی کتاب دیاربکریه چاپ نجاتی لوغال و فاروق سومر تهران 1356 ش عالم آرای شاه طهماسب چاپ ایرج افشار تهران 1370 ش غلام محمدغبار افغانستان در مسیرتاریخ قم 1359 ش ابوالحسن غفاری کاشانی گلشن مراد چاپ غلامرضا طباطبایی مجد تهران 1369 ش فرامین فارسی ماتناداران ایروان 1956 غیاث الدین فریومدی ذیل مجمع الانساب شبانکاره ای چاپ میرهاشم محدث تهران 1363 ش حسن بن حسن فسائی فارسنامة ناصری چاپ منصور رستگار فسائی تهران 1367 ش فیض محمد نژادنامة افغان مقدمه تحشیه و تعلیقه از کاظم یزدانی چاپ عزیزالله رحیمی قم 1372 ش هنری فیلد مردم شناسی ایران ترجمة عبدالله فریار تهران 1343 ش ابوالقاسم بن عیسی قائم مقام منشات قائم مقام فراهانی چاپ بدرالدین یغمایی تهران 1366 ش ابراهیم قفس اوغلی تاریخ دولت خوارزمشاهیان ترجمة داود اصفهانیان تهران 1367 ش محمودبن حسین کاشغری نامها و صفتها و ضمیرها و پسوندهای دیوان لغات الترک ترجمه و تنظیم و ترتیب الفبائی محمد دبیرسیاقی تهران 1375 ش کتابچة نفوس استرآباد در سال 1296 هجری قمری در گرگان نامه به کوشش مسیح ذبیحی چاپ ایرج افشار تهران 1363 ش محمدبن ابوالقاسم کلانتر روزنامه میرزامحمد کلانتر فارس شامل وقایع قسمتهای جنوبی ایران از سال 1142ـ 1199 هجری قمری چاپ عباس اقبال آشتیانی تهران 1362 ش مسعود کیهان جغرافیای مفصل ایران تهران 1310ـ1311 ش ابوالحسن بن محمدامین گلستانه مجمل التواریخ چاپ مدرس رضوی تهران 1356 ش گی لسترنج جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی ترجمة محمود عرفان تهران 1364 ش ظهیرالدین بن نصیرالدین مرعشی تاریخ طبرستان و رویان و مازندران چاپ محمدحسین تسبیحی تهران 1345 ش محمدخلیل بن داود مرعشی صفوی مجمع التواریخ چاپ عباس اقبال آشتیانی تهران 1362 ش محمدکاظم مروی عالم آرای نادری چاپ محمدامین ریاحی تهران 1364 ش جعفربن محمدتقی مشیرالدوله تبریزی رسالة تحقیقات سرحدیه چاپ محمد مشیری تهران 1348 ش معین الدین نطنزی منتخب التواریخ معینی چاپ ژان اوبن تهران 1336 ش جلال الدین محمد منجم یزدی تاریخ عباسی یا روزنامة ملا جلال چاپ سیف الله وحیدنیا تهران 1366 ش محمدبن احمد نسوی سیرت جلال الدین مینکبرنی چاپ مجتبی مینوی تهران 1365 ش محمدرحیم نصرت ماکوئی تاریخ انقلاب آزربايجان و خوانین ماکو قم 1373 زین العابدین عبدالمؤمن نویدی تکملة الاخبار : تاریخ صفویه از آغاز تا 978 هجری قمری چاپ عبدالحسین نوائی تهران 1369 ش محمدطاهربن حسین وحید قزوینی عباسنامه یا شرح زندگانی 22 سالة شاه عباس ثانی ( 1052ـ1073 ) چاپ ابراهیم دهگان اراک 1329 ش احمدعلی وزیری کرمانی تاریخ کرمان چاپ محمدابراهیم باستانی پاریزی تهران 1352 ش رضاوکیلی طباطبائی تبریزی تاریخ عراق ( اراک ) چاپ منوچهر ستوده در فرهنگ ایران زمین ج 14 (1345ـ1346 ش ) والتر هینتس تشکیل دولت ملی در ایران : حکومت آق قوینلو و ظهور دولت صفوی ترجمة کیکاووس جهانداری تهران 1361 ش چارلز ادوارد ییت خراسان و سیستان ترجمة قدرت الله روشنی زعفرانلو و مهرداد رهبری تهران 1365 ش Encyclopaedia Iranica، s.v. "Baya ¦t" (by G. Doerfer)

/ علی پورصفر قصابی نژاد/




بوز ابه

حکمران فارس در دورة سلجوقیان . یکی از امیران منگوبرس والی فارس بود و به نیابت او ادارة امور ولایت خوزستان را در دست داشت . هنگامی که منگوبرس با همدستی سایر امرا بر سلطان مسعود سلجوقی خروج کرد بوز ابه در سپاه او بود. منگوبرس در نبرد کرشنبه دستگیر شد (منابع دیگر محل آن درگیری را «پنج انگشت » نوشته اند) و سپس در 532 به قتل رسید. چون سپاهیان سلطان پس از آن پیروزی به تاراج اردوگاه دشمن پرداخته بودند بوز ابه بر ایشان تاخت و غارتگران را تار و مار کرد. چند امیر نامدار که در لشکر سلطان بودند اسیر شدند و خود سلطان با اتابک قره سنقر که همراهش بود با دشواری بسیار موفق به فرار شد. بوز ابه که از قتل سرور خود خشمگین شده بود به کشتن همة اسیران که پسر قره سنقر نیز در میان آنها بود فرمان داد. سال بعد اتابک برای خونخواهی فرزند خویش به فارس لشکر کشید و شاهزادة سلجوقی را با لقب سلجوقشاه بر تخت نشاند. اما هنوز از بازگشت قره سنقر چندی نگذشته بود که بوز ابه که در آن اثنا به سپیددز (قلعة البیضاء) پناه برده بود بازگشت و سلجوقشاه بی پناه را در 534 شکست داد. سلطان مسعود از آن پس ایالت فارس را ناگزیر در دست او رها کرد. بوز ابه فرصتی یافت که با همدستی دو امیر دیگر یکی عباس حاکم ری و دیگری عبدالرحمان طغان یرک موقعیت خود را محکم کند. سلطان یک چند قیمومت آن امیران را تحمل کرد اما سرانجام با کشتن آن دو امیر خود را از شر آنها خلاص کرد. بوز ابه به جنگ با سلطان برخاست لیکن در 542 در نبرد مرج قراتکین که تا همدان یک روز راه است گرفتار شد و به قتل رسید. از قرار معلوم بوز ابه در ادارة امور شیراز سابقة خوبی از خود به جا گذاشت و به روش همة سرداران و امیرانی که طبق سنتهای عصر سلجوقی تربیت یافته بودند مدرسه ای با موقوفات سرشار بنا کرد. این مدرسه نخست به تعلیم مذهب حنفی اختصاص داشت ولی بعدها در آن گرایش به مذهب شافعی پدید آمد.

منابع : ابن اثیر کتاب الکامل چاپ تورنبرگ لیدن 1851ـ1876 ج 11 فهرست ] فتح بن علی بنداری تاریخ سلسله سلجوقی زبدة النصرة و نخبة العصرة ترجمة محمدحسین خلیلی تهران 1356 ش فهرست [ احمدبن ابی الخیر زرکوب شیرازی شیرازنامه چاپ بهمن کریمی تهران 1310 ش ص 45ـ46 ظهیرالدین ظهیری نیشابوری سلجوقنامه تهران 1332 ش فهرست .

/ کلود کاهن ( د. اسلام ) /




بچاقچی،

ایل بزرگترین ایل استان کرمان . مذهب آنان تشیع و زبانشان ترکی آمیخته با عناصر فراوان فارسی است ( رجوع کنید به وزیری کرمانی 1353 ش ص 157). «بیچاقچی » در ترکی به معنی سازنده و فروشندة کارد است ( رجوع کنید به ردهاوس ذیل «بیچاقچی »). ابن بطوطه نیز که از اخی احمد بچقچی در سیواس (ج 1 ص 328) و اخی بچقچی در ازاق (آزف ) (همان ج 1 ص 365) نام می برد «بچق » راچاقو و «بچقچی » را منسوب به چاقو دانسته است . ظاهرا نام این ایل از خانواده ای به نام بچاقچی که به ریاست ایل رسیده اخذ شده است زیرا که طایفه و تیره ای به این نام در ساختار اجتماعی ایل دیده نمی شود.

افراد این ایل در مشرق شهرستان سیرجان (در دامنه های کوههای چهارگنبد) در دهستان بلورد و در شهرستان بافت زندگی می کنند و تیره هایی از آن در استان هرمزگان قشلاق دارند. جمعیت کوچندة این ایل در 1366 ش به 415 خانوار (455 2 تن ) می رسید (مرکز آمار ایران ص 13). امروز اهالی ساکن دهستان بلورد عمدتا از بچاقچیها هستند. بچاقچیها از صدسال پیش تاکنون بتدریج آبادی نشین شده اند ولی دسته هایی از آن هنوز چادرنشین اند. مرکز خوانین این ایل در دورة قاجاریه روستای بلورد در 42 کیلومتری مشرق شهر سیرجان بود اما امروز که نظام قبیله ای ایل در معرض فروپاشی است خانها دیگر در رأس هرم قدرت قرار ندارند. با اینهمه هنوز برخی از طوایف استقلال خود را حفظ کرده اند. سابقا بچاقچیها به طوایف متعددی تقسیم می شدند از جمله «راینی »ها (جمعیت کوچنده : 657 خانوار 889 3 تن ) که امروز ایل مستقلی به شمار می آیند. در حال حاضر طوایف این ایل به تیره ها شاخه ها و چادرهایی تقسیم می شوند که هنوز ساختار قبیله ای خود را حفظ کرده اند. از جمله مهمترین این طوایف عباسلو انگلو قراسعدلو سارسعدلو (ساری سعدلو) را می توان نام برد (سازمان برنامه و بودجه ). بچاقچیها درگذشته به پرورش اسب اشتغال داشتند و در سوارکاری مشهور بودند به طوری که در دورة رضاخان واحدهای سواره نظام کرمان از افراد آن ایل تشکیل می شدند (علی رزم آرا ص 147ـ 148). شغل مردان بچاقچی دامپروری و باغداری و کارگری است و زنها به بافتن قالی جاجیم و گلیم اشتغال دارند. نوعی بز شیری رنگ با دست و پای بلند به وزن ـ متوسط ـ 30 کیلو در این ایل پرورش داده می شود که به بز نژاد رایین معروف است و کرک لطیف و مرغوبی دارد که به خارج صادر می شود. در قدیم از این کرک شال کرمانی (شال کاکی ) بافته می شد. چنین بزهایی اغلب در مناطق بافت و رابر پرورش داده می شوند.

از منشأ بوچاقچیها اطلاع چندانی در دست نیست . نام ایل بوچاقچی از دورة قاجار در کتابهای تاریخی آمده است . به نوشتة احمدعلی وزیری اسفندیارخان بچاقچی در 1315 ـ 1317 شهر سیرجان را متصرف شد ولی در آن شهر به قتل رسید (1364 ش ص 833 ـ 839). پس از او پسرش حسین خان در جریان جنگ بین المللی اول (1333) با انگلیسیها به نبرد پرداخت و سواران ایل بچاقچی به یاری وی با پلیس * جنوب ایران درگیر شدند (سفیری ص 108). در 1334/1916 حسین خان بچاقچی در قلعة بلورد به 25 تن از فراریان آلمانی که اسیر ژنرال سایکس بودند پناه داد (همان ص 125). در 1336/1918 بچاقچیها به سرپرستی مرادخان شکوه السلطان رئیس طایفة بچاقچی وارد شهر کرمان شدند (ایران . وزارت داخله ص 158 ـ 160).

در 1322 ش ارتش ایران با حسین خان بچاقچی که طغیان کرده بود وارد جنگ شد و مدت سه ماه با سواران بچاقچی به زدوخورد پرداخت (وزیری کرمانی 1364ش ص 55 پیغمبر دزدان ص 158).

منابع : ابن بطوطه سفرنامة ابن بطوطه ترجمة محمدعلی موحد تهران 1361 ش ایرج افشار سیستانی مقدمه ای بر شناخت ایلها چادرنشینان و طوایف عشایری ایران تهران 1368 ش ایران . وزارت داخله ایران و جنگ جهانی اول : اسناد وزارت داخله چاپ کاوة بیات تهران 1369 ش محمد حسن پیغمبر دزدان پیغمبر دزدان چاپ باستانی پاریزی تهران 1353 ش حسینعلی رزم آرا فرهنگ جغرافیائی ایران (آبادیها) ج 8: استان هشتم (کرمان و مکران ) تهران 1355 ش علی رزم آرا جغرافیای نظامی کرمان تهران 1323 ش سازمان برنامه و بودجه طرح مطالعات جامعة عشایر استان کرمان 1369 ش فلوریدا سفیری پلیس جنوب ایران ترجمة منصوره اتحادیه (نظام مافی ) و منصوره جعفری فشارکی (رفیعی ) تهران 1364 ش مسعود کیهان جغرافیای مفصل ایران تهران 1310ـ1311 ش مرکز آمار ایران سرشماری اجتماعی ـ اقتصادی عشایر کوچنده 1366 نتایج تفصیلی استان کرمان تهران 1369 ش محمد میرشکرائی «بلورد: پایگاه ایل بچاقچی » در ایران . وزارت فرهنگ و آموزش عالی . مرکز مردمشناسی مجموعه مقالات مردم شناسی دفتر دوم ایلات و عشایر تهران 1362 ش اسکارفن نیدرمایر زیرآفتاب سوزان ایران ترجمة کیکاووس جهانداری تهران 1363 ش احمدعلی وزیری کرمانی تاریخ کرمان چاپ باستانی پاریزی تهران 1364 ش همو جغرافیای کرمان چاپ باستانی پاریزی تهران 1353 ش

Sir James W. Redhouse، A Turkish and English lexicon، Istanbul 1978.

/ خسرو خسروی /





باصری


ایل از ایلات خمسة * فارس (جمعیت طبق سرشماری اجتماعی ـ اقتصادی عشایر کوچنده در 1366 : 868 7 تن ). در نواحی آباده اقلید مرودشت جهرم شیراز لار (در استان فارس ) در منطقة باریکی در جهت شمالی ـ جنوبی به طول 320 کیلومتر و عرض 40 تا 80 کیلومتر زیست می کنند. قشلاق آنان در منطقة لار و ییلاقشان در دامنة کوهستان بل (در مشرق اقلید) است . این ایل مشتمل است بر 14 تیره یا طایفه و 41 بنکو یا اولاد. هر بنکو شامل 4 تا 9 خانوار است که در سیاه چادر زندگی می کنند و از هر چند سیاه چادر یک اردو تشکیل می شود. سرپرست اردوها در قدیم از طرف خان تعیین می شد و در غیاب او ریش سفیدان بنکو مسئولیت اردو را بر عهده داشتند. ریاست ایل تا پیش از انقلاب با خان یا کلانتر (از تیرة کلمبه ای ) و منصب او موروثی بود (امان اللهی بهاروند ص 191). تیره های ایل باصری عبارت اند از: فرهادی ننه عرب آل قلی ظهرابی ایلخاص علی قنبری کرمی لبوموسی علی شاه قلی کلمبه ای حنایی عبدلی (عبدالهی ) میر جوچین . گاهی بنکوها از یک تیره به تیرة دیگر منتقل می شوند. در دورة قاجاریه تیره های مهم ایل باصری عبارت بودند از: چاربنیچه (یا: تربرچاربنیچة ) ترک زبان شکاری علی قنبری علی میرزایی ویسی . این تیره ها مشتمل بر 000 3 خانوار بود (فسایی ج 2 ص 1577 کیهان ج 2 ص 87). باصریها عمدتا شیعه و فارسی زبان اند. برخی تیره ها مانند شاه قلی و حنایی به زبان عربی و برخی دیگر مانند آل قلی به ترکی قشقایی سخن می گویند. شغل باصریهای آبادی نشین زراعت و کار عمدة چادرنشینان دامداری (پرورش گوسفند و بز و اسب ) است . صنایع دستی آنها جاجیم بافی و گلیم بافی است . بافت قالی و قالیچه بیشتر در تیره های آبادی نشین باصری در برخی ا ز دهکده های دهستان خنگشت رایج است . رنگ نارنجی قالیها مشخصة آنهاست (پرهام ج 1 ص 43 232). در گذشته قالیچه های مرغوبی می بافتند (ادواردز ص 322). چادرنشینان باصری از 15 اسفند از ییلاق به قشلاق حرکت می کنند و نوروز را که با آغاز کوچ بهاره کمابیش مطابقت دارد جشن می گیرند. 15 روز تا یک ماه در کوچراه اند. حرکت از قشلاق به ییلاق از نیمة دوم شهریور آغاز می شود و باصریها در مسیر خود به زیارت امامزاده ها می روند.

پس از انقلاب اسلامی ایران در 1357 باصریها مانند بسیاری از عشایر از دبستان عشایری و دیگر امکانات آموزشی و همچنین از مراکز خدمات بهداشتی و ایستگاههای سیار دامپزشکی و از فروشگاههای تعاونی عشایری بیشتر بهره مند شدند.

پیشینه . منابع دست اول موثقی دربارة ایل باصری پیش از دورة قاجاریه در دست نیست . ظاهرا بر طبق نوشتة فسایی از زمان صفویه حکومت و ضابطی ایل باصری ضمیمة حکومت ایل عرب بود و در 1279 ضابطی این ایل از دست خوانین باصری و عرب خارج شد (ج 2 ص 1576 1577). از دورة قاجاریه اطلاعات فراوانی دربارة باصریها در متون تاریخی دیده می شود. در 1291 قوام الملک امور ایل باصری را به حاجی نصرالله خان سرتیپ واگذار کرد. در 1292 باصریها از سنگینی مالیات به مرکز شکایت کردند. در 1301 اسماعیل خان یکی از خوانین ایل در نزدیکیهای ده بید به دست چند تن کشته شد. در 1308 باصریها همراه نیروهای دولتی در سرکوب شورش بهارلوها به رهبری حسین خان بهارلو شرکت داشتند. در 1312 سرپرستی ایلات اربعه متشکل از ایلات عرب و اینانلو * و فیلی * و باصری به نواب عین الملک داده شد ( وقایع اتفاقیه ص 9 28 217 382 481). تشکل ایلات اربعه مانند ایلات خمسه * نمودار نوعی اتحاد سیاسی است و نه متاثر از ساختار عشیره ای . در 1319 ضابط ایلات عرب و باصری امیر آقاخان بود (همان ص 663). ده سال بعد در 1329 هنگام وقوع حوادث جنوب (نورزاده بوشهری ص 3ـ5) آقاخان کلانتر باصری و دیگر خانهای فارس و بختیاری با مخابرة تلگراف به مجلس شورای ملی به تجاوزات دولت روسیه اعتراض کردند و آمادگی خود را برای فداکاری اعلام داشتند (شریف کاشانی ج 3 ص 696ـ697). در 1335 پس از تشکیل پلیس جنوب باصریها همراه دیگر عشایر فارس با آن درگیر شدند (سفیری ص 139ـ141). در 1336 باصریها و قشقاییها با قشون انگلیس در 41 کیلومتری مغرب ده بید در دهکدة کافتر به نبرد پرداختند (مابرلی ص 317ـ319). پس از کودتای 3 حوت 1299 باصریها مانند دیگر عشایر جنوب رفته رفته زیر نفوذ دولت و نظامیان قرار گرفتند. در 1309 ش بزور تخته قاپو (آبادی نشین ) شدند و در مناطق سردسیر تلفات سنگینی به آنان وارد آمد. پس از شهریور 1320 تحرک آنان دوباره آغاز شد. در 1323 ش مصطفی علی قوام برادرزادة قوام به سرپرستی ایل خمسه منصوب شد (بک ص 158). در 1325 ش شورشیان قشقایی محمد ضرغامی رئیس ایل را به دلیل خودداری از همراهی با نهضت جنوب دستگیر کردند و برادر دیگر او خواه ناخواه حاضر به همراهی شد و تفنگچیان باصری بر ضد ارتش وارد عمل شدند (نورزاده بوشهری ص 7 8 23). در 1327 ش دهات ایلات خمسه از جمله ایل باصری زیر نظر قوای انتظامی قرار گرفت . سرپرست ایل از طرف دولت منصوب شد و او در مقابل فرمانده لشکر فارس مسئول بود. بعدا یکی از افسران ارتش به جای او نشست . سرانجام یکی از خانها عهده دار این مقام شد و مقدار محدودی اسلحه و مهمات در اختیار وی گذاشتند تا بتواند نظم را در منطقه برقرار کند (لمتون ص 503). پس از سقوط دولت دکتر مصدق در 1332 محمدخان ضرغامی رئیس ایل باصری چند بار به زندان افتاد و آزاد شد و به همکاری با نظامیان تن درداد. پس از اصلاحات ارضی 1341 تیره های مختلف باصری رفته رفته آبادی نشین شدند چنانکه امروز ساکنان آبادیهای دهستان خنگشت از باصریها هستند. پس از انقلاب اسلامی ایران محمدخان ضرغامی در درگیری با قوای انتظامی کشته شد. پس از 1365 شورای عشایر استان و شورای عشایر شهرستان در همة سازمانهای ایل سهم اساسی پیدا کرد و در رأس هرم قدرت قرار گرفت (سازمان امور عشایر ایران ص 48ـ50). در سطوح پایینتر ادارة بنکوها همچنان با ریش سفیدان است که در جامعة عشایری موجه و محترم اند.

منابع : آرتور سسیل ادواردز قالی ایران ترجمة مهین دخت صبا تهران ] بی تا. [ سکندر امان اللهی بهاروند کوچ نشینی در ایران تهران 1367 ش ایران . وزارت دفاع . اداره جغرافیایی ارتش فرهنگ جغرافیایی آبادیهای کشور جمهوری اسلامی ایران ج 93: اقلید تهران 1361 ش سیروس پرهام دستبافتهای عشایری و روستایی فارس تهران 1364 ش حسینعلی رزم آرا فرهنگ جغرافیایی ایران (آبادیها) ج 7 استان هفتم (فارس ) تهران 1355 ش سازمان امور عشایر ایران عشایر و دولت جمهوری اسلامی ایران تهران ] بی تا. [ فلوریدا سفیری پلیس جنوب ایران : اس . پی . آر. ترجمة منصوره اتحادیه (نظام مافی ) و منصوره جعفری فشارکی (رفیعی ) تهران 1364 ش محمدمهدی شریف کاشانی واقعات اتفاقیه در روزگار چاپ منصوره اتحادیه (نظام مافی ) و سیروس سعدوندیان تهران 1362 ش حسن بن حسن فسائی فارسنامة ناصری چاپ منصور رستگار فسائی تهران 1367 ش مسعود کیهان جغرافیای مفصل ایران تهران 1310ـ1311 ش ان کاترین سواین فورد لمتون مالک و زارع در ایران ترجمة منوچهر امیری تهران 1362 ش جیمز فردریک مابرلی عملیات در ایران ترجمة کاوه بیات تهران 1369 ش مرکز آمار ایران سرشماری اجتماعی ـ اقتصادی عشایر کوچنده : 1366 نتایج تفصیلی ایل خمسه تهران 1368 ش اسمعیل نورزاده بوشهری اسرار نهضت جنوب : سیاسی و تاریخی تهران 1327 ش وقایع اتفاقیه چاپ علی اکبر سعیدی سیرجانی تهران 1362 ش

Lois Beck، The Qashqa ف i of Iran ، New Haven 1986.

/ خسرو خسروی /


Wednesday, October 25, 2006




بررسي زبان و لهجه‌‏هاي تركي جنوب ايران در انجمن ايران‌‏شناسي فرانسه در ايران

تهران- خبرگزاري كار ايران

زبان و لهجه‌‏هاي تركي جنوب ايران در انجمن ايران‌‏شناسي فرانسه در ايران بررسي مي‌‏شود .
به گزارش خبرنگار گروه فرهنگ و انديشه ايلنا، انجمن ايران شناسي فرانسه در ايران، ساعت 17 روز شنبه اول مهرماه نشستي با عنوان بررسي زبان و لهجه‌‏هاي تركي جنوب ايران برگزار مي‌‏كند .
"ژيل اوتيه" , استاديار موسسه ملي زبان و تمدن شرق از پاريس، سخنران اين نشست است .

همچنين در اين انجمن , روز چهارشنبه 5 مهرماه نشستي با عنوان "تاريخ كتاب هاي سربي در دور قاجار" با سخنراني پروفسور "اولريش مارزلف" از آكادمي علوم گوتينگن برگزار مي شود .
لازم به ذكر است , علاقمندان مي توانند براي شركت در اين نشست ها در روزهاي ياد شده به انجمن ايران شناسي فرانسه در ايران واقع در خيابان فلسطين جنوبي , خيابان شهيد نظري , كوي اديب , پلاك 52 مراجعه كنند .

پايان پيام
کد خبر: 349137


Friday, October 20, 2006




تيره هاي ايل تركي لركي

علت‌ وجود بعضي‌ تيره‌ها در طوايف‌ مختلف‌

1- شجاعت‌
2- تبعيد سياسي‌ و يا اجباري‌
3- عدم‌ بضاعت‌ مالي‌
4- عدم‌ رضايت‌ از كلانتران‌ و خوانين‌
5- تقسيم‌ شدن‌ در اوايل‌ و رود
6- مسائل‌ حقوقي‌ و جزائي‌ (پناه‌ بردن‌ به‌ طوايف‌ ديگر)

22 تيره‌ انشعابي‌ طايفه‌ لركي‌

طايفه‌ بزرگ‌ و با ريشه‌ لركي‌ مشتمل‌ بر 22 تيره‌

1- تيره‌ آقاياري‌ (كه‌ از برزگ‌ آن‌) ملاءمحمد بوده‌ است‌
2- تيره‌ الله‌ كرم‌ و يادگار (كه‌ از بزرگان‌ آن‌) همچون‌ حاج‌ گرگعلي‌ و خيبرك‌ قربان‌علي‌ اژدري‌ فرزند آقا سياد اشتري‌ داشته‌اند.
3- تيره‌ اولاد غني‌ (كه‌ بزرگان‌ آن‌) قهرمان‌، بابا خان‌ و آقا حسين‌ بودند
4- تيره‌ بوربور (كه‌ سركردگاني‌) بنام‌ الله‌ داد و صفر داشته‌ است‌ -
5- تيره‌ پرادميه‌ (كه‌ بزرگتر اين‌ تيره‌ نصرالله‌ فرزند ميرزاعلي‌ نام‌ داشته‌اند
6- تيره‌ جليلي‌ (كه‌ بزرگان‌ آن‌ سبز علي‌ فرزند نوروز علي‌، غريب‌ خان‌ عباسي‌ لركي‌ فرزند محمد علي‌ بودند
7- تيره‌ ديگولي‌ كه‌ از بزرگان‌ آن‌ سبز علي‌ محمدرضايي‌ لركي‌ فرزند ميرزا محمد بوده‌ است‌.
8- تيره‌ جفدويي‌ «بغدواي‌» كه‌ ابراهيم‌ فرزند علي‌ خان‌ برقعلي‌ فرزند جعفر در زمره‌ بزرگان‌ آن‌ قرار داشته‌اند.
9- تيره‌ جهانگيري‌ كه‌ مي‌توان‌ از يد الله‌، عبدالله‌ جهانگيري‌ و حاج‌ عوض‌ به‌ عنوان‌ بزرگان‌ آن‌ نام‌ برد
10- تيره‌ حاج‌ آقايي‌ كه‌ وي‌ محمد فرزند حاج‌ خسرو شمعلي‌ فرزند عيلخان‌ را مي‌توان‌ در راس‌ بزرگان‌ آن‌ به‌ حساب‌ آورد
11- تيره‌ حاج‌ بيبيدي‌ يا حاج‌ بهبودي‌ كه‌ افرادي‌ مثل‌ ابراهيم‌ فرزند برجعلي‌، نوروز فرزند حاج‌ عباسي‌ به‌ عنوان‌ بزرگتر داشته‌ است‌
12- تيره‌ حسن‌ نوروزي‌ كه‌ افرادي‌ مانند عروج‌ علي‌ فرزند محمد حسين‌ و نجات‌ فرزند خانقلي‌ درصد آن‌ جلب‌ نظر مي‌كنند
13- تيره‌ حاج‌ ويسي‌ «حاجعلي‌ ويس‌» كه‌ بزرگ‌ آن‌ حاج‌ علي‌ ويس‌ بوده‌ است‌.
14- تيره‌ حاج‌ خير الهي‌ يا خير اللهي‌ كه‌ جان‌ محمد فرزند آقا محمد سليمان‌ فرزند ميرزا و مصطفي‌ ياري‌ پور فرزند پرويز به‌ عنوان‌ افراد ارشد در اين‌ تيره‌ مطرح‌ هستند.
15- تيره‌ رحيمي‌ كه‌ بزرگترهائي‌ مانند مشهدي‌ حيدر و يدالله‌ فرزند حسنعلي‌ مي‌باشند
16- تيره‌ صوتي‌ كه‌ بزرگان‌ آن‌ آقاسيا فرزند اياز و موسي‌ فرزند حسنعلي‌ مي‌باشند
17 - تيره‌ طاهري‌ «حراجي‌» كه‌ بزرگان‌ آن‌ كرم‌ فرزند حاجي‌ خدا مراد و يد الله‌ فرزند حسين‌ بودند
18- تيره‌ عبدللي‌ يا عبدالعلي‌ كه‌ از بزرگان‌ آن‌ حسنعلي‌ فرزند محمد و دوست‌ علي‌ مالكي‌ فرزند جواد و مشهدي‌ علي‌ اكبري‌ بودند
19 - تيره‌ علي‌ كرمي‌ كه‌ بزرگترين‌ آن‌ قنبر فرزند محمد غريب‌ فرزند علي‌ جان‌ بودند
20 - تيره‌ قليچي‌ كه‌ بزرگوران‌ زبده‌اي‌ همچون‌ غلامعلي‌، فاطمي‌، اما غيث‌ فرزند ميرزا دوستعلي‌ فرزند شمشير، ناصر فرزند ابول‌، پروين‌ صفايي‌ فرزند داراب‌ مشهدي‌ مصطفي‌ ترك‌ شيرار فرزند جعفر بر تارك‌ اين‌ تيره‌ درخشيده‌اند
21 - تيره‌ كلبي‌ «ابوالحسني‌» كه‌ بزرگاني‌ مثل‌ ميرزا فرزند نجف‌ محمد حسين‌ فرزند فريدون‌، مهندس‌ محمد ابوالحسني‌ فرزند خدا نظر كه‌ از مديران‌ شركت‌ ملي‌ نفت‌ لقب‌ اهوازي‌ مي‌باشند .
22- تيره‌ نظر آقايي‌ كه‌ بزرگان‌ اين‌ تيره‌ عبارتند از نورالله‌ فرزند شاهرضا امير فرزند حسين‌

با تشكر از آقاي‌ نياز علي‌ عبداللهي‌ چهارده‌ چريك‌ كه‌ تدوين‌ اين‌ شجره‌ نامه‌ را با تمام‌ كوشش‌ و تلاش‌ به‌ خوبي‌ به‌ مردم‌ غيور قشقائي‌ ارائه‌ دادند.


Tuesday, July 11, 2006




اولین نشست دانشجویان قشقایی دانشگاه هرمزگان

اولین نشست دانشجویان قشقایی دانشگاه هرمزگان در روز پنجشنبه ۴/۱۲/۸۴ در پردیس دانشگاه هرمزگان با حضور پرشور دانشجوبان قشقایی برگزار گردید.

این جلسه با تلاوت قرآن توسط آقای جعفر خلیلی آغاز شد و سپس آقای امین خسروی از تاریخچه قشقایی و از دلاوریهای این ایل گفت.

سپس از اهداف برگزاری این نشست ها که قرار شد تداوم داشته باشد و از برنامه هایی که قرار است انجام دهند سخن به میان آورد.

در ادامه جلسه دانشجویان به معرفی خود پرداختند و نظرات و پیشنهادات خود را ارائه دادند.

در این جلسه با توافق اعضا آقای امین خسروی به عنوان دبیر و هماهنگ کننده جلسات معرفی گردید.

آقای رشید پناهی به عنوان روابط عمومی آقایان و خانم منظر الماسیان روابط عمومی خانم ها انتخاب گردیدند.

مقرر شد یک تیم سه نفره آقایان شریف داوودی ،رامین یزدان پناه و جعفر خلیلی برای تهیه اساسنامه اقدام کنند.

همچنین در این جلسه برای تهیه یک نشریه به نام اِلسون(Elsavan) به سردبیری آقای بهنام رضائی به صورت گاهنامه توافق گردید.

اعضای شرکت کننده در این جلسه به شرح زیر می باشد:



نام ونام خانوادگی- طایفه- محل سکونت- رشته تحصیلی

رشید پناهی- عمله،قتلو -شیراز- مکانیک
عباس پیراسته -عمله،بهمن بیگلو -فیروزآباد- کشاورزی
جلال نجفی -عمله، شبانکاره- فیروزآباد- صنایع
رضا الماسیان -عمله،قره قانی -شیراز- برق
بهنام رضایی -دره شوری،جانبازلو -شهرضا -مدیریت بازرگانی
جعفر خلیلی -شش بلوکی،علمدارلو -فراشبند -مدیریت بازرگانی
رامین یزدانپناه -شش بلوکی،علمدارلو -فراشبند -مکانیک
مهدی میرزایی -عمله،موصلو -شیراز -مکانیک
شریف داوودی -فارسیمدان -یاسوج -کشاورزی
علی بیاتی نیا -عمله.سکز- لار -مدیریت صنعتی
یاسر افشاری پور -دره شوری -نور آباد -عمران
نیما رحیم زاده -دره شوری،قجابیگلو -گچساران- مکانیک
امین خسروی -عمله،کهواده -فیروزآباد -ریاضی
مجتبی ریحان نژاد -دره شوری -گچساران -صنایع
حمیده احمدی -مرودشت -مشاوره
طاهره فارسی- فارسیمدان -مرودشت -زمین شناسی
بهناز قهرمانی -عمله،نمدی -فیروزآباد -مدیریت صنعتی
سولماز عباسی -کشکولی -فیروزآباد -ادبیات فارسی
زینب عشقی -عمله، نمدی -فیروزآباد -مدیریت گمرک
سکینه اسدی زاده -دره شوری -نورآباد -مدیریت صنعتی
فاطمه محمدی -گله زن -کوار -عمران
منظر الماسی نیا -عمله، قره قانی -شیراز -کشاورزی
منصور بلاغی اینانلو -اینانلو -فسا -مدیریت صنعتی
فیض الله رستمی -صفی خانلو -فراشبند -برق
محمود کنعانی خواه -شش بلوکی -آباده -کشاورزی

در ضمن جلسه آتی این انجمن در تاریخ ۱۱/۱۲/۸۴ برگزار خواهید گردید. از علاقه مندان دعوت به عمل می آید.


Friday, May 19, 2006



Şumla ve Devleti (1155-1195)

XI. yy sonları ile XII. yy başlarında Avşarlar, Arslan kumandasında İran’ın Huzistan bölgesine gelmişlerdir. Onlar buraya Moğol Kara-Hıtayların Türkistan’da egemenlik kurmaları ve baskı yapmaları sonucu Deşt-i Kıpçak’tan (Seyhun boyları) buraya (Salurlar ile beraber) göç etmişlerdi. 1135-36 yıllarında Huzistan’da kalabalık sayıda Türkmen yaşamakta idi ve içinde büyük bir Avşar topluluğu vardı. Avşarların başında Arslan oğlu Yakup bulunuyordu. Avşarlarla birlikte gelmiş olan ve Kuh-Giluye’de yaşayan Salurlardan Mevdud oğlu Sungur 1149’da Şiraz’ı alarak Salgurlu Devletini kurdu. Yakup Bey, Sungur’un elinden Fars bölgesini almak ve O’nu kendisine tabi kılmak için bir kaç kez Sungur’un üzerine yürümüşse de bozguna uğramıştı. Yakup Bey’in ölümünden sonra Afşarların başında Şumla’yı görüyoruz.

Şumla’nın asıl adı Ay-Doğdu, babası ise Küş-Togan idi. Şumla, Yakup Bey zamanında Huzistan ile Luristan’ın bir kısmını idare ediyordu. Onun zamanında Afşarlar önemli bir güç haline geldi. Öyle ki; ünlü emirlerden, Selçuklu sultanı Mesut’un hacibi (beylerbeyi) Has Beğ, Azerbaycan’da oldukça güçlü olan Afşarların desteğini alabilmek için, Şumla ile dostluk kurmuş ve konumunu güçlendirmeye çalışmıştı.

Şumla’da O’nun emiri olmuştu. Has Beğ öldürüldüğü zaman zekasıyla kendini kurtardı ve tekrar Huzistan’a geldi. Ancak, yokluğunda Selçuklulardan Melik-Şah bölgeyi ele geçirmişti. Üstelik Abbasi halifesi de burayı almak istiyordu. Şumla hemen harekete geçti. Önce Halife ordusunu yenip kumandanını esir aldı. Ardından Bağdat’a elçi gönderip özür diledi. Abbasilerle meseleyi hallettikten sonra Melik-Şah’ı bölgeden çıkararak tek başına egemen oldu. Şumla, Lur denilen Kürtleri (Bu Kürtler kendilerine Güllü derlerdi. Türkistan’ın Lolan kentinden gelmişlerdir. Lurların içinde Afşar, Beğdili, Çağatay, Karabağlı gibi Türkler de vardır) destekleyerek Kuzey ve Batı Luristan’da küçük bir Atabeyliğin (1184-1597) temellerini attı ve bu bölgeyi hakimiyeti altına aldı.

1156’da Selçuklu Sultanı Muhammet halifeyle bozuşup Bağdat’ı kuşatınca, Halifenin çabalarıyla Melik-Şah isyan etti ve Hemedan’da bağımsızlığını ilan etti. Şumla, Melik-Şah taraftarı olarak Hemedan’a geldi. Ertesi yıl Şumla halifenin emiri Kaymaz’ı yenerek tutsak etti ve O’nu Sultan Muhammet’e gönderdi. Bunun üzerine Halife Şumla üzerine ordu sevk ettiyse de Şumla bu orduyla savaşmadı. 1159’da ülkesiz kalan Melik-Şah, Huzistan’a girerek Şumla’yı yendi ve ardından Fars’a girip Zengi’yi de (Salgurlu) teslim aldı. Şumla ve Zengi Melik-Şah’a bağlanarak en yakın emirleri oldular. Aynı yıl Sultan Muhammet’in ölümüyle tahta çıkmak için Şumla ve Zengi ile birlikte Isfahan’a gelen Melik-Şah, zehirlenerek öldürüldü.

Selçuklu tahtına Arslan-Şah geçti Şumla, Zengi ile birlikte Arslan-Şah’ı metbu tanıdı ve Melik-Şah’ın oğlunun Atabeği oldu. Şumla’nın yeğeni Şenka-Oğlu, dünürü olan Basra valisinin halifece öldürtülmesine kızarak Basra ve Vasıt’ı yağmaladı (1166). Halifenin Vasıt valisi Kutlu-Pars Şenka-Oğlu’nun üzerine yürüdüyse de yenildi ve öldürüldü. Şenka-Oğlu ertesi yıl Basra’yı tekrar yağmaladı. Şumla da Bağdat civarına gelip halifeden toprak istedi. Ancak yeğeni Kılıç’ın halife kuvvetlerine yenilip esir olması üzerine geri döndü. 1169’da Salgurlu Zengi’nin askerlerine kötü davranması sebebiyle askerler Şumla’yı ülkeye çağırdılar. Şumla Zengi’yi yenip Fars’a sahip olduysa da halka kötü davranması ve yeğeni Şenka-Oğlu’nun ülkeyi yağmalaması üzerine tepki çekti ve Fars’ı terk etmek zorunda kaldı.
Huzistan ve Ahvaz’a hakim olan Şumla Nihavend’i de ele geçirmek istiyordu. Selçuklu Atabeği İl-Deniz’den para karşılığı burayı istedi ancak alamadı. 1175’te İl-Deniz’in ölümü sonrası Şenka-Oğlu Nihavend’i zaptetti. Ertesi yıl Şenka-Oğlu Bağdat taraflarında halife kuvvetlerine yenilip öldürüldü. Kısa bir süre sonra Şumla bazı Türkmenler üzerine yürüdü. Atabek Pehlivan’dan yardım alan Türkmenler Şumla’yı yenip kardeşi ve yeğeni ile birlikte esir ettiler. Şumla birkaç gün sonra aldığı yaraların tesiriyle öldü (1176).

Şumla cesur, zeki ve dirayetli bir şahsiyet idi. O bu meziyetleriyle Huzistan ve komşu bazı yörelerde Luristan’ın bir kısmını da içine alan bir beylik kurmuştu. Şumla’dan sonra yerine oğlu Şerafeddin Emiran geçti. Selçuklu sultanı Arslan-Şah’ın ölümü üzerine kardeşi Muhammet, Emiran’ın teşvikiyle tahta çıkmak için Isfahan’a gitti. Kaymaz oğlu Kavşut ve bazı emirler Muhammet’i destekledilerse de Atabek Pehlivan Muhammet’i yendi. O da Emiran’ın yanına kaçtı ancak Pehlivan’dan çekinen Emiran O’nu ülkeye almadı. Bu hareketiyle Pehlivan’ın memnuniyetini kazandı. Onun döneminde uzun bir süre Şumla oğulları ile ilgili bir bilgiye rastlanmıyor. Bu, ülkenin sakin bir barış dönemi yaşaması ve siyasi olaylara karışmaması ile ilgili gözüküyor. Emiran’dan sonra başa geçen Su-sıyan’ın ölmesiyle (1194) oğulları Ali ve Nasreddin arasında çıkan taht kavgasında Ali başa geçti. Kardeşinin halifeden yardım istemesi beyliğin sonunu getirdi. 1194-95’te Halife ordusu Huzistan’ı işgal etti ve Şumla ailesini toplayıp Bağdat’a götürdü. Böylece bu beylik tarihe karıştı. Afşarların Huzistan ve Luristan’da 42 kaleleri vardı. Şumla oğulları’nın para kestirdikleri de biliniyor.


Sunday, March 19, 2006




در پيوند قوم جت ساكن در جنوب ايران و تركان آسياي ميانه

بعد از گبرها دومين قومي كه در اين ناحيه سكونت يافته اند؛ «جت» ها هستند مورخان، «جت» ها را از اقوام ايراني قبل از آرياييها مي دانند، كه تا زمان «بهرام گور» در نواحي كرمان و جنوب ايران سكونت داشته و بعضي ديگر، آنان را از «دارويدي هاي هند» دانسته اند، كه بعد از مهاجرت آرياييها به هند، از طريق خليج فارس به جنوب ايران رانده شده اند.

برخي معتقدند «جت» يك اصطلاح معمولي است كه در طوايف مغولستان به افراد جدا شده. از ايل، اطلاق مي گشته. نوع زندگي ايلياتي اينگونه است كه وجود فرد، وابسته به ايل و قبيله مي باشد و جنگجوياني كه از ايل و طايفه اخراج مي شدند و يا در جنگهاي قبايلي به اسارت درمي آمدند، هيچگونه حامي و پناهگاهي نداشتند؛ جز اينكه به نقطه ديگري رفته و به تنهايي از خود دفاع كنند، تا بالاخره حمايت قبيله اي را بدست آورند و آنچنانكه نشان مي دهد، لباس اين مردم با لباس تركان مغولستان، همچنين وجود كلمات و عبارت تركي در فرهنگ و زبان مانند، كلمات هلشي (آلاچي= محل نگهداري دام)، كتخ (قاتون=نوعي خورشت)، چكه (عباي بافته شده از پشم و مو) و امثال آن، شباهت رنگ چهره (سفيد روشن) اندامهاي باريك و موهاي صاف، علاقة وافر به اسب دواني، شكار و تيراندازي و همچنين روحيه انزواجويي و عدم تبعيت از حاكمان و تمرد طلبي، شايد شواهدي بر صحت ادعاي انتساب اين قوم به تركان آسياي ميانه باشدּ

«جتها» به تربيت اسب و شتر مي پرداختند و به عنوان ساربان، شترانشان در اجاره تجاري بودند،كه مال التجاره خود را از بندر به سرحد مي بردند. اينان علاوه بر سارباني شتر، بواسطه مهارت در تيراندازي، تفنگچي كاروانها نيز بودند، تا كالاهاي آنان را از دستبرد سارقان حفظ كنند.


Tuesday, March 07, 2006





نشریه اویان: نشریه دانشجویان قشقایی دانشگاه شهید چمران اهواز


هشتمین شماره ی نشریه اویان منتشر شد. این نشریه که توسط دانشجویان قشقایی دانشگاه شهید چمران اهواز منتشر می شود نشریه ای ست فرهنگی، اجتماعی، هنری و دانشجویی.

مطالب این شماره عبارت اند از:

ققنوس/ کهن ترین تصاویر قشقایی/ حیدر بابای شهریار/ مآذون قشقایی/ زبان ترکی، پسوند و اشکال کلمات/ قاراقاشلار/ ویزه ی موسسه حضرت ابوالفضل العباس(ع) قشقایی ها/ نگاه سبز/ غاز/ مصاحبه با علی اکبر مردانی/ سامانی ها اصالتا قشقایی هستند/ بهمن، دانشجوی حماسی قشقایی/ شهدای ایل/ معرفی چهره های دانشگاهی/ زبان، خط و ادبیات بعنوان ارزش های فرهنگی در قانون/ کتب قشقایی/ متل ها و مثل ها/ جدول/ برگ سبزی از بوستان شعر و ادب.

آدرس نشریه: اهواز، دانشگاه شهید چمران، دانشکده ی اقتصاد و علوم اجتماعی، ص.پ ۱۵۶- ۶۱۳۵۵- تلفن: ۰۹۱۷۳۱۳۶۱۰۲- ۰۹۱۷۳۲۲۲۰۷۸- فاکس:۴۴۵۵۹۹۲-۰۶۱۱-
پست الکترونیکی: Oyan81@yahoo.com






Wednesday, January 25, 2006



QASHQA'I TRIBES




The Qashqa'i, according to some sources, originated among the Khalaj, a Turkic people who originated in eastern Turkistan and one of the twenty-two tribes of the western Oghuz which left the area in the eleventh century. At the end of the fourteenth century, the great Mongol ruler, Timur, moved some Khalaj from Asia Minor to central and eastern Persia. Shortly afterwards, a group of Khalaj broke away from the major tribe and fled to Fars in south-western Persia where they were given the name 'Qashqa'i' meaning 'Fugitives' or 'those who fled'. There are several theories as to the origins of the Qashqa'i but whichever one is correct, one thing is certain and that is that the Qashqa'i are not of Persian stock but are more likely to have originated in Central Asia or eastern Turkistan.


Saturday, December 17, 2005




تركهاي لركي- هفتكل

نگاهي به هفتكل

هفتكل در 80كيلومتري جنوب شرقي مسجد سليمان و در 104 كيلومتري مشرق اهواز واقع است و حدود 275 متر از سطح دريا ارتفاع دارد.«قبلاً سرزمين بي آبي بود كه آن را بنام يگانه دهكده ي آن گزين مي گفتند و ميانه رشته هاي كوه گچ واقع شده و جز چشمه هاي شور و تلخ، آب مهمي در آن حدود نبود و زراعبش منحصر بود به گندمي كه از باران بعمل مي آمد و اين ناحيه جزء خاك مكوند جانكي شمرده مي شد.پايين كوه گچ زمين هايي بود كه در ايام مذكور جزء ولايت شوشتر بود; سپس جزء بلوك باوي اهواز و مسجد سليمان شد.شهرت اين اراضي به واسطه ي چشمه ي نفت سفيدي بود كه درپاي كوهي بنام نفت سفيد- ده بيد معروف است و اكنون به نام نفت سفيد برات حسن شاهي شهرت يافته.»

در سالي كه خوانين بختياري رامهرمز را بنام خالصه از دولت خريدند تمام اراضي آن را از خالصه و غيره تصرف نموده و حوزه ي رامهرمز را از هر طرف توسعه دادند.از جمله ناحيه گزين از خاك مكوند و نفت سفيد از خاك شوشتر را جدا نموده ضميمه ي رامهرمز ساختند در آن ايّام طوايفي از تركي هاي قشقايي فارس مانند: صفي خاني، چهارد، چريك، وندا، امرلو، لوكي، اصلان لو، شكرلو، چهرازي و… به اين حدود مهاجرت كرده و به بختياري ها پيوسته بودند كه جاي مخصوصي براي اقامت مي خواستند. بختياري ها اراضي گزين را بر آن تقسيم نموده وآن را از مالكيت مكوندها در آوردند.

« بعضي گويند در حدود صدو بيست سال پيش تيره اي از ايل لركي كه كد خداي آن بنام حاجي عوض معروف بود در محلي بنام تخت كهو قشلاق كرده بودند.اغنام و احشام خودشان را در اطراف خود نگاه داشتند.شبي يك عده عرب بر احشام آنها مي تازند و تعدادي گوسفند وگاو به غارت مي برند. نزديك طلوع آفتاب آنها را دردشتي، اطراف خود در دامن كوه يعني جايي كه هفت تل يا هفتكل را ساخته اند به استراحت مي پردازند و يك نفر راهم بالاي كوه براي نگهباني مي فرستند. حاجي عوض لركي با عده اي سورا از يك سو وحاجي گرگ علي لركي با عده اي سوار از سوي ديگر در تعقيب اعراب مي روند. اتفاقاً نگهبان عرب در خواب بوده كه ايل لركي او را خلع سلاح مي كنند و اسير مي نمايند. بعد لركي ها از هر طرف به اعراب حمله نمودند و هفت نفر از آنها را كشتند. خلاصه لركي ها به ايد آن پيروزي، هفت تل سنگي در همانجا كه نگهبان را گرفته و كشته بودند بر پا كردند كه تا كنون اين منطقه را به نام هفتكل مي نمايند.»

« پيش از اين كه شركت نفت عمليات حفاري خود را در اين ناحيه توسعه دهد، سرزمين مذكور چمن زار و چراگاه ايلات مختلفي بوده و هيچگونه آبادي از خود نداشته جز تعداد كمي سياه چادر(بهون) آن هم در فصل زمستان كه در اين خطًه بيش از دو آبادي نبوده است يكي روستاي برمكي و آن هم در فصل زمستان كه در اين خطًه بيش از دو آبادي نبوده است يكي روستاي برمكي و ديگري گزين نام داشت.»

بعدها كه زمين شناسان شركت نفت در سال 1928 م در زير خاك اين منطقه نفت پيدا كرده و چاه در آن حفر نمودند، اين سرزمين شهرت جهاني يافت. طولي نكشيد كه دومين ناحيه ي مهم نفت خيز خاور ميانه شد.مردم از ولايات، استان ها و كشور هاي مختلفي به هفتكل مهاجرت كرده و در واحدها و تأسيسات صنعت نفت مشغول به كار شدند. لذا شركت شروع به ساختن منازل، گاراژها، انبارها، شبكه تلفن، كارخانه هاي گوناگون، استقرار ادارت در آنجا كرد و لوازم استخراج نفت و لوله كشي از آنجا به اهواز و آبادان فراهم گرديد وآب آشاميدني اهالي بوسيله تلمبه و لوله هاي آهنين از رود زرد آورده مي شد و روز به روز مراحل توسعه و ترقي را طي نمود و مدارس معرفي همچون رودكي به مديريت آقاي فرخ نيا، امير طوف سفيد، پروين، قدسي، نو بنياد نفت سفيد به مديريت آقاي منشي پور و… نيز در آنجا تأسيس شد تا بتوانند جوابگوي نياز فرزندان كاركنان ناحيه باشند.

«در سال 1934 م محصول نفت هفتكل سالي دو ميليون تن بود و با ساختن خطوط لوله ي جديد و افزايش وسايل استخراج محصول هفتكل در سال 1934 م به شش ميليون تن در سال رسيد. از موقع كشف تا 1951م بالغ بر يكصدو سي ميليون تن نفت ازآن استخراج شده بود.»

هفتكل در مدًت كوتاهي به سرعت منطقه اي آباد شد و شهره ي آفاق گرديد. جاده هاي آسفالته ي پيچ درپيچ بين شهري ميان اين خطًه با اهواز و مسجد سليمان ساخته شد و اتومليل هاي متنوعي از قبيل فورد، اينتر نشنال، لورلاري، شتل بس و پيكاب درآمد و شد بودند وآن هنگام جلوه هاي بديعي از صنعت و صنعت را در كنار هم مي توان ديد، امًا متأسفانه امروزه از هر گوشه و كنارش لوله هاي نفت مندرس، تأسيسات فرسوده، منازل و مدارس رنگ و رو رفته، جاده هاي قاطر رو، جوانان عزيز بيكار و اوضاع مشمئز كننده و اندوهگيني مشاهده مي شود كه در خور اين منطقه ي صنعتي كه سال هاي متمادي به ايران خدمات ملًي ارائه نموده و رونق افزاي مملكت بوده نيست، به هر حال اكنون نيازمند توجًه سبز مسئولين و برنامه ريزي آنان جهت احداث واحدهاي صنعتي- توليدي و جذب نيروهاي جوان مي باشيم تا اين ناحيه از زوال قطعي نجات يابد.

تهيه و تنظيم: دانش عباسي شهني( مؤلف تاريخ مسجد سليمان)

پس نوشت ها و ارجاعات:

1-تاريخ جغرافيائي خوزستان اثر سيد محمد علي امام شوشتري صفحه207
2- نگاهي به تاريخ خوزستان- اثر--- زمان شوشتريان 251
3- جغرافياي تاريخي سرزمين خوزستان اثر عباس ميريان 301
4- پنجاه سال نفت اثر مصطفي فاتح

310

Monday, November 07, 2005



نقشه تركهاى آذرى جنوب ايران


mapa de los turcos de Azeri de Irán meridional, carte des Turcs d'Azeri de l'Iran méridional, Map of Azeri Turks of Southern Iran, programma dei Turchi di Azeri dell'Iran del sud, mapa de turks de Azeri de Irã do sul, Diagramm der Türken Azeri vom Südiran, Güney İran Azeri Türkleri Haritası, Cenubi İran Azeri Türkleri Xeritesi,
جنوبى ايران آذرى توركلرى خريطه سى٫ خريطه الاتراك الآذريه فى الجنوب الايران٫ نقشه تركهاى آذرى جنوب ايران

مراكز شهرى ترك نشين همچنين طوائف ترك كوچنده در اين نقشه نشان داده نشده اند
.بو خريطه ده تورك لرله مسكون شهرلر و كؤچرى تورك طايفالارى گؤرسه ديلمه ييبدير

بخشى از تركهاى جنوب ايرانبخشى از تركهاى جنوب ايران


Thursday, November 03, 2005




طوائف ترك (قشقائي) در استان بوشهر- عربستان ايران

تاريخچه
همزمان با استقرار قشقائيها درفارس ، دامنه هاي جنوبي سلسله جبال زاگرس و كرانه هاي خليج فارس به لحاظ برخورداري از شرائط ويژگيهاي طبيعي متناسب با زيست عشاير از جمله مراتع كوهستاني – اقليم مناسب متعادل براي يك دوره زندگي عشاير بعنوان جايگاه يورت ها عشايري مورد توجه بهره برداري خانوارهايي از ايل بزرگ قشقائي قرار گرفته است .

سرزمين جنوب غربي كشور با داشتن زمستان معتدل و پوشش گياهي بويژه در نواحي كوهستاني و كوهپايه ها پذيراي گروهي از اين قوم كوچنده شده است.

تا جائيكه اين روند كماكان ادامه داشته و تعداد قابل توجهي از خانوارهاي طوايف 5 گانه ايل قشقائي در قالب تيره و بنكو ها به استان كوچ مي نمايند. آنچه يقين بنظر ميرسد در ابتداي قرن معاصر و قرن گذشته استان بوشهر از نظر تقسيمات سياسي ازاستان فارس تفكيك نگرديده و قلمرو عشاير قشقائي تحت عنوان جنوب يا نواحي فارس بوده است. به لحاظ شرائط سخت اقليمي عشاير بطور دائم در مناطق فعلي استان بوشهر اقامت نداشته بلكه براي مدتي از سال از مراتع بصورت قشلاق استفاده نموده است.

اكثريت با تجمع در نيمه شرقي استان مناطق دشت پلنگ و بوشكان و تنگ ارم مدتي از سال را سپري و با آغاز فصل بهار به مراتع ييلاقي شمال فارس و جنوب اصفهان كوچ مي كرده اند. قطعاً دوره گرماي طولاني و طاقت فرسا و نبود امكانات رفاهي و عدم دسترسي به مراكز خريد و فروش در آن دوره موجب گرديده است كه عشاير استان فاصله زيادي را تا رسيدن به سردسير طي طريق نمايند و اكنون پس از گذشت سالها و تفكيك نواحي جنوب و تشكيل استانهاي فارس و بوشهر عشاير استان برون كوچ باشند. عشاير بوشهر بخشي ازعشاير فارس (تركان قشقائي) بوده و مبداء وريشه قومي و فرهنگي واحد مشتركي دارند . و تنها مرز سياسي و تقسيمات كشوري است كه عشاير قشقائي را از هم متمايز مي سازد.

بنابر اين استان بوشهر محل استقرار قشلاقي گروهي از قشقائيهاست و تاريخچه و منشا ايل عشاير بوشهر را بعنوان بخشي از ايل قشقائي بايد در تاريخ اين ايل جستجو كرد. و براي رسيدن به سابقه تاريخي عشاير بوشهر استناد به سند هويت ايل قشقائي كافي است اما قدمت و سابقه حضور و استقرار عشاير در استان افزون از 200 سال مي باشد.

اسامي طوايف ايل قشقائي بوشهر عبارتست از:
1- طايفه شش بلوكي
2- طايفه فارسيمدان
3- طايفه دره شوري
4- طايفه عمله
5- طايفه كشكولي بزرگ

كه به ترتيب طايفه شش بلوكي بزرگترين طايفه از نظر دارا بودن جمعيت و تعداد خانوار و سطح قلمرو و بيشترين ميزان دام بوده و طايفه كشكولي بزرگ در رديف آخر قرار دارد.

جمعيت عشاير بالغ بر 33000 نفر و در قالب 5250 خانوار و حدود 65/2 درصد جمعيت خانوار عشاير كشور است .


جدول محـدوده قلمـرو تيـره در قشــلاق و ييـــلاق (طایفه شش بلوکی)



جدول محـدوده قلمـرو تيـره در قشــلاق و ييـــلاق (طایفه فارسیمدان)


جدول محـدوده قلمـرو تيـره در قشــلاق و ييـــلاق(طایفه عمله)


جدول محـدوده قلمـرو تيـره در قشــلاق و ييـــلاق(طایفه کشکولی بزرگ)


جدول محـدوده قلمـرو تيـره در قشــلاق و ييـــلاق(طایفه دره شوری)


قلمرو عشاير استان و پراکنش جغرافييي آن در سطح استان بوشهر
پهنه وسيعي (40 درصد) ازاستان بوشهر قلمرو زيست و فعاليت و محل اسكان دائمي عشاير مي باشد گرچه امروزه عشاير نسبت معدودي از جمعيت استان را تشكيل ميدهد (5 درصد) ولي به اقتضاي شيوه زيست قلمرو وسيعي از استان فضاهاي زيست عشاير است.

بخشي از سرزمين هاي عشايري، فضاهاي زيستي مشترك با جامعه روستايي و قسمتي نيز مستقلاً قلمرو عشايري است. در دوره ييلاقي مناطق وسيعي از استانهاي فارس ، اصفهان و چهارمحال بختياري نيز قلمرو ييلاقي عشاير استان بوشهر محسوب مي شود.


جدول وسعت قلمرو و كم و كيف جمعيت عشايري استان بوشهر:


از نظر پراكندكي عشاير تقريباً در تمام شهرستانهاي استان استقرار قشلاقي دارند. اين پراكندگي از بندر ديلم (شمالي ترين نقطه استان) بطرف جنوب شرقي استان ادامه دارد . از محدوده قشلاقي خانوارهاي تيره سادات دره شوري در شمال شرقي شهرستان ديلم تا جنوب شرق شهرستان كنگان (جم وريز) اين پراكندگي بصورت نواري مشاهده مي شود كه اين نوار استقرار عشاير در شهرستانهاي دشتستان و دشتي عريــض تر بــوده وبعضــاً دو سوم عــــرض استــــــان را در بر مي گيرد و در شهرستانهاي دير و كنگان بتدريج كمتر مي شود.


بطور كلي در فاصله يک سوم مياني نــــوار حضور خانوارهاي عشايري با تراكم بيشتر قابل ملاحظه است كه اين تجمع ناشي از وجود مراتع كوهپايه اي و كوهستاني ، دشت هاي وسيع و مستعد و شرائط اقليمي نسبتاً مناسب است كه جمعيت انبوهي از دامداران عشاير طوايف شش بلوكي و فارسيمدان را در كوهها و دشت هاي همچون پشت پر – دهرود – كوهسياه – بوشكان – دشت پلنگ و درنگ در خود جاي داده است . با اين وصف شهرستانهاي دشتستان و دشتي مراكز عمده جمعيت عشاير خصوصاً در نيمه شرقي هستند . باتوجه به موارد ذكرشده جايگاه استقرار و قلمرو عشاير استان در تقسيمات كشوري به تفكيك تيره وطايفه بشرح جدول محـدوده قلمـرو تيـره در قشــلاق و ييـــلاق مي باشد.

مراکز اصلی اسکان عشایر در استان بوشهر

برآورد دقيق جمعيت اسكان يافته به دليل پراكنش زياد اين جامعه و ادغام شدن آن در ديگر جوامع ساكن (شهري و روستايي) بسادگي ممكن نيست .لذا تاكنون آمار و اطلاعات جامع و دقيقي در اين رابطه جمع آوري و منتشر شده است . اما ميتوان گفت عده اي از خانوارهاي عشايري استان در قالب سه گروه عمده زير اسكان يافته اند كه آمار آنان بيش از 1200 خانوار ميباشد.

1- اسكان يافته در روستا
2- اسكان يافته در كانونهاي خودجوش
3- اسكان يافته در كانونهاي توسعه

گروه اول – شامل خانوارهايي است كه از مرحله دوم اسكان عشاير كشور (1341 به بعد ) در اثر مصائب و مشكلات كوچ در روستا ها و اباديهاي مناطق قشلاقي خود اسكان گزيده و اكنون اكثريت قريب به اتفاق انان فرهنگ روستايي دارند.

اين گروه شامل خانوارهايي هستند كه در روستاها و آباديهاي مختلف ازجمله رود فارياب – تنگ ارم- دهرود – جميله – كلمه – فارياب – طلحه – سرمك- حناشور- شلدان – امامزاده اسكان شده اند تعداد اين گروه حداقل 200 خانوار ميباشد .

گروه دوم : خانوارهايي هستند كه در آباديها و يا كانونهاي خودجوش اسكان يافته و با حفظ هويت فرهنگي خود ، از نظر اقتصاد خانوار( اشتغال) به منابع محدوده قلمرو قشلاقي خود وابسته اند و ضمن بهره گيري از خدمات عمراني و زيربنائي دولت در مناطق عشايري به امر دامداري و زراعت پرداخته و درآمد آنها در مقايسه با ساير گروهها بالاتر است.

پراكندگي كانونهاي خودجوش بيشتر در محدوده شهرستان دشتستان و مربوط به منطقه طايفه فارسيمدان از جمله خيرك – شكرك- پشت پر- حسين آباد پناهي- تلخاب – درنگ – چهوك- طاهرآباد- موردخير- كنارسياه – سنا – بن سنا- آبگرمو- حسين آباد بوشكان – منصور آباد – حاجي آباد- روني – پرجونك و آباديهاي 5-3 خانواري در منطقه دشت پلنگ دشتي ميباشد . تعداد اين گروه حدوداً 900 خانوار ميباشد.

گروه سوم : شامل خانوارهاي اسكان يافته در ايلشهر بوشكان از توابع شهرستان دشتستان ميباشد كه بعنوان اولين كانون هدايتي عشاير در استان ميباشد. اين گروه از طايفه شش بلوكي و تيره هاي دوقزلو – رحيمي – چهارمحالو و عمله ميباشند.

باتوجه به گرايش و تمايل عشاير به اسكان در آينده در راستاي طرح ساماندهي به اسكان عشاير اين روند تزايدي بوده شاهدواسكان تعداد قابل توجهي از عشاير در كانونهاي برنامه ريزي خواهيم بود. تعداد اين گروه 120 خانوار را در بوشكان شامل مي شود.

معرفی بوشکان

دشت بوشكان يكي از دشتهاي مهم استان از توابع شهرستان دشتستان در محدوده 38و51 طول شرقي و 42و28 عرض شمالي در فاصله 80 كيلومتري شهرستان دشتستان ودر مجموع 155كيلومتر با بندر بوشهر فاصله دارد.

دشتي است نسبتاً مرتفع وارتفاع متوسط آن از سطح دريا 538 متر ميباشد. مساحت زير حوزه بوشكان بعنوان يكي از حوزه هاي بزرگ رودخانه دشت پلنگ 530كيلومتر مربع مي باشد كه از اين ميزان مساحت 60 كيلومتر مربع آن محدوده عشايرباجمعيت بيش از350 خانوارازطايفه شش بلوكي ايل قشقائي مي باشدكه بادارابودن تعداد75000 راس دام نقش مهمي درتوليدات دامي استان ايفا مي نمايد.

اوضاع اجتماعي بوشكان :

بر اساس آمارسال 1372 اداره كل امورعشايراستان درمنطقه بوشكان 725 خانوار با جمعيتي معادل 4290 نفر درقالب دو جامعه روستايي وعشايري زندگي مي كنند.كه باتوجه به حداكثر نرخ رشدجمعيت درآن سال (1/3) كل جمعيت منطقه اكنون بالغ بر4423نفر مي باشد.نسبت جمعيت روستايي وعشايري منطقه به ترتيب 24/55و76/44درصد است. بعد خانوار6ميباشد به ترتيب بعد خانوار روستايي 6/5وبعد خانوارعشايري 4/6 ميباشد.

جمعيت روستايي درسه روستاي بوشكان-امام زاده(بده)وشلدان تمركز يافته وجمعيت عشايري دركانونهاي خودجوش عشايري از جمله منصورآباد-حسين آباد-جاني آبادوحاجي آباد ومجتمع عشايري ايلشهر ويورتهاي عشايري در دامنه ها مستقر مي باشند.

از نظرشيوه زيست عشايرشامل سه گروه-كوچنده-اسكان شدگان سنوات گذشته (مستقر دركانونهاي خودجوش)وساكنين ايلشهر ميباشد. عشايرمنطقه همگي از طايفه شش بلوكي وشامل چهارتيره دوقزلو 82درصد-رحيمي5/9 درصد-چهارمحالو7درصد- وعمله شش بلوكي 3درصد ودرقالب ده بنكوهستند.از مجموع كل خانوارهاي عشايري منطقه 232خانوار با 1480نفرجمعيت معادل 33/78درصد جمعيت عشايري منطقه مشمول طرح ساماندهي به اسكان گرديده و58خانواربا 540نفرجمعيت معادل 67/22 شامل عشايرمستقر دركانونهاي خودجوش وسايرمي باشد.

وضعيت اقتصادي:

منابع عمده معشيت مردم منطقه كشاورزي(دامداري –زراعت وباغداري)مي باشد.توليد صنايع دستي وامورخدماتي نيز بخش كوچكي از فعاليتها مردم را شامل ميگردد.

وجود بيش از 5000هكتاراراضي زراعي بالفعل وحدود 53هزارواحد دامي(شامل : گوسفند، بز وگاو)وبيش از 20هزارهكتار مراتع درجه 2و3از ويژگيهاي مهم منظقه مي باشد از مجموع منابع موجود حدود 45000واحددامي و2500 هكتاراراضي متعلق به عشايراست.

محصولات مهم منطقه شامل:

غلات- صيفي –ذرت و كنجد مي باشد.

ایل راههای عشایری استان:

عشاير استان بوشهر پس از عبور ازفارس از محورهاي هشت گانه ذيل وارد استان ميگردند كه اين محورها مسير ورود خروج عشاير به استان بوشهر و از استان بوشهر به ساير استانهاست.

مسيرشماره 1 : فراشبند به دشت پلنگ از مسير خرما يك فراشبند
مسيرشماره 2 : فراشبندبه مناطق بوشكان و دهرود
مسيرشماره 3 : فراشبند به چنير و كوهسياه
مسيرشماره 4 : حسين آباد كازرون به پشت پرروني
مسيرشماره 5 : سرمشهد كازرون به خيرك – شكرك- جميله و فارياب
مسيرشماره 6 : كنارتخته به دالكي و برازجان
مسيرشماره 7 : ماهور ميلاتون از گردنه ميشان به گناوه
مسيرشماره 8 : گچساران (رودخانه زهره) به چهار راه بي بي حكيمه و ديلــــم.


Saturday, July 23, 2005


استان خوزستان

٠اكثر مردم فارسي و عشاير مقيم و بومي خوزستان به عربي و بختياري ? لري و لهجه دزفولي ? شوشتري و تركي صحبت مي كنند ٠




موسيقي تركهاي عربستان ايران

هوشنگ جاويد

زبان عشاير ميهمان بر اساس تنوع قومي داراي گوناگوني است. تنوع قومي ايلها چشمگير است كه عبارتند از:

الف: تركها كه اكثر از ياريم تاق لوها هستند و به طوايف زير تقسيم ميشوند:
ياريم تاقلو، سهرابي، ليشن لي، جمادلي، نيازي، و رَمزيار
ب: قشقائيها كه در محدودة بهبهان و رامهرمز بيشتر كوچ انجام ميدهند.
ج: لرها
د: بختياريها
ه ـ : لركيها كه به دوزبان تركي و فارسي شكسته سخن ميگويند.
اين گونه گوني عشاير عرب و اقوام در اين سرزمين باعث گرديده تا نظام ويژة فرهنگي دربارة نوع و محيط زندگي در خوزستان پديد آيد كه مهمترين ويژگي اين نظام فرهنگي گونه هاي كوچ است.

در طي هشتاد سال اخير حتي يك ترانة لَركيها ثبت نشده است و يا نمونهاي از موسيقي تركهاي ياريم تاقلو در دست نيست و نميدانيم موسيقي عرب ايرانيِ مقيم خوزستان چه تفاوتهايي با موسيقي اعراب حوزة خليج فارس دارد.




دو آبادي ترك نشين در هفتگل

هفتگل (هفتكل) دومين منطقه نفت خيز جنوب كشور محسوب مي شود و شهرت آن به‌خاطر وجود چاه‌هاي نفت است. هفتگل قبل از عمليات حفاري شركت نفت، مرتع و چراگاه ايلات مختلف بود و به‌جز تعداد كمي سياه چادر، دو آبادي ترك نشين داشت. امروزه هفتگل به‌خاطر وجود تأسيسات نفت از موقعيت خاصي برخوردار است.




تركهاى دزفول: مقدم٬ بيگدلي٬ افشار٬ ּּּ

گروهاي قومي دزفول

مردم دزفول و به طور كلي خوزستان آميزهاي از گروه هاي نژاد ي ، قومي مختلف هستند . كه از چند هزار سال قبل تا كنون در اين منطقه رفت و آمد يا سكني داشته اند در دوره قبل از اسلام ، عيلامي ها ، خوزي ها ، يونانيها، پاتيان ، پارسيان ، رومي ها سريانيها و اعراب در دوره اسلامي ، تركها ، مغولها ، گرجيها و لرها از اين گروهاي قومي بودند.

در دزفول خانواده هايي هستند كه اصلا از تركان افشار و مقدم مراغه و شاملو به شمار مي روند. گروهي نيز هستند تبار مغول يا گرجي دارند . بسياري از اين خانوادها از اصل خود آگاهند و بعضا اسامي اجداد خود را مي دانند اين گروه با گذشت قرنها و همزيستي با يكديگر و بوميان دزفول و رسم ازدواج برون گروهي در انها با هم اميخته و زبان و رفتار و اداب و اخلاق كم و بيش يكسان يافته اند بنابر موقعيت جغرافيايي دزفول كه در حوزه سكونت گاهي ايلات و عشاير لر و عرب قرار داشته و رفت و امد مدام عشاير به شهر دزفول براي فروش فراورده هاي دامي و خريد نيازها روزمره خود تماس مردم بومي دزفول باعشاير زياد بوده است . اين رفت و آمدها و تماسها در فرهنگ و زبان مردم دزفول كم و بيش اثراتي گذاشته است در زير به بعضي از گروه هاي قومي ساكن در دزفول اشاره مي شود.

ּּּּּּּּּּּּּּ

پ ـ ترك ها :

خاندان هاي مقدم بيگدلي صالح پور و افشار ساكن در دزفول اصلا ترك هستند

طايفه مقدم از ايل اتوزايكي ولايت قراباغ هستند كه شاه عباس اول انها را به مراغه اورد . عده اي از انها در اواخر عهد صفوي در دزفول و شوشتر ساكن شدند گروهي از اين خاندان كه در زمان قاجار در دزفول و شوشتر به كار استيفا و كارگزاري دولت اشتغال داشتند نام خانوادگي مستوفي و گروهي ديگر نام خانوادگي عماد و مقدم را اختيار نموده اند.

ايل بيگدلي از شاخه هاي تركان اغوز بودند كه در زمان سلطان محمود غزنوي به ايران آمدند و با عبور از پهناي فلات ايران در اذربايجان و ارمنستان و شام سكني گزيدند در زمان امير تيمور بيگدلي هاي شام از انجا به اذربايجان بازگشتند در دوره صفوي از جمله مريدان خاندان صفوي شدند و به نام شاملو و بيگدلي شاملو ناميده شدند در همان موقع دسته هايي به دزفول آمد ابتدا شغل سپاهي داشت بعدا وصلتي با خاندان عاملي نمود و در زي روحانيون در آمد.

خاندان صالح پور كه در محله قلعه سكني دارند از بازماندگان عباسقلي بيك حاكم دزفول و شوشتر و در زمان نادرشاه هستند تا جندي پيش بعضي از افراد اين خاندان لقب بيك را در اخر نام خود حفظ كرده بودند در زمان هاي قديم رياست محله قلعه با اين خانواده بوده است.

خوانين محله صحرا بدر مغربي كه بعضا نام خانوادگي هلاكويي و چنگيزي را در اختيار كرده اند خود را از اولاد هلاكو و چنگيز مي دانند كه درستي اين قول نياز به تحقيق دارد.

افشار امروز در دزفول خانواده هايي هستند كه با عنوان افشار شناخته مي شوند.

ت ـ گر جي ها: . در زمان صفوي خانوادهاي به سرپرستي ابينه خان گرجي به دزفول آمد و در آن سكني گزيد. خانواده رشيديان كه زماني در محله حيدر خانه دزفول رياست داشته اند خود را از بازماندگان او مي دانند.


Saturday, May 07, 2005




توجه: اين نوشته با موضع قوميتگرائي افراطي فارسي و ترك ستيزانه نوشته شده و در آن سعى به انكار و سرپوش گذاشتن بر هويت تركي طائفه لركي گرديده استּ با اينهمه همانطور كه در اين جمله مقاله نيز آشكار ميشود٬ لركي طائفه اي ترك و با هويت ملي ترك ميباشد: اشعار شادي بخش ترانه ها و سوگواري آنها و صحبت محرمانه و خصوصيانش بزبان تركي است


آداب عروسي در ميان تركان لركي ساكن در خوزستان

فاطمي، موسي. “لركيها، آداب عروسي از خواستگاري تا پاگشا“. دوره 13، ش 148 (بهمن 53): 52-60، تصوير.
خلاصه: معرفي ايل “لركي“، مسكن اوليه لركيها، زبان، دين، نحوه معيشت، جمعيت، مسكن فعلي آنها ـ شرحي برآداب عروسي و مراسم آنها.
لِركيها
آداب عروسي لِركي ها، از خواستگاري تا پاگُشا
موسي فاطمي

اشاره :
· مسكن اوليه لِركي ها – محلي بنام لِرك بوده و سپس ييلاق و قشلاق ميكردند. ييلاق آنها سبزه كوه و قشلاقشان ابوالفارس بوده است.
· زبان لركي ها – فارسي و تركي قشقائي است.
· دين لركي ها – اسلام و مذهبشان شيعي اثني عشري ميباشد.
· شغل لركي ها – ابتدا دامداري بوده كه با گذشت زمان به كشاورزي و كشت و زرع نيز پرداخته اند. شهريور 1320 از سرزمينهاي خود پراكنده شدند به ادارات روي آوردند و هريك بكاري مشغول شدند و تعدادي هم مجدداً دامداري و كشاورزي را پيشه خود كرده اند.
· جمعيت لركي ها – لركيها در شهرها و دهات ايران پراكنده شده وتعدادي هم بخارج از كشور عزيمت كرده اند. اما درحال حاضر تراكم جمعيت آنها بيشتر پيرامون شهرهاي اهواز، آبادان، رامهرمز، مسجد سليمان، آغاجاري و هفتگل و حوالي شهرهاي نامبرده ميباشد.
· زندگي لركي ها – در بين لركي ها طبقات مختلفي از گروه تحصيلكرده ها مانند دكتر، مهندس، ليسانسيه و ديپلمه تا كارگر كشاورز و دامدار وجود دارد كه عده اي از آنها زندگي شهري دارند و جمعي ديگر در دهات مشغول بكار ميباشند كه از خانه هاي روستائي و كپر استفاده مي كنند و عده اي هم دامدار هستند كه در سياه چادر زندگي مي نمايند.
* * *

در بين ايلات ايران، ايلي بنام لركي* وجود داشته كه گذشت زمان آنرا به پراكندگي كشانده است. تاكنون در هيچ كتابي به تفصيل در خصوص لركيها ياد نشده است. فقط حدود 15 سال پيش آقاي جهانگير قائم مقامي در مجله يادگار مطلبي تحت عنوان عشاير خوزستان نوشته و يادآور شده: جاي تعجب است كه مؤلف فارسنامه ناصري كليه ايلات و عشاير فارس و كوه كيلويه را در كتاب خود به تفصيل ذكر نموده از لركي ها حتي نامي نبرده است. «لُرد كُرزن» در سال 1305 قمري به بختياري رفته و فارس را نيز در همان سال ديده است از زبان يكي از سران قشقائي مينويسد پنج هزار خانواري كه از فارس به بختياري ها پيوسته اند همين لركي ها هستند، اما بعضي ها ميگويند كه بختياري هستند و چند طايفه از آنها قهر كرده و به شيراز رفته و چند سالي در شيراز بوده و آنگاه برگشته اند.

مسكن اوليه لركي ها بنا به آنچه سينه به سينه نقل شده سرزمين واقع در قبله چهار محال بختياري در بين دو رودخانه به اسامي «ارمند» و «دوپهلوان» است. اين سرزمين در دامنه كوهي بنام «لرك» قرار گرفته است. معني لرك (با لام مكسور) همانطور كه اشاره شد درخشيدن است. كوه لرك داراي سنگ هائي است كه در برابر نور خورشيد نور منعكس مي كند، يعني ميدرخشد و بزبان لركي ها هر چيزي كه بدرخشد ميگويند لرك، لرك ايكُنه (يعني درخشش مي كند) و يا : ايلركه (ميدرخشد) . و مردمي كه در اين سرزمين زندگي مي كردند بهمين نام (لركي ها) ناميده ميشدند كه به مرور زمان به خاطر تلفظ عاميانه «لركيا» گفته شده است.

لركي ها به دو زبان سخن ميگويند: تركي و فارسي شكسته. در زبان فارسي شكسته آنها لغاتي نظير صرافت (دقت) انگشت (زغال افروخته) دشخوار (دشوار) مرفا (فال بد) تردد (رفت و آمد) مشتلق چي (كسيكه روال مال دزديده شده را نشان مي دهد). هريسه (حليم) سرسام (ناراحتي از شلوغي) ، مَرغ (چمن) كام (مراد) انگار (مثل اينكه) … و غيره در زبان محلي آنان زياد ديده مي شود.

اشعار شادي بخش ترانه ها و سوگواري آنها و صحبت محرمانه و خصوصيانش بزبان تركي است اين ايل مدتي ييلاق قشلاق ميكردند. ييلاقشان سبزكوه (دنباله كوههاي بختياري) و قشلاقشان سرزميني بنام ابوالفارس نزديك بهبهان در خوزستان بوده كه اخيراً شركت نفت در ابوالفارس چاه نفت زده و آنرا پاريس لقب داده اند.

لركي بشهادت طوايف همجوار، ايلي غيور و قدرتمند بوده اند. اطاعت از فرمانهاي رئيس مملكت و رئيس ايل را ميتوان از خصوصيات ويژه آنها نام برد . زمانيكه اعليحضرت رضاشاه كبير امر به «تخت قاپو» واسكان دادن ايلات فرمودند. لركي ها در سرزمين موروثي خود ابوالفارس تمركز يافته و شروع به ساختن ابنيه و عمارت نمودند. كشت و زرع را نيز بر شغل دامپروري خود افزودند. در اين هنگام از طرف دولت امر به جمع آوري اسلحه شد. لركي ها هم در هر خانه فقيرشان حداقل يك قبضه اسلحه نظير تفنگ و يا (پيشتو) بود همه را تحويل دادند.

طولي نكشيد كه هرج ومرج شهريور 1320 پيش آمد. ايل هاي بهمني و علاديني هنوز مسلح بودند و اسلحه خود را به دولت تحويل نداده بودند، به مال و منال لركي ها چشم دوخته بودند، از هرج ومرج استفاد نموده، يكشب اين دو ايل متفقاً به سرزمين لركي ها حمله ور شدند و تمام سرزمين آنان را اشغال كردند و آنان را از سرزمين خودشان بيرون كردند و از آنموقع لركي ها در شهر و دهات ايران پراكنده شده و برخي از آنها كم كم در ادارات دولتي و بخش خصوصي و شركت نفت مشغول شده و برخي ديگر به كشاورزي و دامپروري پرداختند. جمعيت آنانرا در سال 1320 بين پنج تا هفت هزار خانوار تخمين زده اند. تراكم جمعيت آن در شهرهاي اهواز، آبادان، رامهرمز، مسجد سليمان، آغاجاري و هفتگل و حوالي شهرهاي نامبرده ميباشد و از آنموقع تاكنون براي بدست آوردن سرزمينهاي از دست رفته خود، مبارزه قلمي را شروع كرده اند. لركي ها داراي تشكيلات ايلي و آداب و رسوم ، فرهنگ و فرم لباس مخصوص خود بوده و مردماني مهمان نواز با ايمان و متواضع ميباشند. در شجاعت و سواركاري و تيراندازي زبانزد همسايگان خود بشمار ميروند. خوانين بختياري بدوستي آنان علاقه خاصي نشان داده و با ايشان مواصلت و خويشي نموده اند. در بين لركي ها حكيمان قابل ولايقي وجود داشته كه حتي مرض استسقاء را كه امروزه تقريباً غير قابل علاج تشخيص داده شده است معالجه كرده اند و يرقان را نيز براحتي مداوا كرده اند در اين مقاله شما را با شيوه عروسي آنان آشنا مي كنيم:

عكس: طرح لباس زنانه
عروسي در ايل لركي ها:
در بين لركي ها شرط ازدواج و عروسي پسر با دختر رضايت والدين آنهاست. رسم بر اين است كه پسر باحترام والدين خود هيچوقت روي حرف آنها حرفي نميزند و دخترها در امر ازدواج حق هيچگونه اظهار نظري ندارند. اظهار نظر دختر حمل بر پرروئي او و اهانت به والدين است. از ديگر روشهاي ازدواج «همبهري» (Hambahr) است. وقتي پدر دختري، پسر ندارد. به پسر خواستگار پيشنهاد ميكند «همبهر» شود يعني داماد سرخانه شود اما اصولاً كمتر پسري حاضر ميشود كه اين پيشنهاد را قبول كند چون قبول اين پيشنهاد را كسر شأن خود ميداند.

بطور كلي مسأله ازدواج در بين لركي ها مسأله خيلي مهمي است و زن ارزش زيادي دارد و گاهي دو طايفه با زن دادن و زن گرفتن چنان متحد ميشوند كه مثل اعضاء يك خانواده بحساب ميآيند و حتي وقتي بين دو طايفه «خون وكالات»1 ميشود براي خاتمه دادن به كشت وكشتار طايفه مقتول با دختري از خويشاوندان قاتل ازدواج مي كند و همچنين پسري از طايفه قاتل با دختري از طايفه مقتول ازدواج مي كند و بدين ترتيب بينشان صلح و صفا مي شود.

از ديگر موارد ازدواج پسر و دختر اينستكه دو خانوار مثلاً دو برادر كه يكي پسر كوچكي دارد ديگري نوزاد دختر، معمولاً مادر پسر ميگويد: اين دختر مال پسر منست. يا ممكنست مادر دختر بگويد: اين دختر اگر مرد مال زمين است و اگر ماند مال شماست. كه اين موضوع را اصطلاحاً «ناف برون» ميگويند. البته اينگونه خواسته هاي پدر و مادرها ممكنست عملي نشود و خانواده ها تغيير عقيده بدهند. اما شرح كلي: وقتي پدر پسر دختري را براي پسرش درنظر ميگيرد براي شناسائي بيشتر او شروع بفعاليت مينمايد. ابتدا چند زن از زنان خبره محل كه دربين آنها از منسوبين خانواده پسر نيز هست بعنوان مهماني يا سركشي و ديد وبازديد به منزل پدر دختر ميروند و دختر را از نظر قيافه و اندام، زيبائي و قشنگي2 (برانداز مي كنند) و ضمن صحبت با او كمك در كارهايش فهم و عقل و كمال او را مي سنجند و در همه حال طرز حركات و رفتار، آداب و معاشرت، پخت وپز شيردوشيدن و خياطي او را زير نظر ميگيرند و من غيرمستقيم اطلاعاتي از كارهاي هنري او نظير تمدار بافي3 ضمن صحبتهاي دسته جمعي كسب مي كنند در اين گفتگوها مواردي پيش ميآورند تا ازهنر بافندگي دختر بيشتر صحبت شود و در مورد زن ضرب المثلي دارند كه ميگويند زن وايد حُونه نه با، مرد ري ايسبيد بكنه (زن بايد كدبانو باشد و مرد را روسفيد بكند).

از ديگر مسائل مهم كه مورد توجه قرار مي گيرد اصالت ونجابت دختر و خانواده او ميباشد و به سرشناسي خانواده و خويشاوندان خانواده دختر نيز اهميت ميدهند و ازدواج را يك همبستگي كلي ميدانند و گاهي پسري از يك طايفه با دختري از طايفه ديگر ازدواج ميكنند افراد اين دو طايفه مثل اعضاء يك خانوار به خوب و بد و «تنگ و خوش»4 همديگر ميرسند.

پس از اين ديد و بازديد و بجا آوردن مراسم خداحافظي از خانه والدين دختر ميروند ، طي راه در مورد دختر بحث و گفتگو ميكنند و در منزل پدر پسر به بحث و مشاوره مي پردازند و دفعات ديگر بعنوان بازديد با سوغاتي بمنزل والدين دختر مي روند و گاه ممكنست چند روز آنجا بمانند. وقتي دختر را پسند كردند مراسم كدخدائي (خواستگاري) پيش ميآيد: روز معيني پدر داماد باتفاق عده اي از ريش سفيدان محل با لباس هاي رسمي كه عبارت از شال و قبا و تفنگ است سوار براسب با هدايائي نظير چندين كله قند، چند پاكت چاي و مقداري توتون و تنباكو و چند رأس گوسفند، به خانه عروس مي روند. بنزديكي آبادي كه رسيدند، رسم است كه مهماندار با عده اي از اهالي آبادي به استقبال مهمانان مي روند، مهمانان از اسب پياده مي شوند و با يكديگر روبوسي و احوال پرسي ميكنند. البته احوال پرسي آنان خيلي دنباله دار و تكراري است و فاصله پياده شدن از اسب تا چادر را درحال احوال پرسي و جويا شدن از حال ديگران طي مي كنند. دم چادر، پسران وخويشاوندان عروس يا نوكران اسبهاي ميهمانان را ميگيرند و ترتيب علوفه آنان را ميدهند و مهمانان در چادري كه قبلاً تهيه شده استراحت مي كنند. و سرگرم صحبت هاي شيرين و داستان ها و مثل هاي اجتماعي و هنرنمائي هاي خود ميشوند وخاطرات و تجربيات خود را بازگو مي كنند و از آب و هوا سخن بميان مي آورند و چاي مي نوشند ، قليان ميكشند، خواننده اي آواز ميخواند و نوازنده اي كه در «ني زدن» مهارت دارد او را همراهي ميكند مهماندار در مجلس با مهمان خود مي نشيند ولي ديگر بستگان و همسايگان او در تهيه ناهار و شام با خانواده عروس همكاري مي كنند. براي اين كار به تناسب جمعيت و مهمانان يك تا چند گوسفند سر مي برند، زنان و دختران آبادي كمك ميكنند تا ناهار آماده شود. در مجمعه هاي بزرگ كه باصطلاح آنها را «مجمعه لاركش» (سيني بزرگ) مي گويند پلو ميكشند و گوشت كه بشكل تقريباً خورش تهيه شده روي پلو ميريزند و اين پلو خورش را اصطلاحاً «آش وگوشت» ميگويند.

عكس: هنگام شير دوشيدن
لازم به يادآوري است كه قبل از غذا خوردن جواني مأمور ميشود آفتاله و لگن بياورد تا ميهمانان دست خود را بشويند. اين شستن دست يكنوع تشريفات و احترام به ميهمانان است و آن باينطريق است كه جوان كم سن و سالي درحاليكه در دست راستش آفتابه و در دست چپش لگن ميباشد، جلو اشخاصيكه در مجلس محترم و سرشناس تر از ديگران هستند ميرود و او بديگري تعارف مي كند تا خلاصه يكي از آنها بدين شكل دستش را ميشويد، كه نخست دست راست را روي لگن ميگيرد جوانك با آفتابه بطور ملايم آب روي دست او ميريزد بطوريكه آب شستشو وارد لگن زير دست ميشود وقتي آب روي دستش ميريزد باندازه اي است كه انگشتان او تر شود كسيكه دستش شسته ميشود خطاب به جوانك ميگويد: شسيه گنا بوي بردي سقاب (Shoseye Gonaboy Birday-soghab) (شسته گناه باشي برده ثواب)

بعد از اينكه يكنفر دست شست جوانك بترتيب از سمت راست، دست افراد را بهمين نحو ميشويد تا نفر آخر، و براي خشك كردن دست، هركس از دستمال جيبي خود استفاده مي كند. البته همانطور كه گفته شد اين صرفاً تشريفات است و احترام نسبت به ميهمانان است. چون اغلب ميهمانان خود از چادر بيرون ميروند و دست و صورتشان را بطور كامل ميشويند بعد از شستن دست در وسط مجلس سفره پهن ميكنند.

چيدن سفره
سفره در نزد لركي ها احترام خاصي دارد و پا گذاشتن روي سفره را گناه بزرگي ميشمارند بهمين لحاظ براي چيدن سفره پا روي آن نميگذارند درصورتيكه مشاهده شده در بعضي مناطق طوايف ديگر براي چيدن سفره روي سفره راه مي روند. سفره غذاي لركي ها شامل مجمعه هاي پر از پلو و گوشت است كه در كنار آن نان فطير مي گذارند. روي سفره آب و دوغ ماست ميآورند . روي دوغ پونه خشك نرم كرده ميريزند.

براي شروع بخوردن غذا رسم بر اين است كه بهم تعارف ميكنند تا بزرگتر از همه (ريش سفيد) شروع بخوردن غذا ميكنند آنگاه ديگران هم با گفتن بسم الله الرحمن الرحيم بخورند غذا ميپردازند، سر غذا كمتر حرف ميزنند سعي ميكنند لقمه بزرگ نگيرند و دهان آنها صدا نكند و بخوردن ديگران نگاه نكنند، اگر زودتر سير شدند از غذا خوردن دست نكشند و آنرا مزه مزه ميكنند تا ديگران هم سير شوند وقتي كه دست از غذا كشيدند ميگويند: الهي شكر، ما كم كرديم تو زياد كن. بعد از صرف نهار باز بصحبت و صرف چاي و كشيدن قليان مشغول ميشوند ساعتي ميگذرد تا اينكه كسيكه حرفش بيشتر در مجلس خريدار دارد سر صحبت را باز ميكند و منظور بدين ترتيب بيان ميكند: ما براي كار خيري آمده ايم، دختر يايد شوهر كند و پسر هم بايد زن بگيرد قوم وخويش هستيم، ميخواهيم قوم و خويش تر بشويم. پسر ما را مثل پسر خودتان فرض كنيد چهارتا پسر داري اينهم يكي، اين پسر هم كه وصله خودت است خوب او را مي شناسي واقعاً پسر خوبيه و ما خواهش مي كنيم او را بنوكري خودت قبول كني و خلاصه بدين طريق با يكديگر صحبت مي كنند. پدر اگر تمايلي داشته باشد يا حتي صد در صد راضي باشد در وهله اول جواب قطعي نمي دهد. ميگويد نه از ما خانواده پسر زيادتر هستيم نه آنها از ما اين بسته به نصيب وقسمت، بايستي با برادرهايم هم مشورت كنم.

اگر موافق نباشد، بدين ترتيب جواب قطعي ميدهد: اير انار دارُم بيمار دارُم (اگر انار دارم بيمار هم دارم) يعني، درست است كه دختر دارم اما اين دختر حق پسر ديگر است كه از شما مقدم است. يا جواب دندان شكن تري ميدهد، تُف كُن برد بنه ريش (تف كن سنگ بگذار روي آن) يعني حرفش را هم نزن كه راه ندارد. يا بخواهد فخر كند وخودش را برتر وانمود كند ميگويد: «پشم مي وُيك با نيخُوره» (پشم با موي بز با همديگر قابل نخريسي نيست) يعني ما مردمان اصيلي هستيم و شما نااصل. اگر پدر دختر راضي شد در وقت ديگر مجلس كاغذ گيراني (نامزدي) را تشكيل ميدهند.

كاغذ گيراني (نامزدي)
اين مجلس از ريش سفيدان، معتمدين محل و ميرزا (نويسنده) در خانه پدر عروس تشكيل ميشود مردان در مجلسي با يكديگر مينشينند و زنان در اطاق ديگري بالاي سر عروس مشغول شادي و بزن و بكوب مي شوند و گاهي زني نيز ترانه هاي عروسي ميخواند و ديگران با كف زدن و پايكوبي خواننده را همراهي ميكنند و درخلال اين مدت بدست و پاي عروس حنا ميبندند، عده اي از زنان هم سرگرم پخت و پز و تهيه ناهار يا شام ميشوند.

مردان هم، مجلس گرمي دارند يكنفر آواز مي خواند ديگري ني ميزند تا اينكه بزرگتر محل به ميرزا ميگويد «يواش يواش شروع كنيم» ميرزا قلم و دوات وكاغذ را حاضر مي كند و با گفتن بسم الله الرحمن الرحيم شروع ميكند سپس شرحي مينويسد كه در تاريخ …. در حضور …. اسم دختر … فرزند … با اسم پسر …. فرزند …. بهمسري داده شد. پشت قباله (مهريه) … شيربها ….. جهازي (جهيزيه) … شيربها شامل چندين رأس گوسفند ، گاو، اسب و گاهي هم مبلغي پول ميباشد. پشت قباله (مهريه) تا 40 سال پيش مبلغي در حدود 10 يا 20 ريال تا 10 تومان بوده است. «جهازي» (جهيزيه) شامل وسائل خانه داري، گليم، جاجيم، قالي، خرسك، خور، خورجين، شله، لباس، طناب، بندرنگ (بند رنگ شده) بالش مي باشد. كاغذ نامزدي كه نوشته شد حاضران در جلسه مطلب آن را گواهي و امضاء ميكنند و با مهر برنجي كه دارند آنرا مهر ميكنند، بعد با هم كف ميزنند و ميگويند : «مارك، مارك» به كسر – ر – (يعني مبارك ، مبارك) اين كف زدن را اصطلاحاً «كف ماركي» (كف مباركي) ميگويند.

از اين ببعد دختر نامزد پسر ميشود. اما مواردي كه دربارة شيربها بايد يادآور شد : پدر هنگام تعيين مقدار شيربها كه آنرا اصطلاحاً «شيرباهابُرون» ميگويند از مبلغي كه عرف است و مورد نظرش ميباشد، 5 ، 6 برابر بيشتر ميگويد علتش هم اينست كه حاضرين در جلسه توقع دارند براي خاطر هر يك از آنها مبلغي از شيربها كاسته شود. اگر پدر دختر يكدنگي كند و از مبلغ شيربها چيزي كم نكند به حاضرين در جلسه برميخورد و به پدر دختر ميگويند: «ايويديمه آش گوشت بخوريم»؟ (آمده ايم پلو گوشت بخوريم)؟ وقتي پدر دختر مبلغ شيربها را تعيين كرد ميگويد: بخاطر «كه خدا» (كدخدا) اين مبلغ كم. بقيه حاضرين در جلسه هر يك پول قبائي از پدر دختر مطالبه مي كنند، پدر دختر مبلغي بخاطر حرمت مجلس كم مي كند و هرچه كه از مبلغ شيربها باقي ماند در كاغذ صورت مجلس قيد مي شود بعد از بستن قرار داد شيربها حاضرين در مجلس نقل و شيريني ميخورند و اگر شب باشد شام ميخورند و پس از آن ساعتها برنامه شادي ادامه دارد و بعد كم كم مجلس پاشيده ميشود . وميهماناني كه راهشان يكي است ضمن خداحافظي و آرزوي موفقيت براي عروس و داماد ميگويند: «وُ پا هم پير اُوين» (بپاي همديگر پير شويد) و زنان بعروس ميگويند: اينشالا سال ديه يه كَّرُي بغلت بو» (انشاالله سال ديگر يه پسري توي بغلت باشد) . خلاصه با گفتن اين جملات راهي خانه هاي خود ميشوند.

بعد از اين جلسه چنانچه براي پدر امكانات مالي فراهم باشد و فصل هم مناسب باشد (هوا معتدل باشد) چند روزي كه گذشت عروسي را روبراه ميكنند. وگرنه چند ماهي صبر ميكنند تا آمادگي بيشتر پيدا كنند و فصل مناسبتري مثل بهار پيش آيد اين صبر كردن را اصطلاحاً «برد بافه»5 ميگويند و اينطور ميگويند: «فيلاً يه بردبافه اي كرديمه تا بنيم خدا چه ايخوه»6 دوران نامزدي پسر نميتواند آزادانه با دختر معاشرت داشته باشد، چنانچه دختر را در گوشه كناري گير بياورد با او «بُوزي گلنگل» (نامزد بازي) «مُسه گرمُس» «حنك مذاق» (بگو بخند) «چقل مسي» (عاشقانه ومستانه بگو بخند كردن) ميكنند.

اينگونه كارها برايشان فوق العاده لذت بخش و خاطره انگيز ميباشد. اما دختر بخاطر حفظ آبرويش كه مبادا كسي آنانرا ببيند هرچه زودتر از پسر جدا ميشود و بخانه ميرود. چيز ديگري كه پسر در دوران نامزدي بصورت خاطره برايش باقي ميماند اينست كه وقتي پسر دختر را در يك فرصت كوتاه مي بيند پسر وشگوني از دختر ميگيرد كه اين وشگون را اصطلاحاً «كُنجر» ميگويند و پسر بخودش مي گويد: «يه كنجري ازش گندم دلم خنك اويد» . (وشگوني از او گرفتم دلم خنك شد) و اين برخوردها و باصطلاح نامزدبازي ها تا زمان عروسي ادامه دارد.

عروسي

15 روز بعروسي مانده اندك اندك تدارك عروسي را مي ينند و گاهي نيز اينكار را از چند ماه پيشتر آغاز ميكنند. تا روز عروسي اينكارها بايد انجام گيرد: سفيد كردن برنج، (برنجكوبي) آرد كردن گندم، تهيه نان ، خريد قند و چاي و توتون و تنباكو، تهيه هيزم، تهيه وسايل پخت و پز ، تهيه تركه جهت بازي مردان، دعوت تشمال، (نوازنده) ، دعوت قوم و خويش كه هر يك مراسم مخصوص بخود دارد.

برنجكوبي (سفيد كردن برنج)
سابقاً در بين لركي ها دو نوع برنج «چمپا» و «گرده» مورد استفاد قرار مي گيرفت.
برنج چمپا عطري داشت كه هنگام دم كردن برنج ، بوي آن تا فاصله چندين خانه ميرفته است.
برنج تا روز استفاده با پوست (نكوبيده) ميمانده است، هر روز كه ميخواستند پلو بپزند زن خانه آن را ميكوبيد و از پوست جدا ميكرد7 و پلو مي پخت.

تهيه آرد
براي تهيه آرد چند لنگه گندم را با الاغ و قاطر حمل ميكنند و به آسياب ميبرند و گاه يكي دو روز طول ميكشد تا به آسياب برسند و يكي دو روزي هم صرف گرفتن نوبت و آرد كردن گندمها ميشود تا بخانه برگردند.


عكسها: گليم دست بافت٬ قالي دست بافت زنان لِركي


تهيه نان
زنان بايد نان مورد نياز عروسي را بپزند. براي اين منظور آرد را در لگن بزرگي خمير ميكنند بعد خمير را چانه مي كنند سپس چانه را با تير، روي «تخته» پهن ميكنند بعد روي تاوه فلزي كه زير آن هيزم ميسوزد پهن ميكنند، در مدت زمانيكه نان درحال پختن ميباشد چانه ديگري بهمين طرز كه گفته شد تهيه ميكنند و روي همان نان كه روي تاوه در حال پختن است مي اندازند و با سيخ پهني بنام «نُوار كُن» از زير نانها را وارونه مي كنند در نتيجه نان دومي كه درحال پختن است مشغول پهن كردن نان سومي ميشوند چانه كه پهن شد روي نان اولي روي تاوه مي اندازند دوباره وارونه ميكنند، و اينكار را همينطور ادامه ميدهند تا زمانيكه نانهاي روي تاوه سنگين شده همه آنها را برميدارند و مثل اول اينكار را ادامه ميدهند تا چانه ها تمام شود. از تخصص زنان در امر نان پختن اينست كه وقتي چندين نان روي تاوه كه روي هم قرار گرفت و نان زير كه درحال پختن است بموقع آنرا وارونه ميكنند كه نان كاملاً پخته شده باشد. و مثلي است كه ميگويد مرد ساده لوحي گفت: «قربونه زنا كه ايدونن او بال نون ايپزه كه وريش اينكنن» (قربان زنان كه ميدانند چه موقع آنطرف نان مي پزد كه آنرا وارونه ميكنند) خلاصه اين نان پختن چند روزي وقت لازم دارد.

برنامه خريد
چند نفر به شهر ميروند و چيزهاي مورد لزوم از قبيل قند و چاي، تنباكو، … ميخرند و آنها را با الاغ حمل ميكنند. حبه كردن قند – قندها كه اكثراً كله اي بوده براي حبه كردن آن از «قندشكن» استفاده مي كنند و يك روز شكستن آن طول مي كشد.

دعوت تمشال (نوزانده)
نوازنده لركي ها از دو نفر تشكيل ميشود. يكي «ساز و كرنا» مينوازد كه او را ميرشكال و ديگري كه «دهل» (طبل) ميزند كه او را «دهل چي» ميگويند و هر دو را اصطلاحاً «تمشال» ميگويند.

براي دعوت تمشال قاصدي ميفرستند و پيغم ميدهند، مثلاً اول ماه آينده فلانكس براي پسرش عروسي دارد بيا. تمشال روز موعود مي آيد ، ابتدا مير شكال با «كرنا» (ساز و بزرگ) مينوازد، صداي كرنا تا فرسنگها بگوش ميرسد بازيگارن مرد با شنيدن صداي كرنا، دعوت نشده بعروسي مي آيند و بازي ميكنند. البته بايد يادآور شد كه در نواختن كرنا نيروي زيادي مصرف ميشود بنابراين ميرشكال خسته ميشود از اينجهت پس از ساعتي نواختن ميرشكال كمي استراحت ميكند و اما در اينموقع براي نواختن از كرناي كوچكتري كه همان «ساز» نام دارد استفاده ميكند و در موقع نواختن «دهل چي» او را همراهي ميكند.

زندگي تمشال ها از مقرري كه از طرف هر خانواده تعيين ميشود، ميگذرد. وظيفه تمشالها انجام عروسيها و ختنه سورانها و اصلاح سر مردان است. بعد از هر عروسي رسم است كه از طرف صاحب عروسي انعامي به تمشال داده ميشود كه حتماً يك دستمال ابريشمي هفت رنگ پر از نقل و شيريني جزو آن ميباشد. مدت عروسي در بين لركي ها اغلب سه شبانه روز طول مي كشد كه در مورد اخير ميگويند: «اوه فلونكس هفت شوندروز سي كُرش عُريسي كرد» (فلانكس هفت شبانه روز براي پسرش عروسي كرد) در طول مدت عروسي ، دسته سوار و پياده از راههاي دو و نزديك با هديه هائي از قبيل برنج، قند و چاي، توتون ، تنباكو، گوشتي (گوسفند براي ذبح و گوشت عروسي) . بارهاي هيزم، كه اين گونه هديه ها را اصطلاحاً «يوزي» ميگويند به مجلس عروسي ميآيند مدعوين بوسيله خانواده داماد پذيرائي ميشوند و توقف آنها مدت معيني ندارد گاهي تا چند شبانه روز طول ميكشد.

دعوت مدعوين
براي دعوت عروسي از يكي دو ماه پيش بوسيله نامه يا پيغام و يا قاصد مدعوين دور و نزديك را براي دعوت آگاه ميكنند.

تهيه هيزم
پخت و پز وسيله هيزم انجام ميگيرد و در شب هم براي روشنائي از هيزم استفاده مي كنند. براي تهيه هيزم چندين نفر با قاطر يا الاغ و با ابزاري نظير تبر و تيشه بكوه ميروند و هيزم ميكنند و ميآورند.

تهيه تركه
يكي از رقصهاي مردان «چوب بازي» است درحاليكه تشمال آهنگ مخصوص آنرا مي نوازد مردي چوب كلفت بلندي را مقابل پايش سپر ميكند ديگري با تركه اي كه در دست دارد فعاليت ميكند كه به پاي او بزند8 ، و وقتي كه تركه را بقصد زدن پائين آورد ضربه اي زد، بايد تركه را زمين بيندازد و چوب بلند را بردارد و شخصي كه چوب بلند در دستش بود تركه بدست ميگيرد كه به پاي حريفش بزند پس از زدن تركه ممكنست شخص ديگري وارد ميدان شود و آن شخص حتماً بايد اول چوب بلند را بدست بگيرد تركه بخورد تا نوبتش بشود كه تركه بزند و اين امر گاهي بصورت دو دستگي درميآيد كه مي خواهند همديگر را شكست بدهند. اينست كه براي اين بازي تركه هاي زيادي مورد نياز است كه يكي دو روز قبل از عروسي بباغ يا جنگل ميروند و تركه هاي خوب و صاف حدود يكمتري ميبرند و ميآورند. ناگفته نماند كه پايان اين بازي موقعي است كه تشمال ديگر آهنگ نزند.


عكسها: خرجين دست بافت زنان لِركي٬ شله «براي جاي اثاثيه»


تهيه وسائل پخت وپز و آوردن عروس
اينگونه وسايل كلاً از خانه ها به امانت گرفته ميشود كه پس از اتمام كار به صاحبانشان عودت ميدهند و اگر از ظروف امانتي چيزي بشكند يا از بين برود صاحب آن، چيزي بابت آن نميگيرد زيرا اينكار را عيب ميدانند و هم بدشگون . و اگر در اينگونه موارد كسي بخواهد بابت ظرف شكسته اي پول يا مشابه آنرا بدهد، بطرف خيلي برميخورد. براي آوردن عروس: زن ومرد، كوچك و بزرگ سوار و پياده بهمراهي تشمال حركت ميكنند، تشمال آهنگ «سواربازي» مينوازد زنان و مردان پياده دست ميزنند و پايكوبي ميكنند، مردان سواركار «سواربازي» ميكنند، (تاخت وتاز ميكنند) و عمليات نمايشي انجام ميدهند كه آنرا «محلق زيدن و قيقاج» ميگويند.

وقتي بدر خانه عروس رسيدند، زنان بطرف محلي كه عروس در آنجا است ميروند لباسهاي عروس را كه هنوز پارچه است باندازه عروس ميبرند و فقط آنرا كوك بندي ميكنند و روي لباس عروس مي پوشانند كه بعدها خود عروس وظيفه دارد آنرا با دقت تمام بدوزد. اين لباسها شامل : پيراهن، «تم مون» (شلوار) «فريجي» (كت مخمل) كه اينها بريدني و دوختني است و ديگر گيوه است و «كلاه ريالي»9 و دستمال هفت رنگ سر و دستمال هفت رنگ پيشاني بند و گوشواره نقره (و خالك نقره، گو).

بعد از اين دست و پاي عروس را حنا ميبندند، چشمهاي او را سرمه ميكشند، زير ابروي او را با بند برميداند كه اين عمل را «بند بُرمك» ميگويند و گيسوان او را شانه ميكنند كه اين عمل را اصطلاحاً «چك زيدن» ميگويند، اين علائم يعني زير ابرو برداشتن و «چك زيدن» از عمده علائمي است كه دختر شوهر كرده است. بعد از اين آرايش و بزك عروس آماده حركت ميشود چارقد ابريشمي بزرگي را روي سر مياندازند كه كاملاً صورت او را مي پوشاند كه عروس قادر نيست جلوي پاي خود را ببيند، در اين موقع دو نفر زن بازوي عروس را ميگيرند و او را در راه رفتن راهنمائي ميكنند، البته بايد يادآور شد كه اين چارقد روي سر عروس باقي ميماند كه شب زفاف «شو حجله» طي تشريفاتي برداشته ميشود. درحاليكه دو نفر زن بازوي دختر را گرفته مراسم خداحافظي از خانه پدر انجام ميشود.

مراسم خداحافظي از خانه پدر
در وسط حياط يا جلوي چادر خانه پدر دختر، تاوه نان پزي قرار ميدهند كه اين تاوه بمنزله اجاق پدر است و بايد از اجاق پدر خداحافظي كند چون در نزد لركي ها خيلي محترم است و به آن قسم ميخورند مثلاص ميگويند: «اجاق باوات بكنه اي كار درس اوه چندي خوبه» (اجاق پدرت معجزه كند اينكار درست شود چقدر خوب است) سپس عروس را سه بار دور اجاق پدر مي چرخانند و رو بقبله مي نشانند، دختر اجاق پدر را مي بوسد بعد عروس را بنزديك اسب مخصوص عورس ميآورند كه سوار شود، در اين موقع بايد داماد مبلغي بعنوان «حق شير» به مادر عروس بدهد تا او اجازه بدهد كه عروس سوار بشود. وقتي داماد حق شير مادر را داد عروس را سوار اسب ميكنند و البته براي سوار كردن عروس بايد يكي از نزديكان او مثلاً دائيش او را سوار كند.

در انتخاب اسب يا ماديان عروس اين دقت را ميكنند كه اصيل و شكيل باشد و رم نكند. اسب را كاملاً تميز و آرايش ميكنند، به گردنش دستمال مي بندند، زين و برگي نو روي آن مي گذارند روي زين چارقد ابريشمي بزرگي پهن مي كنند، به پيشانيش آينه اي مي بندند و دهنه اسب را به مرد پياده اي ميدهند كه اسب را راه ببرد و اين پياده را «جلودار» ميگويند، پشت سر عروس پسر بچه اي را سوار ميكنند، زيرا لركي ها دوست دارند كه بچه اول عروس پسر باشد و اعتقاد دارند اگر پسر بچه اي پشت سر عروس سوار كنند بچه اول عروس پسر ميشود. با اين ترتيبي كه گفته شد، عدهاي سوار و پياده با ساز و كرنا همراه عروس حركت مي كنند و به سمت منزل داماد روانه مي شوند.

بردن جهيز عروس
جهيز عروس را «پشا» مي نامند و آن شامل قالي ، گليم، جاجيم ، بالش، خرجين ميباشد كه اين وسايل را جلوتر بمنزل داماد ميبرند خانواده داماد در نزديكي آبادي با گليم و جاجيم هاي رنگارنگ اطاقي درست ميكنند كه آنرا «حجله» (حجله) ميگويند كه اين خانه موقت داماد است. درون حجله را با قالي و گليم فرش مي كنند. موقعيكه عروس بنزديكي آبادي رسيد اسب عروس بدر حجله برده ميشود اما عروس از اسب پياده نميشود زني از طرف عروس ميگويد عروس «پانداز» (حق قدم) ميخواد داماد سكه هائي از طلا يا پول رايج بعروس ميدهد و دست عروس را ميگيرد و او را پياده ميكند. در همين هنگام، در حجله ، جلوي پاي عروس، گوسفندي سر ميبرند.

داماد تا شب زفاف پيش عروس نميرود و در خلال اينمدت يكنفر بنمايندگي از طرف پدر پسر و پدر دختر پيش سيدي كه «مجتهد» ناميده ميشود ميرود و مشخصات پسر و دختر را از قبيل نام، نام پدر، ميگويد و مجتهد صيغه عقد را جاري ميكند و اين عقد را اصطلاحاً «عقد هوائي» ميگويند زيرا در دفتر رسمي ثبت نميشده و البته اينجور عقدها در عشاير صورت ميگرفته است.

شب زفاف
در شب زفاف مرد ميانسالي همراه با داماد وارد حجله ميشوند عروس هنوز چارقد روي سروصورتش است زني كه از طرف خانواده عروس در حجله است ميگويد: «عُريس ري گوشوني ايخوه» (عروس روگشائي ميخواهد) يعني عروس مبلغي ميخواهد تا چارقد را بردارد در اينموقع داماد مبلغي بعروس ميدهد و چارقد صورت عروس را برميدارد سپس عروس و داماد دو ركعت نماز ميخوانند بعد آنها را دست بدست ميدهند بدين ترتيب مردي كه همراه داماد است دست عروس را ميگيرد و در دست داماد ميگذارد و اينطور ميگويد: «عريس دادم و دسه تو، تونه دادم و دسته خدا» (عروس را بدست تو دادم و ترا دادم بدست خدا) اين تشريفات را اصطلاحاً دست بدست دادن مينامند. در اينموقع همه بجز عروس و داماد از حجله خارج ميشوند.

بعد از شب زفاف اولين وعده غذائي كه بعروس و داماد ميدهند اصطلاحاً «آش پس پرده» ميگويند كه براي عروس و داماد خيلي خاطره انگيز است و بصورت ضرب المثلي درآمده ميگويند: آش پسِ پرده يادش آمده يعني خيلي خوشه. هفت روز كه از توقف عروس و داماد در حجله گذشت عروس را بحمام ميبرند و بعد از آن براي اينكه عروس را وادار بانجام كارهاي خاه نمايند مادر دست عروس را در «خور آردي» (ظرف آرد) ميكند و در ميآورد بعد از آن در «خيك روغن» (ظرف روغن) و از آنموقع ببعد عروس انجام كار خانه را شروع ميكند در اينموقع براي عروس و داماد چادري جداگانه ميزنند تا زندگي نو و مستقل خود را آغاز كنند و پدر سهمي از دارايي خود را كه عبارتست از: گاو و گوسفند و وسايل خانه داري كه كم و كسر دارد باو ميدهد.

پاگشوني
يكي دو هفته از عروسي گذشت خانواده دختر، عروس و داماد را بشام دعوت ميكنند اين دعوت را «پاگشوني» مينامند. خانواده عروس علاوه بر پذيرائي عروس و داماد هديه اي را كه ممكنست يك رأس گوسفند يا پوشاكي نظير گليم يا جاجيم باشد بعروس ميدهند.

* * *
يادآوري مينمايد، اين مقاله از مراسم عروسي لركيهاي هفتكل و سبزه كوه گردآوري شده است. بنا بگفته آقايان پرويز صفائي لركي 75 ساله، قربانعلي اژدري لركي 70 ساله، سيف اله اشتري لركي 65 ساله، سلطانعلي عباسي لركي 93 ساله، خانعلي شمشيري 80 ساله، غريب خان عباسي لركي 60 ساله و دوستعلي مالكي. مراسم عروسي لركي ها تا شهريور 1320 عيناً طبق متن اين مقاله بوده است ولي از آن تاريخ كه از محل خود متفرق شدند در جاهاي مختلفي مسكن گزيده اند و محيط، منطقه زيست و پيرامون آن، در مراسم عروسي و ديگر مراسم را بطوريكه در مقاله آمده است اجرا كنند و ما اينك از جزئيات فعلي مراسم عروسي آنان در نقاط مختلف بيخبريم و حتي مطالبي كه از عروسي لركيها در اين مقاله نوشته شده است مربوط به حدود سي سال پيش مي شود و مطمئناً در حال حاضر بسياري از عرف و عادات آن بفراموشي گرائيده است.

پاورقي ها:
* لرك: به كسرلام، Lerk (به معني درخشيدن است)
1 – خون وكالات: وقتي بين دو طايفه دعوائي رخ ميدهد كه منجر به قتلي شود آنرا خون و كالات ميگويند.
2 – معيار آنها در زيبائي اندام كشيده و رشيد، چشم درشت، صورت پهن وگيسوي بلند است.
3 – تمدار Tamdar بكليه بافتنيها از قبيل قالي، گليم، جاجيم و غيره اطلاق ميشود.
4 – تنگ وخوش: روزهاي نياز و بي نيازي .
5 – برد بافه : سنگ روي دسته هاي گندم درو شده گذاشتن.
6 – فعلا سنگي روي بافه گذاشته ايم تا ببينيم خدا چه ميخواهد.
7 – براي كوبيدن برنج، اول جاجيم يا چيز ديگر مشابه آن را روي زمين پهن مي كنند، وسط آن، سركو (هاون) را قرار مي دهند و هاون را تا مقدار سرخالي برنج ميريزند كه اين برنج حدود يك كيلو ميشود بعداً دو نفر زن يا دختر هر يك ، يك دسته اي برميدارند و بطور متناوب روي برنج درون سركو ميزنند، ضمن كوبيدن برنج زمزمهاي هم ميكنند ، كه آن زمزمه اينست: «هل هلي هاي هاي» و (تلفظ زمزمه ها مثل اشخاصي كه تودماغي صحبت ميكند تلفظ ميشود) ديگري هم همين را تكرار مي كند. حدود يكربع كوبيدن برنج همراه با زمزمه آهنگ ادامه دارد. وقتي ميخواهند بايستند، يكي ميگويد «هاي» ديگري هم ميگويد «هاي» : چندبار اين گفته تكرار ميشود بعد ميايستند برنج را با دست زير و رو مي كنند و آنگاه دوباره مشغول كوبيدن برنج ميشوند.
برنج كه كوبيده شد آنرا در ظرفي بنام «تويزه» ميريزند و با تكان دادن تويزه بطور عمود و مايل و بالعكس سبوس را از برنج جدا مي كنند . براي كوبيدن برنج عروسي براي اينكه كار سرعت عمل بيشتري داشته باشد چندين دستگاه سركو و دسته آماده مي كنند.
وسيله كوبيدن برنج عبارت از يك هاون چوبي «سركو» و دسته است.
هاون را كه سركو ميگويند آن را از تنه درختان ميسازند، باين طريق كه تنه كلفت درختي كه كج و كوله نباشد ميبرند، در يك سر آن چند ذغال افروخته ميگذارند، اين ذغال افروخته همان قسمت را ميسوزاند سپس قسمت سوخته شده را ميتراشند ودوباره آتش ذغال را ميگذارند و اين عمل را تكرار مي كنند تا وسط آن گود شود و تقريباً بشكل فلاسك يخ درآيد قسمت خارجي آنرا هم با تيشه ميتراشند و خراطي ميكنند.
«دسته» يك ساقه دومتري كه كلفتي آن باندازه اي است كه ميتوان از زمين برداشت و انتهاي آن بصورت كله قندي تراشيده شده و قسمت پائين آن هم صاف شده است.
8 – چوب بلند را كه بعنوان سپر جلوي پا ميگيرند «درك» مي گويند.
9 – كلاه ريالي: كلاه پارچه اي است كه قسمت جلوي آن سكه هاي گوشه دار دوزند.




معرفي كتاب: مونوگرافي در باره طائفه ترك لركي

لركي ، طايفه اي از قشقايي ، شناسايي و بررسي اجتماعي - اقتصادي ( منوگرافي )

طرح پژوهشي-- سال 1364

شناخت ويژگيهاي جوامع‌ايلات وعشايروآشنايي كامل‌بامحيط زندگي آنان منظوراصلي اين طرح به شمارمي رود تادراجرا،ازطريق مشاهده حقايق و رويدادها به خصوصيات زيستي رواني اجتماعي وفرهنگي اين جوامع پي برده ،والگويي مناسب جهت يك اقدام موثر وكار سازارائه شود.چنانكه درگزارش طرح‌آمده است ،هنوزبخش عمده اي ازلركيهاي ساكن خوزستان به كاردامداري اشتغال دارند،وگروهي درروستاساكن هستندوبه كاركشاورزي مشغول هستند. بنابراين ،شناخت كامل نظام اقتصادي - اجتماعي اين طايفه راه رابراي فعاليت هاي عمراني واقتصادي واجتماعي وفرهنگي پيش‌روي قرارمي دهد.


دانشگاه شهيد چمران ، دانشكده ادبيات و علوم انساني
دانشگاه شهيد چمران [دولتي]. 485000
طايفه لركي / بررسيهاي اقتصادي / بررسيهاي اجتماعي / ايلات و عشاير / ايل قشقايي

معرفي كتاب: مراسم عروسي در ميان طائفه ترك لركي ساكن در خوزستان

مراسم عروسي لركي ها
ازدواج چهارمحال و بختياري. گزارش مردم شناسي

[بي جا : بي نا ، بي تا]
20 برگ

گزارش شامل بررسي ايل كركي و چگونگي مراسم ازواج در اين ايل است .

مركز اسناد و مدارك
آداب و رسوم ديني - شيعه
چهارمحال و بختياري
ايل لركي / خواستگاري / نامزدي




معرفي كتاب: ويژگيهاي اجتماعي و اقتصادي عشاير ترك لركي ساكن خوزستان

ويژگيهاي اجتماعي - اقتصادي عشاير لركي ساكن خوزستان

00208029 1368 890 نجفي ، يدالله پژوهشي درباره ويژگيهاي اجتماعي - اقتصادي لركيهاي ساكن خوزستان, / يدالله نجفي ، فرهنگ ارشاد دانشگاه شهيد چمران اهواز, 1368 131 صفحه،جدول،نقشه،كتابنامه IN استان خوزستان / لركيها Khuzistan province / Larkies ارشاد ، فرهنگ

عشاير لركي، يك گروه اسكان گزيده و همچنين نيمه كوچرو (رمه‌گرداني) هستند كه حدود يك قرن پيش از عشاير قشقايي جدا شده و به ايل بختياري پيوستند. بسياري از ريش سفيدان لركي عقيده دارند كه نياكان آنها اصالتا ترك قشقايي بوده و به دلايلي تاريخي - اجتماعي از آن امير جدا شده و به بختياري پيوسته‌اند، و برخي ديگرشان هم اعتقاد دارند كه گرچه اجداد آنها از قشقاييها جدا شده‌اند( در اين تحقيق به اسناد اصيل جدايي آنها از قشقايي دست يافتيم) اما اصالتا ترك قشقايي نيستند و قرنها پيش به دلايل تاريخي ديگر به اتحاديه اين قشقايي پيوسته‌اند سپس از آنها بريده و به بختياري روي آوردند.

تحقيق حاضر بيشتر به دنبال شناخت اين فرايند بود كه چگونه و به چه دلايلي، طايفه‌اي يا دسته‌اي عشاير از يك اتحاديه ايلي جدا مي‌شوند و به اتحاديه‌اي ديگر مي‌پيوندند. زير جدايي ايلها از قشقايي و پيوستن به بختياري، يك رويداد استثنايي نبوده، در همين خوزستان حداقل 23 طايفه ديگر، مانند لركيها(كه همه را تفرقه مي‌گويند) از قشقايي جدا شده و به بختياري پيوسته‌اند. در اين پژوهش بيشتر كوشيده‌ايم تا ويژگيهاي اجتماعي - اقتصادي اين طايفه را با توجه به پايگاه ويژه آنها كه متاثر از فرايند گسستن از يك ايل و پيوستن به ايل ديگر است ، را بشناسيم.


دانشگاه شهيدچمران اهواز، معاونت پژوهشي
دانشگاه [دولتي]. 480000
استان خوزستان / ويژگي اجتماعي - اقتصادي / لركي(عشيره) / قشقايي
Khuzestan province / Socio-economic characteristic / Larki / Qashqai





طايفه ترك آغاجارى در عربستان ايران


در عربستان (خوزستان) ايران: بهبهان

آغاج ارىها به همراه لركىها (لئركى٬ از قشقائىها) و گوندوزلوها (از افشارها٬ بين شوشتر و دزفول) سه گروه عمده تركىزبان و يا تركىتبار عربستان ايران را تشكيل مىدهند.

در شرق خوزستان ايلى بنام آغاجارى وجود دارد كه نام شهر آغاجارى در ٧٨ كيلومترى شمال غربى بهبهان و همچنين بخش آغاجارى در شهرستان بهبهان كه جاده آبادان-شيراز از مسير بهبهان از آن مىگذرد منسوب به ايل آغاج ارى كه در اين ناحيه قشلاق مىنموده است مىباشد. نام يکی از شهرکهای بزرگ اهواز جنب کوی نيرو نيز شهرک "آقاجاری" می باشد. در حوالى سالهاى ١٨٢٠ اكثر آغاج ارىها براى جلوگيرى از حملات بختيارىها٬ مجبور به اسكان در همسايگى بهبهان٬ بويراحمدىها و ديگر طوايف شدند.

در سال ١٣٠٥ شركت نفت آنگلو-ايرانى شروع به حفارى در اين ناحيه نمود و پس از آن گروههاى لر٬ عرب و ترك در جستجوى كار به اين ناحيه سرازير شدند. امروزه يكى از مراكز مهم صنعت نفت ايران در اين منطقه قرار دارد. شهر آغاجارى تنها محل پرجمعيت اين منطقه بسيار گرم و فاقد كشاورزى است كه آن را مديون چاههاى نفت مهم خويش است. بسيارى از آغاج ارىها به آبادان٬ بندر معشور و آغاجارى مهاجرت و در شركت نفت ايران استخدام و بخشى مهم از كارگران صنعت نفت را تشكيل مىدهند. وضعيت تركان آغاج ارى در اين منطقه بىشباهت به وضعيت بخش ديگرى از خلق ترك آذرى٬ يعنى توركمانهاى كركوك نيست كه با سيل مهاجرين كرد و عرب به كركوك٬ سعى مىشود كه در سرزمين تاريخى و در عين حال نفتخيز خود به صورت اقليتى قومى تبديل شوند.

مينورسكى آغاج ارىهاى اطراف بهبهان را بازماندگان شاهسونان قزلباشى (تركان غالى شيعه) مىداند كه در دوره صفوى به استان فارس كوچانيده شده اند. در سال ١٩١٣ تعداد آغاج ارىهاى ناحيه بهبهان كه هنوز هويت و بافت ايلى خود را محافظه كرده بودند حدود ٢٠٠٠ و در سال ١٩٥٠ بالغ بر ١٠٠٠ خانوار بوده است. در حال حاضر پانصد خانوار از آغاج ارىها در غرب و شمال غرب بهبهان و پيرامون زيدون به صورت يكجانشين و يا نيمه كوچرو زندگى كرده و از راه كشاورزى و يا دامدارى امرار معاش مىنمايند.

بخشى از آغاج ارىهايى كه در ناحيه بهبهان به زندگى كوچروى ادامه مىدادند٬ بعدها در طايفه ممسنى از اتحاديه طايفه اى لر بوير احمدى كهگيلويه جذب شده و امروز با نام آقايى شناخته مىشوند.


Monday, December 20, 2004




حكومت تركى افشار شوملا اوغوللارى در عربستان ايران (خوزستان)


ايران عربيستانيندا (خوزيستاندا) شوملا افشار اوغوللارى تورك دؤلتى




AVŞARLAR:


XI. yüzyıllardan ihtibaren adından en çok söz ettiren Oğuz boylalarındır. İslamiyetten önce de seslerini duyuran bir boydur. Bugünkü İran, Türkiye, Afganistan ve Azerbaycan topraklarında azınlıklar halinde, hala bu boya mensup kabileler yaşamaktadır.

Oğuz Türklerinin 24 boyu arasında gerek sayıca gerek oynadığı tarihi rol bakımından en önemli bir aşiretin adıdır. Çevik, avı seven, canavara, kuşa hevesli anlamındaki Avşar kelimesi Anadolu’da yer adı olarak çok kullanılan bir kelimedir. Anadoluda Avşar boylarına ait XVI. yyıllarda 86 yer tesbit edilmişken 1934 yılında harita genel müdürlüğünün yaptığı ilk baskısında Türkiye haritası üzerinde Avşar adı ile on bir köy, bir dağ, bir akarsu, bir yayla tesbit edilmiştir. Daha büyük ölçekli bir haritada bu sayılar tabiki artmış olarak görülecektir.

Avşar adı, Divanül Lügat it Türk’teki 22 Oğuz boyu listesinde, Reşideddin’in eserindeki listede ve Yazıcıoğlu’nun bir çok eser, kaynak ve araştırmalarından elde ettiği geniş kapsamlı eserlerinde 9.uncu sırada adı geçerken Ebul Gazi, Fahrüddin, Mübarek Şahı’ın kendi adını taşıyan yazılı tarihinde adı geçmektedir. Adı geçen yazarlardan ilk üçü Avşar kelimesinin anlamını “işlerini çabuk yapan„ anlamında olduğunu söylerler. A. Vambeye göre ise; bir yerde “toplayıcı„ bir başka yerde “Zaptiye, mubaşir„ anlamını verir. G. Nemeth adındaki Macar asıllı tarihci yazar ise; bu kelimelerin doruluğunu ıspatlamak yerine, kelimenin bugün Kırım kazan lehcesinde “müsaade etmek, itaat etmek„ anlamına gelen «Avş» fiilinden geldiğini bunun için itaatlı demek, olduğunu iddia eder.

Ay-Doğdu bin Arslan

Büyük fetihler ve göçlerden önce, Sır -Derya bölğesi ile onun kuzeyinde yaşayan Oğuz boylarının, bir kısmı toprağa bağlanarak aynı ırmağın kıyısında şehir ve köyler kurdular. Kaşğarlı Mahmud’a göre «yatuk» adı verilen bu çifçi ve tüccar Oğuzlar’dan bir kısmı Avşarlardandı. (Türkmen’ler içinde yatuk kelimesi kullanılırdı.) X.yy. da Coğrafyacılardan El- Makdisi’nin Türk sınırında, Avşar adlı bir köyden bahsetmesi de bunun bir delilidir. Avşarların ilk göçleri hakkında fazla belirli bir bilği ve tarih yoktur yalınız XI. yyın sonunda ve XII. yyın başında Avşar’lardan olan Aksungur ve oğlu İmadeddin Zenği’nin büyük bir Avşar topluluğu ile beraber Suriyeye göç ettikleri bilinmektedir. XII. yy.ın ortalarında reisleri Ay-Doğdu bin Arslan idaresindeki bir başka büyük Avşar topluluğu Huzistan’a geldiler.

Ay - Doğdu Huzistan’ı buranın hakimi Melih Şah bin Mahmud’un ölümünden sonra, bağımsız bir hükümdar gibi idare etti. Fakat 1175 yılında ölümü üzerine çıkan karışıklıklardan sonra, buradaki Avşar soyu, ortadan kalkarken büyük Selçuklu İmparatoru Sultan Sancar'a Oğuz’lar her yıl yirmi dört bin koyun yani her kabile için yüz koyun vermeye mecbur edilmişti. Çünkü Sultan Sancar’a bağlı olan 24 Oğuz boyu vardı ve muhtemel olarak bu 24 bin koyun verme mecburiyeti Oğuz boylarının sayısına göre tayin edilmişti. Avşarlar bu 24 bin içinde gerek sayıca, gerek değerce ayrı bir önem taşıyordu. Oğuz’lar bu verğinin ağırlığı yüzünden Sultan Sancar’a isyan ettiler. Bu isyanlar Sancar’ın esir edilmesine ve Selçuklu imparatorluğunun çökmesine de sebeb oldu. İşte bu büyük Oğuz isyanında Avşar’lar bölgede çok önemli rol oynadılar.

Avşar Şumla oğulları hâkimiyeti

Avşar ve Salur’ların Denş-i Kıpçak’dan yani Seyhun boylarından Huzistan ve Kuh- Gıllu’ye 1135 yıllarında Cok dağında yaşamaktaydılar. O zaman Avşarların başında Arslan Oğlu Yakub bulunuyordu ve bu Bey Huzistan’da oturuyordu. Salur Beği Mevdut oğlu Sungur ise Boz- Abanın Sultan Mesud ile yaptığı savaşta öldürülmesi üzerine Fars’a hakim olmuştu. Yakub Beğ Fars'a hakim olmak ve Sunkur’u idaresi altına almak için bir kaç defa Salur Beği üzerine yürümüşse de bozğuna uğratılmış ve 1152 yıllarında Yakub Beğ’in ölümü üzerine Huzistan’daki Avşar’ların başına Şumlu lakablı iley – Doğdu geçmiştir. ( Küş- Doğan oğlu ) Şumlu Yakub Bey zamanında Huzistan’ın ve Luristan’ın bazı yerlerini idare ediyordu.

Şumlu’ya ilk yakın olan Sultan Mesud’un beylerbeyi (Beyler beyi) olan Has Beği görüyoruz. Has Beğin hile ile 1152 yılında öldürülmesiyle, Şumla (Aydoğdu) zekası sayesinde canunu kurtarup, Huzistana geri döndü. Bu esnada burasu Selçuklu’lardan Melik Şah Muhammed’in eline geçmişti. Fakat Şumla mücadelesinden vazgeçmedi ve küçük Luristan emirlerinide hakimiyeti altına aldı.

O yıllarda Bağdad’daki Abbasi halifeliğinde gelişen bu durumdan faydalanaıp topraklarınıda genişletmek istiyordu. Zayıf bir kişiliğe sahip Melik Şah elinden Huzistan’ı almak için 1155 yılında bir ordu gönderdi. Fakat Şumla halife kuvetlerini (Receb-Eylül) ayında bozguna uğratarak kumandanlarını esir aldı. Her nedense daha sonra Şumla esirleri ve kumandanlarını Bağdad’a geri gönderip Halife’den özür diledi.

1156 yıllarında Selçuklu hükümdarı Sultan Muhammed halifeye hakimiyetini tanıtmak için Bağdat’ı kuşattığı sırada, Halife’nin kışkırtması ve tahrikleri ile Azerbaycan hakimi İl - Deniz ve diğer bazı emirler tarafından Melik Şah Sultan ilan edilmiş başşehir Hemedan ele geçirilmiştir. Bu arada Şumla’da Melih Şah taraftarı olarak Hemedan’a geldi. Bir yıl sonra Şumla’nın Halifenin emirlerinden Kaymaz’ı yenip onu Sultan Muhammede göndermesiyle halifelik Avşar beyi üzerine 1159 yılında büyük bir ordu gönderir. Fakat Şumla karşılık vermedi. Melih Şah yanına Hemedan’lı Sunkur ve Kovdan gibi büyük taraftarı olan emirleri yanına alarak Huzistan’a girdi. Şumla karşı çıkmışsa da yenilgiye uğradı. Huzistanı ele geçiren Melik Şah Fars'ı da almak için harekete geçti. (Ibn- ul - Esir Syf. 106-107) fazla dayanamıyacağını anlayan Şumla Fars hakimi Zenği gibi Melik Şahın emiri olmaya mecbur oldu.

Aynı yıllarda Selçuklu hükümdarı Sultan Muhammed’in ölümü üzerine, tahta geçmesi için Melik Şahı davet ettiler. Bunun üzerine Melik Şah yanında, Şumla ve Zenği ile Isfahan’a geldiler. Orada bazı emirlerinde katılması ile Melik Şah’ın adına hutbe okunmasını halifeden istedi. Fakat az sonra zehirlenerek öldürüldü.(Pek tabiki her zaman olduğu gibi din adına söz sahibi olan Halifenin tertip ettiği suikast sonucunda) 1160 yılında Selçuklu tahtına Aslan Şah geçti fakat bütün yetkilikiler İl-Deniz’in elinde bulunuyordu. İlk yıllar Rey hakimi emir İnanç’ın muhallefeti ile karşılaşsa da o da çok geçmeden kendisine kurulan tuzağa düşürülerek (bir suikast sonucu) ortadan kaldırıldı. Şumla Fars hakimi Salgurlu Zenği gibi Arslan Şahı tanıdı ve Melik Şahın oğlununda atabeği oldu.

1166 yılında Şumla’nın yeğeni yani Şenkâ aralarında dünürlük kurulmuş olan Basra vâlisi Menğü Bars’ı helifenin öldürtmesine kızarak Basra ve çevresi ile Vâsıt taraflarında yağmalarda bulunurdu. Bunun üzerine Vâsıt vâlisi Hutlu - Bars askerlerini toplayarak Şenkâ oğlunun karşısına çıktıysada yapılan çarpışmada bozguna uğrayıp öldürüldü. Şenka Oğlu ertesi yıl Basra taraflarını yeniden yağmaladı. Aynı yılda Şumla da harekete geçerek Bağdad yörelerinden el-Mahki’ye geldi ve Halifeden bir miktar toprak istedi. Şumla Halife’ye Sultan Arslan - Şah’ın, Melik Şah’ın oğluna Vâsıt ve Basra’yı dirlik olarak verdiğini, kendisininde bu şehzâdenin atabeği sıfatı ile harekete geçtiğini bildirdi fakat; yeğeni Kılıç’ın Halife kuvetlerine mağlup ve esir olması üzerine Şumla’da Huzistan’a döndü.

1169 yılında Fars hâkimi Salgurlu Zengî’nin askerleri Şumlayı Farsa davet ettiler. Bunun sebebi Zenğî’nin askerlerine kötü muamelede bulunmasıydı. Fars’a gelen Şumla savaşta askerlerinin hiyanetine uğrayan Zenğî’yi kolayca yendi. Zenğî, Şebânkere Kürd’lerine sığındı. Onlar Zenği’ye iyi bir konukseverlik gösterdiler. Şumla’ya gelince, halkına iyi davranmadığı gibi, yeğeni Şenkâ Oğlu da ülkeyi yağmalamıştı. Bu sebeblerden dolayı askerler onu çağırdıklarından pişman oldular. Neticede Zenğî, Şebankâre’den gelerek ülkesine tekrar hakim oldu. Büyük bir fırsatı kaçırmış olan Şumla da Huzistan’a döndü. Şumla sadece Huzistan’a değil ona komşu olan Ahvaz bölğesinide elinde tutuyordu ama bununla yetinmiyordu. Nihavend’i istemişse de maksadına nâil olamamıştı. Fakat İl - Deniz’in 1175 yılında ölümünü iyi bir fırsat sanan Şumla yeğeni Şenka - Oğlunu gönderip şehri ele geçirdi. Ertesi yılda yine Şenkâ Bağdad’a bağlı el-Mahki yöresinde bir kale inşasına başladı. Fakat Halife’nin gönderdiği kuvetlere yenilerek öldürülüp başı Bağdad’a Halife’ye götürüldü.

Yiğit bir savaşcı olan Şenkâ oğlunun ölümü üzerine Şumla kuvetli bir destekten mahrum kaldı ve bundan sonra kendiside fazla yaşamadı. 1175 - 76 yılında kendi idaresi altında olmayan Türkmenlerden bir zümrenin üzerine yürüdü. Şumla’nın maksadını önceden anlayan Türkmen’ler Atabeğ Pehlivan’dan yadım istemişlerdi. Bundan haberi olmayan Şumla hiç beklemediği halde karşısında Atabeğ Pehlivan’ın askerlerini buldu. Bazı sebeblerden dolayı Avşar beyine kızgın olan Pehlivan’ da bir askeri birlik göndermişti. Yapılan çarpışmada atılan bir okla Şumla, kardeşi ve yeğeniyle yaralı olarak esir alındı. Şumla aldığı yaradan dolayı iki gün sonra öldü.

Cesur, zeki ve dirayetli bir şahsiyet olan Şumla’nın ölümü üzerine yerine oğlu Şeref ud - din Emîrân geçti. Selçuklu hükümdarı Arslan Şahın 1177 yılında ölümü üzerine Huzistan’da Şumla’nın oğlu Şerefuddin Emîrân’ın yanında bulunan kardeşi Muhammed, saltanatı ele geçirmek maksadı ile Şumla’nın oğlunun tavsiyesine uyarak İsfahan’a gitti. Orada Kaymaz oğlu İl Kavşut ve diğer bazı emirler Muhammed’in etrafında toplandılar. Bunu haberi alan Atabeğ Pehlivan kuvetleriy le yetişerek, Muhammed’in birliklerini bozguna uğrattı. Atabeğ kuvetlerine dayanamıyan Muhammed Huzistan’a kaçtı ise de Şumla’nın oğlu, Pehlivan’da korktuğu için, onu ülkesine sokmadı. Avşar beyinin Selçuklu hükümdarı Muhammed’i ülkesi topraklarına sokmamasından memun kalan Atabeğ Cihan Pehlivan ona 1177 yılında bir ahidnâme (And yazısı) verdi.

1177 yılı Temmuz ayında düzenlenen bu ahidnâmede Atabeğ’i Ay Doğdu oğlu Emir Şerefeddin Emirân ile oğulları ve kardeşlerine şu şekilde garanti vermekteydi. Cihan Pehlivan onlara karşı çok iyi duygular beslediğini, dostlarını dost, düşmanlarınıda düşman tanıyacağını, kötü düşünce sahiplerinin onların ülkelerine saldırmalarına izin vermiyeceğini, Huzistan ve Luristan’da sahip bulundukları toprakları ve kaleler üzerindeki hak ve hukuklarını tanıdığını ifade ediyordu. Bu tarihten sonra Şumla’nın oğullarının akıbeti hakkında fazla bir bilğiye rastlanmıyor. Ondan sonraki olayların gidişatından anlaşıldığına göre, Şerefeddin Emîrân yılı bilinmeyen bir tarihte ölümünden sonra kardeşi Muzafferuddin Sü - Sıyan yerine geçti.

Siyan’ın 1194 yılında ölümü üzerine iktidar için oğulları arasında ihtilaf çıktı. Oğullarından Ali babasının izinden gidip onun yerini tutmaya çalışırken, diğer kardeşi ise Bağdad halîfesinden kardeşine karşı askeri yardım istedi. Bu istek halifenin çok hoşuna gitmişti. Çünkü halife eskiden beri Huzistanı ele geçirmek için vakit vakit bazı teşebbüslerde bulunmuş, fakat girişimlerinde başarılı olamamıştı. Bunu fırsat bilen Abbasî halîfesi en – Nâsırlı - Dinillâh veziri İbn ul - Kassab kumandasında bir ordu gönderdi. İbn ul-Kassab 1194 yılı aralık ayında Huzistan’ın başşehri olan Tuster (Şuster)’i ve bir çok kaleleri zaptettikten sonra yıllarca bölğede hüküm süren Avşar beyi Şumla’nın ailesini toplayıp Bağdad’a götürdü. Böylece Huzistan’daki Avşar Beyi Şumla’nın oğullarının hâkimiyeti dolayısı ile Avşar’ların birliği, çıkar ve taht kavğası yüzünden, Huzistan ve Luristan’da 42 kalesi ile beraber (Adlarına para kestiren kardeşin ihanetiyle) bu ülke fırsat kollayan Bağdad’daki Arap halîfesinin toprakları arasına katılmış oldu.


Sunday, July 18, 2004



سؤزوموز
 
آغاج ارىها: از تركان پيش از اسلام در آذربايجان و ايران
 
 از وئبلاگ لرستان-ترك (ويژه تركهاى ساكن در استانهاى لرستانى)
 


با محكوم به اعدام شدن هاشم آقاجرى به اتهام ارتداد و ....٬ در دادگاهى در مركز استان آذربايجانى همدان٬ كلمه "آقاجرى" نه تنها در ايران بلكه در تمام سراسر جهان شروع به تلفظ شدن نمود و علاوه بر بحثهاى درگرفته در باره اصل موضوع (دگرانديشى٬ آزادى انديشه٬ پروتستانيسم اسلامى٬ وضعيت قوه قضائيه در ايران٬ و...) همزمان و در دايره اى كوچكتر بحثى جنبى در باره مليت وى و همچنين ريشه شناسى كلمه آقاجرى نيز درگرفت. از اين جمله يكى از فعالان سياسى آذربايجانى در جمهورى آذربايجان طى مصاحبه اى ادعا نمود كه هاشم آقاجرى تركى كوچرو است كه در تمدن فارسى ذوب شده است [١] و مقامات سفارت ايران در اين جمهورى نيز در مصاحبه اى متقابلا منكر ترك بودن وى گرديدند.
 


نزديك به يك قرن است كه در ايران٬ هويت٬ زبان و فرهنگ تركى٬ يعنى هويت٬ زبان و فرهنگ بزرگترين ملت ساكن در اين كشور به لحاظ عددى٬ مورد بىمهرى دولت و در بايكوت مطلق رسمى قرار دارد. افزون بر نشناخته شدن خلق ترك به عنوان گروه ملىاى متشخص و مستقل از سوى دولت٬ و نبود نظام  آموزشى و تحصيل و رسانه هاى ارتباط جمعى و نهادهاى اجتماعى-فرهنگى دولتى و غيردولتى تركى٬ در اين كشور همچنين هيچگونه نهاد آكادميك و يا موسسه آموزش عالى دولتى و يا خصوصى متخصص در بررسى زبان٬ ادبيات٬ فرهنگ٬ تاريخ٬ تبارشناسى و .... تركى نيز وجود ندارد. به موازات و همزمان با فقدان اين چنين نهادها و موسساتى٬ قريب به يك صد سال است كه در باره خلق ترك٬ زبان٬ فرهنگ٬ هويت٬ تاريخ و تبار و .... آن به طور پيوسته – و به صورت رسمى و غير رسمى- معلومات و داده هاى تماما جعلى٬ نادرست و ساختگى به ايرانيان مخصوصا تركان ايران تلقين و تعليم داده مىشود.
 


در همين راستا٬ در عرصه ريشه شناسى كلمات و نامهاى تركى نيز؛ مىتوان گفت كه عوامفريبى٬ جهالت و جعليات به ابزارهاى غالب محققين منتسب به مليت فارس در كشور تبديل شده است. يكى از اينگونه ريشه شناسان فارس در ريشه شناسى كلمه باش تركى (به معنى سر) و اثبات فارسى بودن آن چنين مىگويد: "وقتي ميگوييم (باش) كه در زبان تركى به معني (سر) است از فارسي گرفته شده است شايد تعجب كنيد. اما چون بدانيد كه حرف (را ) و (با) به زبان رمز با يكديگر عوض ميشوند پس (ر-اس) يعني راش و وارونه آن يعني (سر) بدست مي آيد". يعنى اينكه چون با تبديل "ب" به "س"٬ "ش" به "ر" و "ا" به "فتحه" مىتوان از "باش" به "سر" رسيد٬ پس كلمه باش تركى از كلمه سر فارسى ريشه گرفته است."!!!! [٢]
 


در چنين شرايطى جاى تعجب نخواهد بود كه نه تنها هموطنان منسوب به ديگر ملل ايرانى بلكه خود خلق ترك نيز در باره فرهنگ و تاريخ خلق ترك و از جمله تبارشناسى و ريشه شناسى نامهاى اشخاص و اقوام و اماكن جغرافيايى تركى صاحب باورها و دانسته هاى نادرست باشند. مثلا عده اى٬ حتى از خود تيره هاى آقاجرى٬ بويژه آنانكه تركزبان نيستند٬ در ريشه شناسى نام خود٬ آنرا مركب از دو كلمه آقا-آغاى مغولى و جرى (گستاخ) عربى و به معنى كسى كه جر مىزند و گستاخ است دانسته اند. اين اعتقاد بىاساس آنچنان ريشه دوانده است كه اين نام را گاه به شكل غلط آقا جرى- آغا جارى تلفظ مىكنند (فرم صحيح٬ آغاج ارى است). حتى اخيرا يكى از محققين گرامى عرب ايرانى٬ آقای یوسف عزیزی بنی طرف٬ با فرض نادرست تركيب كلمه از دو بخش آقا و جرى و در كمال حيرت ادعا نموده است كه نام قبلى شهر آغاجارى٬ سيد جري بوده است!. در ادامه ريشه شناسى نادرست٬ عده اى نيز به خطا اين كلمه را آق جرى (آق در تركى به معنى سفيد است) تصور نموده اند و با اين فرض حتى گفته مىشود كه در كهگيلويه تيره هايى با نامهاى آق جرى و قره جرى نامگذارى شده اند!!! [٣]


 
اما اصل مطلب چيست؟
 
 


آغاج ارى: انسان جنگلى٬ گروهى با توتم درخت
 


آغاج ارى (Ağac əri = Ağaç eriدر فارسى به شكلهاى آقاجرى٬ آقاجارى٬ آغاجارى٬ آغاجرى و ...) نام يكى از اقوام باستانى ترك است. آغاج ارىها مانند كنگرها٬ بلغار-بولقارها٬ سابير-ساوورها٬ يازير-يزرها٬ خلج-قالاچها٬ آوار-آبيرها ٬خزرها٬ هون و آق هونها٬ قيپچاق-كومانها٬ بارسيل-بورچالىها و ....   قديمىترين گروههاى تركى شناخته شده پيش از اسلام در آذربايجان٬ ايران و آسياى صغير مىباشند. آغاج ارى كلمه اى تركى به معنى انسان جنگلى و يا مردمى با توتم درخت مىباشد. (در زبان تركى ائتنونيمهاى مشابه ميشر و بورتاس٬ به معنى مردم جنگلى نيز وجود دارند).
 


نام آغاج ارى از تركيب دو كلمه آغاج-Ağac و ار-ər و پسوند مالكيت سوم شخص i–ى بوجود آمده است: آغاج+ار+ى (ağac+ər+i). آغاج-آغاش (در تركى گؤىتورك: ايقاچ٬ در تركى ميانه ييقاچ) كلمه اى تركى به معنى درخت و جنگل و كلمه "ار" در تركى غربى و "اير" در تركى شرقى٬ (ir/er ٬ در تركى خلج هر٬ در تركى چوواش آر٬ در تركى سارى اويغور يئر) به معنى انسان٫ مرد٫ مردم٬ جوانمرد٫ قهرمان و .... مىباشد. ار-اير به شكل پسوند به كلمات ديگر افزوده شده و نام تبار و گروه و طائفه مىسازد مانند: آوار، خزر، مجار، قاجار٫ سابير٫ يازير٬ كنگر .... برخى منابع ريشه شناسى٬ بخش دوم از نام گروههاى معروف به پروتو تركى مانند كيممر٬ سومر و .... و حتى آذر را هم همين كلمه "ار" دانسته اند. كاربرد "ار" در نام اشخاص و در نامگذارى گروههاى مختلف انسانى در دوران تركان سلجوقى بويژه سلجوقيان غرب و  حكومتهاى محلى تورك در آذربايجان و آسياى صغير٬ حتى در دوره عثمانيان بسيار رايج بوده است: گون ارى=گونرى (مرد روز يا با توتم خورشيد)٬ قوم ارى (مرد ريگزار٬ شخصى كه در دشت زندگى مىكند)٬ آغاج ارى=آغاجرى (مرد جنگلى٬ شخصى كه در جنگل زندگى مىكند)٬ داغ ارى (شخص كوهستانى)٬ دويون ارى٬ اؤلوم ارى (محكوم به اعدام)٬ تورك ارى=تركرى (شخص تورك)٬ سو ارى (شخص نظامى)٫ قز ارى-غز ارى (شخص منسوب به اوغوزها)٫ دنيز ارى٫ قويون ارى٬ يابان ارى (بيگانه٬ شاخه اى از توركمانهاى جنوب حلب مهاجرت كرده به سيواس)٬ ايل ارى (بومى ٬ محلى)٬....
 


آغاج ارىهاى باستان
آغاج ارى نام يكى از طوايف بسيار قديمى ترك است. هرودوت در آثار خود از نخستين پسر هراكلئوس با نام Agathirs, Agathir-os٬  Agathyrs-(us) Agathyr(s) و نيز از مخلوقى نيمه زن-نيمه گرگ بنامCatiar(i)  نام برده است. برخى از محققين هر دو اين نامها را مربوط به آغاج ارىها دانسته اند. اين كلمات ريشه فرم Akatziri- Acatsir بكار رفته از سوى مورخين بيزانسى - ائتنونيمى باز به معنى مرد جنگلى و يا مردمى با توتم درخت٬جنگل- مىباشد. بعدها به اين كلمه در متون اروپايى و به همين معنى به شكلهاى akatsir-agach eri برخور مىشود. يكهزار سال بعد از هرودوت٬ مورخ قرن پنجم پريسكوس٬ از آكاتزيرها به عنوان ملتى متحد تركان هون و مورخ گوتيك يوردانس در سال ٥٥٠ ميلادى از آنها به شكل "ملت قوى آكاتزير" ياد كرده اند. از مورخين معاصر آرتور كوستلر٬ آكاتزيرها را مربوط به آق خزرها (خزرهاى سفيد) دانسته است. زبانشناس مجارى نمت Gyula  Németh  مىگويد: " آكاتزيرى نام ملتى در شرق اروپاست كه در ناحيه شمال درياى سياه ساكن بوده اند. نام آنها از كلمه آغاج ارى و يا آغاج ايرى تركى به معنى مرد جنگلى گرفته شده است". فاروق سومر نيز آغاج ارىها را با آكاتزيرىهاى قرن پنجم در روسيه جنوبى مرتبط دانسته است. مولف ماده آغاج ارىها هوارت٬ در دائره المعارف اسلام٬ از ذكر آنها به شكل Akhats Tsir و به معنى مرد جنگلى٬ مرد درختى براى اولين بار در تاريخ توسط پريسكوس سخن رانده است.
 


داده هاى تاريخى حكايت از آن دارند كه آغاج ارىها در سالهاى ٤٦٦-٤٦٠ ميلادى در تركيب هونهاى اروپايى و يا گروهى وابسته به خزرها به نواحى جنوب قفقاز آمده٬ از آذربايجان گذشته٬ به سرزمين ماد حمله برده و از طريق آذربايجان وارد خاك آناتولى شده اند. ورود اين گروه كه در نوشته هاى ساسانى از آنها به شكل Ak-katlar ياد شده است٬ سومين هجوم هونهاى اروپايى از طريق آذربايجان به خاك آناتولى شمرده مىشود. موج نخستين ورود تركها به آنادولو در تركيب هونها در سال ٣٣٦ ميلادى و از طريق ارزروم-مركز آذربايجان تركيه- و دومين ورود آنها در تركيب آق هونها به سال ٤٥٠ ميلادى بوده است. اين دو موج را ورود پىدرپى گروههاى تركى خزر٬ سابير(سابار)٬ آوار٬ بولقار٬ اوز-پچنك٬ كوتورگور٬ ساراگور٬ كومان-قيپچاق٬ گؤى تورك و ... به آذربايجان و آنادولى در قرن شش و هفت ميلادى تعقيب نموده است. [٤]
 


آغاج ارىها و ادغام در تركان اوغوز
پس از اسلام تركهاى آغاج ارى در موجى دوباره در قرن ١٢ به آذربايجان و آنادولو آمده اند. در اين موج اخير٬ آنها با گروههاى تركى ديگرى مانند اغوز-توركمان٬ قارلوق٬ قالاچ٬ قيپچاق و اويغور همراه بوده اند. (در افسانه هاى اوغوزخان٬ آغاج ارىها جزء كنفدراسيون تركى بش اوغور شامل قارلوق٬ كانگلى٬ قالاچ و قيپچاق شمرده شده اند). بنظر مىرسد كه تا اين مرحله آغاج ارىها گروهى تركىاى جدا از اوغوزها بوده اند اما پس از اين دوره٬ ادغام آنها در اوغوزها آغاز شده و از اين تاريخ به بعد مبدل به گروهى با وجه غالب اوغوزى٬ حاصل تركيب تركهاى اوغوز٬ قيپچاق٬ اويغور٬ .... گرديده اند. چنانچه تاريخنويسانى مانند ابن شداد٬ ابولفرج٬ رشيدالدين٬ عزيز ب. اردشير استرآبادى٬ عينى و مقريزى و ..... نيز آنها را جزيى از توركمانها-اوغوزها شمرده اند. فضل الله وزير قازان خان و اولجايتو در دولت تركى-آذربايجانى ايلخانيان در قرن ١٣ در اثر سه جلدى خود جامع التواريخ خود از آغاجرىها به عنوان طايفه اى اوغوزى-توركمانى نام برده و مىنويسد: "در ايام قديم نام آغاج ارى وجود نداشت. پس از آنكه طوائف اوغوز به اين ممالك آمدند يكى از طوايف مسكن گزيده در جنگل را آغاج ارى نام نهادند. مغولان نيز به كسانى كه در جنگل ساكن اند هويين ايرگيون به معنى مردم جنگلى مىگويند".
 


حركت آغاج ارىها در قرون آتى نيز ادامه داشته است. در سالهاى ١٤١٢-١١٨٠ بخشى از آغاج ارىهاى ساكن آذربايجان به طور متمادى به سوى غرب٬ آنادولو تا نواحى شام و حلب در سوريه امروزى پيش رفته و در آنجا ساكن شده اند. بعدها طايفه اى به نام آغاج ارى كه همراه با گروههايى از افشارها و بياتها ساكن در كوهستانهاى مثلث ماراش-البستان-مالاتيا بوده اند (اين محل يكى از مركز قيامهاى غلات ترك به رهبرى بابا اسحاق در آناتولى بوده است) بر عليه دولت سلجوقى قيام نموده اند. در سال ١٢٤٦ با رسيدن مغولان آغاج ارىها نيز مانند ديگر توركمانان بر عليه فرمانده مغول بايجو نويان جنگيده اند. بدنبال كشتار آغاج ارىها به سال ١٢٦٠ توسط سپاهى ٢٠٠٠٠ نفره كه هلاگو ايلخان مغول براى سركوب آنها گسيل داشته بود ٬ قسمتى از  آغاج ارىها به سرزمين مملوكها و سوريه پناه برده اند. آغاج ارىهاى باقيمانده در آنادولو بعدها به همراه دولقادير اوغوللارى (از شاخه بوز اوق اوغوزها) در تشكيل دولت محلى دولقادير اوغوللارى در ماراش و البيستان به سال ١٣٣٧شركت نموده اند. اما در نيمه دوم قرن ١٤ با قدرت گرفتن طائفه رقيبشان دولقادير اوغوللارى٬ اينبار توسط آنها از سرزمين خود رانده شده اند.
 


آغاج ارىها در تركيب قزلباشان
از نيمه دوم قرن ١٣ آغاج ارىهاى اكنون اوغوزى ناحيه ماراش٬ به تركيب قاراقويونلوها داخل و به گروهى تماما توركمان- قزلباش (تركان آذرى) تبديل شده [٦] و طوائفى بنام آغاج ارى در هر دو اتحاديه طوايف تركى-آذربايجانى قاراقويونلو و آغ قويونلو وجود داشته است. بويژه در تركيب اتحاديه طوائف تركى قاراقويونلو٬ طائفه اى نيرومند بنام آغاج ارى وجود داشته كه در نيمه دوم قرن ١٤ و اوايل قرن ١٥ همراه با قاراقويونلوها به طرف شرق٬ به ايران مهاجرت نموده اند. [٧]
 


در اين دوره آغاج ارىها مانند ديگر توركمانان بر مذهب تركى قزلباشى (علوى) بوده اند [٨]. اينان مانند ديگر گروههاى توركمان پس از آشنايى سطحى با اسلام٬ باورهاى پيشين و فرهنگ دينى تركى خود شامانيسم-توتميسم را رها نكردند. بلكه با تلفيق جوهر آن با رويه اى از سمبلهاى اسلامى غلات شيعه٬ آنچه كه امروزه مذهب علوى (غلات شيعه دوازده امامى تركى) ناميده مىشود را بوجود آورده اند. در منابع تاريخى متعددى به طوايف و گروههاى ترك آذربايجانى كه داراى نام و توتمهاى مربوط به درخت و پرندگان بوده اند برخورد مىشود. در گونه هاى پيش از اسلام و اسلامى اوغوزنامه از آغاج ارىها به شكل طايفه اى از اوغوزها با باورهاى توتميستى مانند اعتقاد به زاييده شدن از درخت٬ و در تاريخ قزلباشان از طوايف تركى آغاج ارى و اؤردك ارى با توتمهاى درخت و اردك نام برده مىشود.
 


هر چند در ميان تركمنهاى قديم گروههايى با نام آج٫ آچ٫ آژى و غيره محتملا مرتبط با آغاج ارىها موجود بوده اند٬ اما در روزگار ما در ميان گروههاى خلق تركمن گروهى بنام آغاج ارى وجود ندارد. لغتنامه ريشه شناسى اسامى تركى آغاج ارىها را به شكل  نياى باستانى طايفه اى از اوغوزان وابسته به تركان آذرى معرفى نموده است. امروزه آغاج ارىها منحصرا زيرگروه تبارى-طائفه اى خلق ترك آذرى بشمار مىروند.
 
 


آغاج ارىها-آقاجرىهاى ايران امروز
 


در ايران آغاج ارىها عمدتا در آذربايجان٬ عربستان٬ لرستان و فارسستان پراكنده شده اند:
 


در آذربايجان :
بخشى از آغاج ارىهاى ساكن در آذربايجان ساليان دراز بر ناحيه خلخال (در همسايگى ديليميان) حاكم بوده اند. گفته شده است كه اين گروه در فتح الموت توسط هلاكوخان به او يارى رسانده اند. گروه ديگرى از آغاج ارى ها كه همراه قاراقويونلوها به آذربايجان آمده بودند٬ مشخصا در تبريز و حوالى آن ساكن گرديده٬ بخش ديگرى از آنها در تركيب طوائف قزلباش شاهسون٬ به فيروزآباد مهاجرت نموده اند. دسته اى از آنها نيز دوباره به آنادولو عودت نموده اند. آغاج ارىهاى باقيمانده در آذربايجان به تيره هاى مختلف مانند افشار٬ بگديلى٬ تيلكو و .... تقسيم و يا در طوائف تركى ديگر ادغام شده و سپس به مرور زمان بافت طائفه اى و نام و هويت ايلى خود را بكلى از دست داده به جزيى غيرقابل تشخيص از توده خلق ترك تبديل شده اند.
 


با اينهمه امروز در آذربايجان در اطراف تبريز٬ مراغه٬ بناب٬ مياندآب (قوشاچاى)٬ خلخال٬ هشترى٬ قزوين و همچنين در كردستان دهاتى با نام آغاج ارى (Aga Jari, Aqa Jari, Agha Jari, Āqā Jarī, Āgha Jāri, Agach Ayry, Aqajri, Aqājri, Aghajeri, Āghājerī, Aghajari, Āghājārī, Āghājarī, Aghajan, Aghjeh Rud, Aghcheh Rud, Āghjeh Rūd, Āghcheh Rūd) وجود دارند كه هم اسم و هم اهالى آنها همه بازمانده و يادگار طايفه آغاج ارى مىباشند.
 


در عربستان (خوزستان) ايران: بهبهان
آغاج ارىها به همراه لركىها (لئركى٬ از قشقائىها) و گوندوزلوها (از افشارها٬ بين شوشتر و دزفول) سه گروه عمده تركىزبان و يا تركىتبار عربستان ايران را تشكيل مىدهند. در شرق خوزستان ايلى بنام آغاجارى وجود دارد كه نام شهر آغاجارى در ٧٨ كيلومترى شمال غربى بهبهان و همچنين بخش آغاجارى در شهرستان بهبهان كه جاده آبادان-شيراز از مسير بهبهان از آن مىگذرد منسوب به ايل آغاج ارىكه در اين ناحيه قشلاق مىنموده است مىباشد. نام یکی از شهرکهای بزرگ اهواز جنب کوی نیرو نيز شهرک "آقاجاری" می باشد. در حوالى سالهاى ١٨٢٠ اكثر آغاج ارىها براى جلوگيرى از حملات بختيارىها٬ مجبور به اسكان در همسايگى بهبهان٬ بويراحمدىها و ديگر طوايف شدند. در سال ١٣٠٥ شركت نفت آنگلو-ايرانى شروع به حفارى در اين ناحيه نمود و پس از آن گروههاى لر٬ عرب و ترك در جستجوى كار به اين ناحيه سرازير شدند. امروزه يكى از مراكز مهم صنعت نفت ايران در اين منطقه قرار دارد. شهر آغاجارى تنها محل پرجمعيت اين منطقه بسيار گرم و فاقد كشاورزى است كه آن را مديون چاههاى نفت مهم خويش است. بسيارى از آغاج ارىها به آبادان٬ بندر معشور و آغاجارى مهاجرت و در شركت نفت ايران استخدام و بخشى مهم از كارگران صنعت نفت را تشكيل مىدهند. وضعيت تركان آغاج ارى در اين منطقه بىشباهت به وضعيت بخش ديگرى از خلق ترك آذرى٬ يعنى توركمانهاى كركوك نيست كه با سيل مهاجرين كرد و عرب به كركوك٬ سعى مىشود كه در سرزمين تاريخى و در عين حال نفتخيز خود به صورت اقليتى قومى تبديل شوند
 


مينورسكى آغاج ارىهاى اطراف بهبهان را بازماندگان شاهسونان قزلباشى (تركان غالى شيعه) مىداند كه در دوره  صفوى به استان فارس كوچانيده شده اند. در سال ١٩١٣ تعداد آغاج ارىهاى ناحيه بهبهان كه هنوز هويت و بافت ايلى خود را محافظه كرده بودند حدود ٢٠٠٠ و در سال ١٩٥٠ بالغ بر ١٠٠٠ خانوار بوده است. در حال حاضر پانصد خانوار از آغاج ارىها در غرب و شمال غرب بهبهان و پيرامون زيدون به صورت يكجانشين و يا نيمه كوچرو زندگى كرده و از راه كشاورزى و يا دامدارى امرار معاش مىنمايند. بخشى از آغاج ارىهايى كه در ناحيه بهبهان به زندگى كوچروى ادامه مىدادند٬ بعدها در طايفه ممسنى از اتحاديه طايفه اى لر بوير احمدى كهگيلويه جذب شده و امروز با نام آقايى شناخته مىشوند.
 


در لرستان: كوهگيلويه
در جنوب غربى ايران در ميان ايلات كهگيلويه طايفه ترك تبارى بنام آغاجارى وجود دارد. برخى منابع طايفه آغاج ارى كهگيلويه را٬ طايفه اى لرزبان اما با تبارى آميخته و يا به شكل ملقمه اى از گروههاى تركى٬ تاجيك و لر طبقه بندى كرده اند. شمارى از آنها نيز علاوه بر آقاجرى٬ از وجود طايفه اى بنام قره جرى در كهگيلويه -هر دو آميزه اى از عناصر ترك و فارس- خبر مىدهند. هر چند پيوستن تيره هايى ايرانىتبار و يا زبان به طايفه آغاج ارى متصور است اما اين طائفه اصلا و بىشك طائفه اى ترك تبار و ترك زبان بوده است. محتمل است كه عمده آغاج ارىهاى كهگيلويه اولاد آغاج ارىهاى داخل در اتحاديه طوايف تركى-آذربايجانى قاراقويونلوها٬ و اقلا برخى از تيره هاى آغاج ارى مخصوصا افشارها باقيمانده شاخه كهگيلويه اى افشارهاى خوزستان - طايفه بسيار نيرومندى كه توسط شاه عباس اول پس از شورشهاى ١٥٩٧-١٥٩٦ پراكنده شده اند- باشند.
 
طايفه آغاجارى از تيره هاى افشار٬ داودى٬ جغتاى٬ شعرى (شيرى)٬ لرزبان٬ بگدلى٬ جامه بزرگى٬ كشتيل (گشتيلى)٬ قاراباغى٬ آقباغى؟٬ تيلكه لو (تيله كو؟)٬ ختايى؟٬ بشيرى؟٬ ديلمى؟ تشكيل شده است. در گذشته شمار آغاج ارىها كه هنوز بافت ايلى خود را محافظه نموده بودند حدود ٥٠٠٠ خانوار بوده كه بعدا به ٢٠٠٠ كاهش يافته است. در اثر ضديتها و درگيريهاى بين تيره هاى آغاج ارى همچنين با طوائف ديگر٬ اين تيره ها پراكنده شده٬ بخشى با تغيير و يا از دست دادن نام خود به طوايف ديگر ملحق و يا به زندگى يكجانشينى آغاز نموده و ساكن دهات و روستاها گرديده اند.
 


طبق بعضى منابع گرچه شمارى از تيره هاى آغاج ارى (افشار٬ جغتايى٬ بگديلى٬ قاراباغى٬ ختايى؟) هنوز به زبان تركى سخن مىگويند اغلب آنها اكنون لرزبان و برخى فارسى زبان شده اند. بنا بر برخى منابع ديگر همه تيره ها و طوايف آغاج ارى از جمله جامه بزرگ٬ بگ دلى٬ بنكلو؟٬ جغتاى٬ داودى٬ قراباغى٬ لرزبان٬ قشتيل٬ شئرى و همچنين آن گروههايى كه بافت ايلى خود را از دست مىدهند همه زبان و فرهنگ تركى خود را از دست داده و از هر جهت لر شده اند. با اينهمه گفته شده است كه توركان آغاج ارى لرزبان شده٬ به نگاهدارى نامهاى تركى خود علاقه و اصرار دارند و اسامى تركى تولى آقا٬ آتش آقا٬ جغتا و ... غيره در ميان آنها زياد ديده مىشود.
 


در فارسستان: در تركيب اتحاديه طوايف تركى آذرى قشقايى
تيره اى بنام آغاجارى (آغاج يئرلى- آغاجئرلى) در طايفه بيوك كشكولى (كشكولى بزرگ) و داراشورلو (دره شوئى) اتحاديه طوايف تركى قشقايى وجود دارد. اين تيره و تيره هاى ديگر آغاج ارى كه در طول زمان اسامى جديدى به خود گرفته اند٬ طوايفى هستند كه از آذربايجان به فارس كوچ نموده اند. در كتاب پيوستگى قومى و تاريخى اوغوز- ايلهاى قشقايى ايران٬ قبيله قايى-قشقايى گفته مىشود: "ايل آغاج يئرلى (آغاجئرلى) از ايلهاى قشقايى به بيان تركى؛ تيره هاى ايل آغاجئرلى بعد از ١٣٠٠ قمرى كه حدود ٨٠٠ خانوار بوده اند تعدادى در بهبهان و آغاجارى و هفتگل ساكن شده و تعداد ديگرى با تغيير نام به طائفه داراشورلو" و "بيوگ كشگولى" پيوسته اند". به نظر مىرسد كه بويژه رابطه اى بين آغاج ارىهاى لرستان و طايفه كشكولى بزرگ اتحاديه طوايف تركى قشقايى كه در نواحى غربى فارس ساكن است موجود باشد. اين هر دو داراى تيره هايى بنام بگدلى و جامه بزرگى هستند.
 
 


برخى گروههاى وابسته به تركان آغاج ارى:
 


تاهتاجىها
امروزه در تركيه گروهى قومى بنام"تاهتاجى" (تخته چى) زندگى مىكند كه بازماندگان آغاج ارىهاى قرون ١٣-١٥ شمرده مىشوند. تاهتاجىها يكى از گروههاى ترك در آنادولو مىباشند كه خصوصيات ملى و هويت تركى خود را به بهترين نحو ممكنه حفظ نموده اند. تاهتاجىها با جمعيتى بين ٤٠٠٬٠٠٠ –١٠٠٬٠٠٠ نفر در ناحيه اى كه از جنوب غربى ماراش و غرب آنتب (در نزديكى مرز سوريه) آغاز و تا آدانا٬ ايچ ائل٬ آنتاليا٬ ايسپارتا٬ بوردور٬ ايزميز (ازمير)٬ مانيسا و چاناق قالا (چاناك كاله) (در نزديكى يونان) ادامه پيدا مىكند زندگى مىكنند.
 


در روايتى مردمى گفته مىشود كه تاهتاجىها از ترس حملات مغول و براى نجات جان خود به جنگلها پناه برده و پس از مدتهاى طولانى زندگى در جنگل٬ شروع به امرار معاش از طريق صنايع چوبى و جنگل نموده اند. و از انجائيكه اين گروه بعدها به هر جا كه رفته اند به همين شغل مشغول بوده اند٬ از اينرو به نام تاهتاجى موسوم گرديده اند. تاهتاجيان خود٬ كه بر مذهب تركى قزلباشى اند٬ دليل اسكانشان در نواحى جنگلى را فرار از فشارها و تضييقات سنيان عنوان مىكنند. تاهتاجىها بر مذهب علوى تركى قزلباشىانددر واقع تاهتاجى نامى است كه فقط از طرف اعضاى گروه براى ناميدن خود بكار مىرود٬ ديگر تركها به آنها قزلباش مىگويند (در ايران و به خطا قزلباشان ترك٬ اهل حق ناميده مىشوند. حال آنكه اهل حق٬ گونه ايرانى-كردى غلات شيعه دوازده امامى است). مانند ديگر قزلباشان ترك٬ موسيقى٬ رقص٬ شراب و برابرى-آزادى زنان بخشى جدايىناپذير از باورها و مراسم دينى تاهتاجىيان مىباشد. تاهتاجىها به تثليث خدا-محمد–على باور داشته و اعتقاد راسخى داير ترك بودن حضرت على دارند. آنهاها بر خلاف ديگر گروههاى علوى ترك قزلباش و بكتاشى در تركيه و آذربايجان و ايران٬ حاجى بكتاش ولى را نمىشناسند. محل برگزارى مراسم دينى تاهتاجىها "پيرائوى" نام دارد (عبادتگاه ديگر قزلباشان ترك جم ائوى٬ در ايران جم خانا نام دارد).
 


قاجار - قجرها
يكى ديگر از بقاياى آغاج ارى هاى باستان٫ شاخه اى از تاهتاجىهاى فوق الذكر كه به آذربايجان و ايران مهاجرت نموده اند و با نام قاجار -قجرها شناخته مىشوند مىباشند. گفته شده است كه فرم قاجار و "قجر"٬ واريانت متاخر آغاج ارى است. قجرها نيز مانند آغاج ارىها٬ تاهتاجىها و آجيرلوها بر مذهب تركى قزلباشى از غلات شيعه بوده اند و باز مانند اكثر طوايف تركى ايران و آذربايجان اصلا از تركان تركيه مركزى (سيواس-يوزقات-توقات) و سوريه شمالىاند. قبل از مهاجرت به آذربايجان و ايران٬ مركز قاجارها در آناتولى ناحيه بوزاوخ (يوزقات) بوده است. آنها در طى چند مرحله و بار آخر به هنگام حمله مغول در قرون ١٣-١٤ به آسياى صغير آمده اند. هرچند امروز در تركيه هنوز در اطراف آلازيغ و هارپوت گروههاى كوچكى بنام قاجار يافت مىشوند٬ اما بدنه اصلى توده عظيمى كه قاجارها از آنها منشعب شده اند٬ همان آغاج ارىها (تاهتاجىها) مىباشند كه در نواحى جنوب٬ غرب و مركزى تركيه ساكن اند.
 


دولت تركى-آذربايجانى "قاجار" در ايران٬ توسط ايل قاجار٬ يعنىبخشى از آغاج ارى هاى سوريه-تركيه امروزى كه مهاجرت كرده به آذربايجان (شمالى و جنوبى) تاسيس شده است. خاندان قاجارى كه مانند آغاج ارىها بر مذهب تركى قزلباشى بودند٬ از بيگهاى ايل قاجار آذربايجان است كه در استرآباد ساكن شده بودند. جد اين خاندان زيادبيگ قاچار در سال ١٥٠٠ هنگامى كه ايل هنوز در تركيه مركزى ساكن و تبعه دولت تركى آغ قويونلو بود به مذهب تركى قزلباشى و خدمت شاه اسماعيل در آمده است. پيش از آن نيز پدر وى٬ قارا پيرى بيگ قاجار در خدمت شيخ حيدر بوده و اسماعيل نوجوان را به اردبيل انتقال داده است. قاجارها در تاسيس و به حاكميت رسيدن دولت تركى-آذربايجانى قزلباش نقش بسيار مهمى داشته اند. و به پاداش آن در دوره صفويان حكومت ايروان و قاراباغ در دست قاجارها بوده است. امروزه اكثريت قاجارهاى خارج از آذربايجان فارس زبان شده و حتى اگر اسما٬ به مذهب جعفرى در آمده اند.
 


طوائف و تيره هاى اجرلو:
طائفه تركى اجرلو (آجئر٫ آجير٫ اجير٫ اجر٫ آجور٬ آجار٬ آچئر) اصلا از طوائف توركمان قزلباش (ترك آذرى) تركيه جنوبى و سوريه شمالى (حلب) مىباشد [٩]. گفته شده است كه ريشه اين گروهها همان آغاج ارىهاى باستانى هستند كه از سده هاى پيش و آغازين اسلام٬ در سراسر ايران و آذربايجان و قفقاز و آسياى صغير پخش شده بودند. امروز در تركيه و بخصوص در جنوب و مركز آن شهر و روستاهاى چندى با نام آجيرلى وجود دارد. آجيرلوها در تمام سطح ايران و آذربايجان پخش شده٬ گروهى از آنها در شمال اصفهان –فارسستان مسكن گرفته بودند. در ايران و آذربايجان امروز هم گروههايى بسيار با نام آجرلو وجود دارند كه مشهورترينشان تيره آجيرلوى اتحاديه طوائف قزلباش شاهسون = شاهسئون = شاهسئوه ن در اردبيل آذربايجان است [١٠].
 


آجارها- در جمهورى گرجستان:
برخى از محققين مانند ذ.و. توغان و ميرزا بال٬ آجارهاى مسلمان گرجىزبان گرجستان را با آغاج ارىها مرتبط شمرده اند. به اعتقاد اين محققين آجارها كه در ناحيه جنوب شرقى قفقاز در ساحل درياى سياه بين آرتوين و باتوم ساكن اند بعدها با از دست دادن زبان تركى خود متكلم به زبان گرجى گرديده اند. منطقه سكونت آجارها (جمهورى آجارستان) محل سكونت گروههاى پروتوتركى مانند ايسكيتها و كيممرها و يكى از مراكز نخستين تمركز تركان پيش از اسلام در منطقه است .
 
 


چند نكته:
بررسى اجمالى مورد آغاج ارىها نشان مىدهد كه:
١- آغاج ارىها از بازماندگان و يادگار هاى حضور تركان قبل از اسلام در ايران مىباشند.
٢- آغاج ارىها مانند دهها و صدها گروه تاريخى تركى ديگر كه در تشكل توده هاى امروزى خلق ترك ايران٬ آذربايجان و تركيه شركت داشته اند٬ دليلى قاطع بر اشتراكات و تشابهات حتى عينت تبارى اين توده مىباشند.
٣- تركان آغاج ارى و دهها و صدها گروه تركى ديگر باستانى و جديد و نقش تعيين كننده آنها در شكل گيرى تبارى خلق ترك در ايران و آذربايجان٬ از محكمترين دلايل تكذيب كننده ادعاى بىاساس آريايى بودن منشاء خلق ترك در ايران است.
٤- اكثريت مطلق آغاج ارى هاى ايران -به جز بخش ساكن در آذربايجان- در عربستان٬ فارسستان و لرستان به مرور زمان در خلقهاى لر٬ فارس٬ كرد و حتى عرب تحليل رفته٫ قاجارهاى خارج آذربايجان هم تماما فارس زبان شده اند.
٥- دگرگشت زبان گروههاى تركى مانند آغاج ارى به زبانهاى ايرانى نقشى بسيار مهم در تشكل تبارى٬ فرهنگى و زبانى اقوام ايرانىزبان مانند لر و فارس داشته است.
٦- لرزبان و فارس زبان شدن آغاج ارىها و ديگر گروههاى متعدد ترك (بخشهايى از گرايلى٬ افشار٬ بيات٬ هزاره٬ تيمورى٬ چهار اويماق٬....) نشانگر تحليل بسيار گسترده و سريع خلق٬ زبان و فرهنگ تركى در ايران است.
٧- پراكندگى جغرافيايى بىحد زيرگروههاى ترك در ايران مانند حضور آغاج ارىها در آذربايجان و تركيه و قفقاز و عربستان و لرستان و فارسستان؛ بافت طائفه اى٬ عقب ماندگى اجتماعى-اقتصادى و عدم ارتباط و آگاهى اين گروهها از تاريخ و هويت خود و يكديگر به صورت عاملى بر عليه روند ملت شدن حتى بقاى خلق ترك در ايران در آمده است.
٨- آميزش و پيوستگى همه جانبه و فورى زبانى٬ فرهنگى و انسانى بين زيرگروههاى خلق ترك در ايران٬ يكى از روشهايى است كه مىتواند از سويى به روند شكل گيرى هويت فراگير ملى ترك بين گروههاى پراكنده تركزبان ايرانى يارى رساند و  از سوى ديگر روند تحليل خلق ترك در خلق فارس را كند سازد.
٩- ايجاد فورى راديو-تلويزيون سراسرى تركى از داخل و يا از خارج ايران و يا نشريات سراسرى تركى كه همه زيرگروههاى پراكنده خلق ترك در سراسر ايران را پوشش دهند٬ حركت به سوى ايجاد زبان ادبى-ملى فراگير تركى و آغاز آموزش به اين زبان فراگير تركى ( كه هر سه گروه لهجه هاى آذربايجانى و خراسانى و سنقرى را مىبايد كه پوشش دهد) از موثرترين اقدامات عملى براى ايجاد و تحكيم هويت ملى ترك بين زيرگروههاى پراكنده ترك تبار و تركزبان در ايران و شتاب بخشيدن به روند ملت شدنشان است.
-----------------------------------
١- محمودعلى چهرگانى در مصاحبه اى مىگويد: Hasim Agacari köçeri türkdü, ancaq fars medeniyyetinde eriyib. O insani yaxindan taniyiram. 
٢- شين پرتو (مستعار). "ريشه هاي فارسي در زبانهاي ديگر". دوره6، ش72 (مهر47) :47-52
٣- مشابه اين وضعيت در ريشه شناسى كلمه دوقلو مشاهده مىشود. برخى از همه فارس انگاران به اشتباه اين كلمه را كه اصل آن به صورت دوغولو به معنى متولد در زبان تركى است (از مصدر دوغماق) مركب از دو و قلو دانسته و با اين فرض تركيباتى مانند سه قلو و چهارقلو ساخته اند.
٤- در اينجا سخن از گروههاى تركى باستان مىرود. گروههاى موسوم به پروتوتورك مانند كيمر٬ ايسكيت-ساك٬ سومر و ... مطمح نظر نيستند.
٥- تاتار خاتون خواهر قارامحمد موسس دولت تركى-آذربايجانى قاراقويونلو ٬ به همسرى رئيس طائفه آغاج ارىهاى ماراش در آمده بود.
٦- ديگر طوايف اتحاديه قاراقويونلو: قاراقويونلو٬ سعدلو٬ بهارلو٬ دوخارلو٬ قارامانلو٬ آلپاغوت٬ چاكيرلو٬ بايراملو٬ دوگر و حاجىلو
٧- مهاجرت و بازگشت اوغوزان =توركمنان از آنادولى به آذربايجان و ايران از سالهاى ١٣٣٥ در زمان دولت تركى چوپانيان آغاز و در دوره قاراقويونلو و آق قويونلوها تشديد شده بود.
٨- توركمان غير از تركمن است. توركمان يكى از نامهاى قديمى بكار برده شده براى تسميه خلق ترك آذرى٬ بويژه از سوى مولفين عرب و در مناطق عربى مىباشد.
٩- يكى از قديميترين و صحيحترين نسخه هاى خطى ديوان فضولى بنام بيگى از طايفه آجرلو استنساخ شده است.
١٠- از ديگر تيره هاى شاهسونهاى اردبيل آذربايجان٫ حاجى خوجالو٫ مغانلو و تالش ميكائيللو ها مىباشند.
 
گئرچه يه هو!!!


Home [Powered by Blogger]